4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 میخوای هر روز بری کربلا...!!!؟؟؟
👆این کار رو انجام بده👆
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 این را از دست ندهید... ✅ آیت الله جاودان 👇👌☺️
👆♦️آیتالله جاودان: مطمئن باشید که این رهبر بزودیِزود شما را به امام زمان و ظهور می رساند✅😊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽 نماهنگ / وقتی داستان به اوج خودش میرسه...؟؟!!
👆👌
📢شکست نتانیاهو در تصرف غزه و نابودی حماس با وجود ۲ سال قتل عام زنان و کودکان...
#ببینیدومنتشرکنید
#مرگ_بر_اsرائیل
#اsرائیل۸۰سالگیرانخواهددید
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 قصیدهای زیبا همراه با بازدیدکنندگان میلیونی،
که در خط پیامبر نیست...!!!
🔹 سید هاشم الحیدری
عراق ـ بغداد | ۱۴۰۲/۰۷/۱۱
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽نماهنگ/این است حقیقت آمریکا..
🇺🇸 آمریکاموجودی کارتونی و شکستخورده است...
🔹 سید هاشم الحیدری
🔹عراق ـ بغداد | ۱۴۰۴/۰۵/۱۰
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام...🤚
شب همگی بخیر...🌙
عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال،
🌹کوچههای آسمانی🌱
ملحق شدید ،خوش آمدید
حضور سبزتان گرامی باد✅
✍#Darya_39
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_نهم_ده
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_یازدهم :🔻
📌و من گفتم..
از #تصمیمم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو
از #تسلیم تمام هستی ام برای #داشتن_برادر،
و مبارزه ای که برای رسیدن به دانیال🧑
حاضر به قبولش بودم.
_اما با #پرواز هر جمله از دهانم،
رنگ #چشمان عثمان قرمز و قرمزتر میشد
و در آخر، فقط در #سکوت نگاهم کرد
بی هیچ کلامی..
_من عادت داشتم به #چشمانِ_پرحرف و #زبان_لال..
پس منتظر نشستم...
+تماشای باران 🌨از پشت شیشه چقدر دلچسب بود
یادم باشد وقتی دانیال🧑 را پیدا کردم،
حتما او را در یک روز بارانی☔️ به اینجا بیاورم.
🌧قطرات باران مثله #کودکی هام رویِ شیشه لیز میخورد
و به سرعت #سقوط میکردم..
چقدر بچگی باید میکردم و نشد..
_جیغ دلخراشِ، پایه صندلی روی زمین
و سپس کشیده شدن سریع و نامهربان بازویم توسط #عثمان ،
عثمان مگر عصبانی هم میشد؟؟
#کاپشن و کلاهم را به سمتم گرفت
#پیش_بندش را با عصبانیت روی میز پرت کرد
و با اشاره به همکارش چیزی را فهماند
(سارا بپوش بریم..)
و من گیج (چی شده؟؟ کجا میخوای منو ببری؟؟)
_بی هیچ حرفی با کلاه 👒و شال، سرو گردنم را پوشاند
و کشان کشان به بیرون برد
_کمی ترسیدم 😨پس #تقلا جایز بود اما فایده ایی نداشت، دستان عثمان مانند #فولاد دور بازوم گره شده بود
و من مانند جوجه اردکی 🦆کوچک در کنارگامهای بلندش میدویدم
_بعد از مقداری پیاده روی، سوارتاکسی 🚕 شدیم
و من با ترس😱 پرسیدم از جایی که میرویم
و عثمان در #سکوت فقط به رو به رویش خیره شد.
_بعد از مدتی در مقابل ساختمانی #زشت
و #مهاجرنشین ایستادیم
و من برای اولین بار به اندازه #تمامِ نداشته هایم ترسیدم.. راستی من چقدر نداشته در کنارِ #معدود داشته هایم، داشتم.
از ترس تمام بدنم میلرزید😰
عثمان بازویم را گرفت و با پوزخندی😬 عصبی زیر گوشم زمزمه کرد
( نیم ساعت پیش یه سوپرمن رو به روم نشسته بود..
حالا چی شده؟؟
همینجوری میخوای تو مبارزشون شرکت کنی
دختره ی احمق؟؟
_کم کم عادت میکنی.. این تازه اولشه..
یادت رفته، منم یه مسلمونم..)
راست میگفت و من #ترسیدم..
دلم میخواست در دلم #خدا را صدا بزنم
ولی نه.. خدا، خدای همین مسلمانهاست..
_ پس #تقلا کردم اما بی فایده بود
و او #کشانکشان مرا با خود همراه میکرد
اگر فریاد هم میزدم کسی به دادم نمیرسید..
_آنجا دلها یخ زده بود.._
_از بین دندانهای قفل شده ام #غریدم
(شما مسلمونا همتون کثیفین؟؟ ازتون بدم میاد..)
و او در #سکوت مرا از پله های ساختمان نیمه مسکونی بالا میبرد
چرا فکر میکردم عثمان مهربان و ترسوست؟؟
نه نبود..
_بعد از یک طبقه و گذشتن از راهرویی تهوع آور 😵 آور
در مقابل دری🚪 ایستاد
محکمتر از قبل #بازوم را فشرد
و شمرده و آرام کلمات را کنار هم چید
(یادمه نیم ساعته پیش تو حرفات میخواستی تمام هستی تو واسه داشتن دانیال بدی..
پس مثه دخترای خوب میری داخل و دهنتو میبندی.. میخوام مبارزه رو نشونت بدم)
و بی توجه به حالم چند ضربه به در زد.
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید