3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞چقدر سوز ،چقدر عشق
﮺عشق اباعبدالله﮺♥️
🎙 عینصاد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
دعای کمیل در دوکوهه دفاع مقدس.mp3
زمان:
حجم:
30M
#دعای_کمیل🤲
🎙با نوای: حاج صادق آهنگران
مکان: خوزستان -- #دوکوهه
🌴#دوران_جنگ_تحمیلی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دعای کمیل در #حرم_دانیال_نبی
🎙توسط حاج صادق آهنگران
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌴 دعای کمیل در #حرم_دانیال_نبی 🎙توسط حاج صادق آهنگران 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🌴
...با ورود به شهر #شوش، در منازل منطقه ای به نام #زعن ساکن شدیم. حال و هوای خاصی بر شهر حاکم بود و #عطر_معنویت همه جا پراکنده بود.
+با جاگیر شدن و #استراحتی کوتاه برای رفتن به #زیارت حضرت دانیال نبی حرکت کردیم.
🌙شب جمعه ای بود و بعد از نماز📿 مغرب و عشا برادر #آهنگران هم آمدند و #دعای_کمیل را قرائت کردند.
⏳آنروزها خیلی در #رسانه ها به دعاهای حاج صادق #اهمیت داده می شد و دعای آنشب به #دعای_کمیل_شوش معروف شده بود و از تلویزیون 📺 هم پخش شد.
⏳یادباد آن روزگاران ،یاد باد
🌴#دفاع_مقدس
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 این جبهه اسلام است
دل 💗شور دگر دارد
حقا که بر این محفل #الله نظر دارد
🎙نوای: حاج صادق آهنگران
شاعر: حبیب اله معلمی
محل اجرا: شوش دانیال
قبل از عملیات فتح المبین
زمان اجرا: آخرین روزهای سال ۱۳۶۰
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_چ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_بیست_پنجم :🔻
📌بی وزن ایستادم.. درِ کافه نمیدیدم..
اما جهت #سرما را حس میکردم.
دلم خورد شدنِ استخوان در دلِ زمستان❄️ را میخواست.
صدای #محوی از عثمان به گوشم رسید،
سرزنشی رو به صوفی
( مگه دیوونه شدی.. داری #انتقام دانیال🧔 و از #سارا میگیری؟؟)
_پشت در کافه #گم بودم.. کدام طرف؟ از کدام مسیر باید میرفتم؟ پاهایم کجا بود؟؟ چرا حسشان نمی کردم؟؟
سرما، دلم #سرما میخواست..
_رفتم درست به دنبالِ سوزی که به صورتم #سیلی میزد.
نمیدانم چقدر گذشت..
اما وقتی چشمم به #دیدن باز شد که درست جایی پشتِ نرده ها
رو به روی #رودخانه بودم.
باد، زمستانش را از تن این آبها می آورد؟!
سرمای میله ها را دوست داشتم.
محکم در دستانم فشارشان دادم.
_دیگر باید به #ندیدن دانیال🧑 عادت میکرد.. مادر چطور؟؟
او هم عادت میکرد؟؟ چرا هیچ وقت گریه ام نمیگرفت؟
یعنی این #چشمها ارزش دانیال را برایم درک نمیکردند؟؟
_چه خدایی داشت این دنیا.
دستِ دادن نداشت، فقط گرفتن را بلد بود.._
_آخ که اگر یه روز آن دوست مسلمانِ دانیال را ببینم،
#زبانش را از #دهانش بیرون میکشم
تا دیگر از #مهربانی هایِ خدایش #دروغ نبافد..😠
_ناگهان پالتویی🧥 روی شانه ام نشست و،
شال و کلاهی👒 بر سر و گردنم.. باز هم عثمان.
_راستی، این مسلمانِ دیوانه؛
دلش را به چیزه خدایش خوش کرده بود؟
🏠خانهای ای که بر سرش خراب کرد؟
عروسی👰♀ که داغش را به دلش گذاشت؟
یا #خواهری که شیرین زبانیش را به کامش #زهر کرد؟
_اصلا این خدا، خانه اش کجاست؟_
_در #سکوت کنارم ایستاد. شاید یک ⌛️ساعت؛
و شاید خیلی بیشتر. بالاخره او هم رفت بی هیچ حرفی..
_آسمان غروب را #فریاد میزد.
و دستی که یک لیوان قهوه🍮 را در مقابلم گرفت
(بخور سارا.. حاضرم شرط بندم صبحونه ام نخوردی..).
_نمی خواستمش، من فقط #گرسنه یِ یک #دلِ_سیر،
#آغوشِ_دانیال بودم.
_تکیه داده به نرده ها روی زمین نشستم. عثمان هم..
(( دختر #لجبازی نکن.. صورتت از چشمای این آلمانیا بی روحتر شده.. بخور یه کم گرم شی..
الانه که از حال بری.. اونوقت من تضمین نمیکنم،
که اینجا ولت نکنم و تا خونه تون ببرمت..))
_عثمان این همه #روحیه را از کدام فروشگاه میخرید؟؟
لیوان کاغذی🧋 را جایی نزدیک پایم گذاشت.
((خیلی #کله_شقی.. عین هانیه..))
هانیه اش پر از #آه بود.. و جمع شده در خود،
با آرامترین صوت ممکن گفت:
((چقدر دلم براش تنگ شده)).
_نمیدانستم وضع کداممان بهتر است؟
من که خبر مرگ☠ دانیال را شنیده بودم
یا بی خبری عثمان از مرگ 💀و زندگی هانیه؟؟
_(سارا.. یادته چند ماه پیش گفتم
که اون دانیال مهربون و تو قلبت 🫀دفن کن؟
باور کن برادرت وقتی وارد اون گروه شد مُرد..
همونطور که خواهر کوچولوی من مُرد..
_حرفای صوفی رو شنیدی؟
اینا فقط یه #گوشه از خاطراتش بود..
صوفی حرفای زیادی داره واسه گفتن که باید بشنوی..
از دانیال🧔، از تبدیل شدنش به #ماشینِ_آدمکشی..
به نظرت چیزایی که شنیدی،
اصلا شبیه برادر #شوخ و #پرمحبتی بود که میشناختی؟
_سارا واقع بین باش.._
_حقیقت صوفیِ و شوهری که زنده زنده دفنش کرد.. )
مکث کرد طولانی، سارا، دانیال زندست..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
۲۴ مهرماه ۱۳۵۹
خاکسپاری اولین شهید ارمنی دوران دفاع مقدس
📷 شهید زوریک مرادی مسیحی(مرادیان)🌷
شهادت: ۱۹ مهر ماه ۵۹
👇🥀
🌹کوچههای آسمانی 🌱
۲۴ مهرماه ۱۳۵۹ خاکسپاری اولین شهید ارمنی دوران دفاع مقدس 📷 شهید زوریک مرادی مسیحی(مرادیان)🌷 شهادت:
🥀شهید #زوریک_مرادی (مرادیان) #اولین شهید نظامی #ارمنی در دوران ۸ سال🌴 #دفاع_مقدس بود.
🗓 او #تنها فرزند پسر خانواده بود و در هفتم تیرماه ۱۳۳۹ در #تهران چشم به جهان گشود.
⌛️در سال های #تحصیلی دوران ابتدایی در دبستان «ساهاکیان» با اینکه به اتفاق والدین و چهار خواهرش در یک اتاق زندگی می کرد ولی همیشه #شاگرد_اول بود.
+تحصیلات دوره #راهنمایی و #متوسطه را در دبیرستان ارامنه «کوشش داوتیان» ادامه داد اما با وجود #قبولی در امتحانات #اعزام به خارج، در عین ﷼ناباوری خویشاوندان و دوستان سال آخر دبیرستان را #ناتمام گذاشت و چند ماه پیش از شروع #جنگ_تحمیلی داوطلبانه عازم خدمت سربازی شد.
🥀شهید مرادی بعد از ۳ماه دوره آموزشی در «شاهرود» به لشکر ۶۴ ارومیه منتقل شد و سرانجام بعد از ۸ماه خدمت بر اثر #اصابت_ترکش_خمپاره و مجروحیت شدید در🗓 تاریخ ۱۹ مهر۵۹ در #جبهه_پیرانشهر به شهادت رسید؛
⏳آنهم حدود ۱۹روز بعد از شروع جنگ تحمیلی.
🥀پیکر اولین شهید نظامی ارمنی #زوریک_مردایان در ۲۴ مهر۵۹ در #گورستان_ارامنه در #جاده_خراسان بخاک سپرده شد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید