eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀شهید آوینی: این سفره‌ها نماد بود و شبیه به سفره‌‌هایی که سَرِ زمین‌های خود پهن می‌کردند! +حالا به آن می‌گفتند و بعداز دعای فرج، می‌گفتند: اَللَّهُمَّ ارْزُقنا رِزْقاً حَلاَلاً طَیِّباً... 🤲 +وبعد دست به نان‌های داخل سفره می‌بُردند.. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆...شادی وصف ناپذیر... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🎥👆میان جمعیت را میبیند و در آغوش می‌کشد، 😅خوشحالی که فقط یک اهل غزه که به کوچ کرده و از جدا مانده میفهمد، ⏳ این همان لحظه‌ای است که دو سال و تمام می‌شود
سلاااااام...🤚 شب همگی بخیر...🌙 عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید ،خوش آمدید حضور سبزتان گرامی باد✅ ✍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_نوزدهم
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست :🔻 📍 دانیال🧑 را گم کردم.. حتی در داستان سرای‌های های این دختر.. و باز به ذات نگرانِ عثمان که حالم را جستجو میکرد.. و دستانش که میجنگید با انگشتانم.. _و باز نفس گیری صوفی، محض ( طلاق غیابی.. دنیا روی سرم خراب شد.. نمیتونستم باور کنم دانیال، بدون اطلاع خودم، کرده بود.. تا اینکه دوباره شروع به گفتن کردن که شوهرت مرد خداست و نمیتونه تو بند باشه و اون ماموره بوده از طرف خدا و ..  و باز شدم. _اون روز تازه فهمیدم که زنهای زیادی مثل من هستن و باز گفتم میمونم و میکنم.. اما چه مبارزه ای؟ حتی را نمیدونستم.. _چند روزی گذشت و یکی از زنها اومد سراغم که برو کارت داره.. اولش زده شدم، فکر کردم حتما خبری از دانیال🧔 داره.. اما نه.. فرمانده بعد از یه ربع گفتن⏳ خواست که منو به خودش دربیاره.. _و من هاج و واج😧 مونده بودم خیره به چشمایی که تازه و رو توشون دیده بود _یه چیزایی از اسلام سرم میشد، گفتم زن بعد از طلاق باید چهار ماه   نگهداره، نمیتونه ازدواج💍 کنه.. _اما اون شروع کرد به گفتن ،که منه بیسواد هیچ جوابی براشون نداشتم.. گفت تو از واسه این انتخاب شدی.. اما باز قبول نکردم و رفتم به اتاقِ زشت و نیمه خرابه ام. _ده دقیقه بعد چند زن به سراغم اومدن و شروع کردن به داستان سرایی.. و باز نرم شدم و باز خودم را شده از طرف دیدم.. _بعد چند شبی به اون فرمانده و دراومدم.. بعد از چند روز پیشنهاد از طرف مردهای مختلف مطرح شد و من مانده بودم حیرون😕 که اینجا چه خبره؟؟ مگه میشه؟؟ من چند روز پیش فرمانده ی مسلمونشون بودم.. _و باز زنها دورم رو گرفتن و از گفتن.. و احکامی که هیچ و قانونی نداشت و اجازه در هفته رو، جنگ صادر میکرد. تازه فهمیدم زنهای زیادی مثل من هستند و من اینجا .. همین.. 🗓بعد از اون، هفته ای به مردهای مختلف درمیومدم و این تبدیل شده بود به و .. _و تنها یک ذکر زیر لبم میشد.. لعنت به تو دانیال..لعنت.._ _حالم از خودم بهم میخورد.. حس یه رو داشتن از لحظه شماری برای مرگ هم بدتره.. _هفته ای چهار بار به صیغه های چندبار تبدیل شد و گاهی بین مردان برای بهم خوردن نوبتشون تو صفِ پشتِ درِ اتاق.. _دیگه از لحاظ هیچ توانایی تو وجودم نبودم و این رو نمی فهمیدن، اون سربازان ..😔 _مدام  به همراه زنان و دختران جدید الورود از منطقه ای به منطقه ی دیگه انتقالمون میدادن.. _حس وحشتناکی بود._ _تازه فهمیدم اون حکم رو داشته و زیادن دخترانی مثل من، که شده بود از طرف به .. _شاید باور کردنی نباشه اما خیلی از مردهایی که واسه میومدن اصلا یا .  "مسیحی".. "یهودی".. #..و از کشورهای #..#.. "آلمان"..و.و.و بودن، حتی خیلی از که واسه جهاد نکاح اومده بودن هم همینطور..  _یادمه یه شب جشن عروسی دوتا از مبارزین با هم بود، که..) ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید ‎‎‌