eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 از کِی بچه‌دار شده؟!! 🤣😂👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#طنز_جبهه 💠 #ماکس از کِی بچه‌دار شده؟!! 🤣😂👇
📍عملیات والفجر ۴ بود. قرارگاه فرماندهی در «دره تَفی» مریوان مستقر بود و در آنجا علاوه بر فرماندهی، بخش‌های مختلف،مانند نیز استقرار داشتند. +برادر اَلصَفی نیز از جمله افرادی بود که از ارومیه (قرارگاه حمزه)برای سیستم‌های بیسیم به آنجا آمده بود. آدم و بود. +یادم هست یک نفر آمده بود که با نیروهای کار داشت و در محوطه قرارگاه، بلند می‌گفت: «بچه‌های ماکس کجان؟» ++الصفی که در آن اطراف بود با خطاب به آن فرد گفت: «ماکس از کِی بچه‌دار شده؟!» ... و دور و بری‌ها با شنیدن این حرف او زدند زیر خنده😄🤣 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📍عملیات والفجر ۴ بود. قرارگاه فرماندهی در «دره تَفی» مریوان مستقر بود و در آنجا علاوه بر فرماندهی،
👆✍پ.ن: رادیوماکس یا ماکس، دستگاه مخابراتی بود که خطوط تلفن راه دور FX را بصورت بیسیم تا اقصی نقاط جبهه ها انتقال می داد. استفاده از چنین سیستمی در جنگ ، توسط صورت گرفت و یگانهای دیگر نظیر ارتش نیز از این امکاناتی که سپاه برقرار کرده بود استفاده می کردند.FX اهمیت فوق العاده ای داشت،بطوری که عملیاتی بدون آن انجام نمی گرفت!! شاید بتوان اهمیت آن را در زمانیکه با فقر ارتباطی مواجه بودیم،با موشک نقطه زن امروزی مقایسه کنیم! بعضاً میشد که چندقرارگاه، چیگان و تیپ و لشگر تنها از یک خط تلفن FX بطور مشترک استفاده می کردند! امکانات ارتباطی را در دهه ۶۰ و قبل از آنرا بهیچ وجه نمیتوان با وضع موجود مقایسه نمود. در آنزمان، استفاده از موبایل یا اینترنت و... به ذهن هیچکس خطور نمیکرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_پ
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ششم :🔻 ❗️آنقدر چرخیدنِ سرم به سمت دانیال🧑 زیاد بود که صدایِ مهره های را به گوش شنیدم ( چی گفتی؟) _و عثمان لیوان قهوه🍮 را به طرفم دراز کرد (بخور.. الانه که کل بدنت برداره.. دختر، تو چطوری انقدر سرمات بالاست. _از تا اینجا قدم به قدم شال و کلاه👒 به دست، پشت سرت اومدم.. از یه بار لرزیدن.. _ببینم نکنه 👑 که میگن، خودِ تویی؟!  دیگه کم کم باید ازت بترسمااا ) وقتی در دنیا تبدیل به آدم برفی☃️ شوی، دیگر زمین برایت حکمِ را دارد.. _عثمان با از جایش بلند شد ( دیگه این کمر، کمر بشو نیست. اوه اوه ببین چه بسته..) _چرا جواب سوال و نگاهم را نداد. ایستادم. درست در مقابلش ( دانیال کجاست؟؟ برگردیم پیش صوفی.. چرا گفت؟ اما اون گفت که مرده.. گفت که خودش دانیال و .. ) _و با گامهایی تند به سمتِ _مسیرِ_کافه رفتم. عثمان به دنبالم دوید و دستم را کشید (صبر کن.. کجا با این عجله؟؟ صوفی رفته..). _ناگهان زیر پایم خالی شد. دست پاچه و وحشت زده😨، یقه ی عثمان را زدم ( کجا رفته؟؟ تو فرستادیش که بره، درسته؟ توئه داری چه به روز زندگیم میاری؟ اصلا به تو چه که من میخوام وارد این گروه بشم، هان؟ اصلا تو صوفی رو از کجا پیدا کردی؟ از کجا معلوم که همه اینا چرت و پرت نباشه؟ اول میگین دانیال مرده، حالا میگی زنده ست.. _توام یه مسلمونِ .. مثه پدرم، مثه اون دوست دانیال که زندگیمو با دین و خداش آتیش 🔥 زد، مثه همه مسلمونای# وحشی و .. چرا دست از سر این زمین 🌎 و آدماش برنمیدارین هان؟ ازت متنف….) _و سیلی محکمی که روی نشست و که بند آمد.. این سیلیِ عمرم بود؛ آن هم از یک .. قبلا هم اولین عمرم را از دانیال🧑 خوردم، درست بعد از شدنش.. چه هایی را با این تجربه کردم.. _آنقدر بودم که دست رویِ گونه ام نکشم. گونه ایی که گیش، سیلیِ عثمان را مانند به گیرنده های حسی ام منتقل میکرد. دست از بقیه اش کشیدم. انگار ⏳️زمان قصدِ نداشت. _عثمان ، دست به صورت و گردنش میکشید و دور خودش میچرخید. و من باز اشکهایم😭 را شمرده شمرده قورت دادم. باید میرفتم. آرام گام برداشتم. بی حس و بی هدف. _این شانه ها برایِ این همه درد زیادی کوچک نبود؟ دانیال 🧑یادت هست، گاهی شانه هایم را فشار میدادی و با خنده میگفتی، که با یک فشار میتوانی کنم؟؟ جان سخت تر از چیزی که هستم که فکرش را میکردی.. _ناگهان درد شدیدی به هجوم آورد. تهوع😵 به معده ام مشت زد.. ناخواسته روی زمین نشستم. _فقط صدای تند عثمان بود و ، درست در کنارم روی پیاده رو. نفسهای و با نیمرخ صورتم بود. زیر بازویم را گرفت تا بلندم کنم، _اما عثمان هم یک مسلمان بود و من از هانیه. کمکش را نمیخواستم، پس دستم را کشیدم.  صدای شده از فرطِ جدال اعصابش واضح بود ( به درک..) ایستاد. و با گامهایی به راهش ادامه داد.. _او هم بود، درست مانندِ تمامِ .. _انگار تهوع😵 و درد هم، دستم را خوانده بودند و خوب میکردند، محضِ نابودیم.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💔 مـــا را ببــخش که جایِ رسیــدن به تــو مــدام می‌گوییم بیــا مهـدی جـان . .❣!'
عشـ♥️ـق است اینکہ یڪ نفر آغاز می‌‌ڪند ، هر روز صبح🌤 را به هوایِ سلام🤚 شمـا ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید