🥀 شهید آوینی:
«جهان در آستانه #تحولی عظیم قرار گرفته است. وقتی مؤمنین بر #محور_ولایت اجتماع کنند، به آنچنان منبعی عظیم از #قدرت دست خواهند یافت که هیچ نیروی دیگری در سراسر 🌎جهان با آن یارای رودررویی ندارد؛ قدرت #حقیقی اینجاست.»
📚منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿رهبرانقلاب:
📆 ما محور تاریخ شده ایم..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 #حاج_قاسم سلیمانی:
⚠️چه آمریکا، چه سعودی، چه هر الاغ دیگری بخواهد کاری انجام دهد، نمیتواند.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆بزرگترین وظیفه منتظران امام عصر ،
در بیان رهبر...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#روشنفکریوهنر 👇🤔
🔷 رهبر معظم انقلاب:
«در دوره #طاغوت، آدمی مثل #تقیزاده، به این مضمون گفت که ایران باید از #فَرقِ_سر تا #ناخن_پا #غربی بشود؛
#یعنی سبک زندگی در ایران باید غربی بشود. امروز هم تقیزادههای جدید از این حرف ها میزنند.»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔷 رهبر معظم انقلاب: «در دوره #طاغوت، آدمی مثل #تقیزاده، به این مضمون گفت که ایران باید از #فَرقِ
👆
🥀شهید آوینی:
«روشنفکران این مُلک #خمیازه_کشانی_مَفلوک بیش نبودهاند و این #شجره ریشه در خاک ندارد و به #فوتی بند است که هیچ، حتی #سِتَبر نیز نمینماید خود را.
#نکبت و فلاکت، تقدیر تاریخی آنهاست و خود نیز این #فلکزدگی را خیلی خوب دریافتهاند.»
📚منبع: کتاب «حلزون های خانه به دوش»، مقاله «روشنفکران و معاصر بودن»
👆رهبر انقلاب، صبح امروز: زورگویی هرگز بر ملت ایران تاثیرگذار نخواهد بود. ۱۴۰۴/۰۷/۲۸
🔻
✍۴ نکته مهم:
✅ به همین خیال باش
✅ خواهیم ایستاد
✅ دخالت نکن
✅ وقت دیگر هم استفاده خواهند کرد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ه
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_بیست_نهم :🔻
📍چقدر، دلم خنده های😂 بلند و بی مهابایش را میخواست. از همان هایی که بعد از #جوکهای بی مزه اش،به خنده وادارم میکرد.
_در میان عکسها هر چه به جلوتر میرفتم چشمهای دانیال #سردتر و صورتش #بی_روحتر میشد.
در عکسهای #عروسی، دیگر از دانیال من🧑 خبری نبود.
_حالا چهره ی مردی؛ بوران زده با موها و ریشهایی🧔 بلند و بد فرم، خاطرات اولین #کتک_خوردنم را مرور میکرد.
_کاش دانیال هیچ وقت #خدا را نمیشناخت. و ای کاش نشانیِ خانه ی خدا را بلد بودم تا #پنجره_هایش را به سنگ میبستم.
_در آخرین خاطرات ثبت شده از برادرم در استانبول، دیگر خبری از او نبود. فقط مردی بود #غریبه، با ظاهری ترسناک و صدایی #پرخشم، که انگار #واژهی خندیدن در دایره لغاتش هیچ وقت نبوده.
بیچاره صوفی..
_پس دانیال، عاشقِ♥️ صوفی بوده. اما چطور؟؟ مگر میشود عشق را #قربانی کرد؟ و باز هم بیچاره صوفی..
⏳در آن لحظات، دلم فقط برادر میخواست و بس.. عکس ها و دوربین را روی میز گذاشتم.
چرا نمیتوانستم گریه کنم؟ کاش #اسلوبش را از مادر می آموختم. عصبی و سردرگم، پاهایم را مدام تکان میدادم. چرا عثمان حواسش به همه چیز بود؟ دستم را فشار داد (هییییس.. آروم باش.)
_صوفی یکی از عکسها برداشت و خوب نگاهش کرد (بعد از گرفتن این عکس، نزدیک بود #تصادف کنیم. حالا که گاهی نگاش میکنم، با خودم میگم ای کاش اون اتفاق افتاده بود و هر دومون میمردیم.) نفسش عمیق بود و گلویش پربغض. 😢
_مادربزرگم همیشه میگفت، به درد #رویاهات که نخوری.. گاهی تو بیست سالگی ، گاهی تو چهل سالگی.. میری تو #کمای زندگی..اونوقته که مجبوری دست بذاری زیر چونت و درانتظارِ بوقِ ممتده نفسهات، با تیک تاک ساعت ⏰️ همخونی کنی..
_و این یعنی مرگِ تدریجیِ یک رویا.._
_نگاهش کردم. چقدر راست میگفت و نمیداست که من سالهاست، #ایستاده مُرده ام. و خوب میدانم، چند سالی که از کهنه شدنِ نفسهایت بگذرد، تازه میفهمی در بودن یا نبودنت، واژه ایی به نام #انگیزه هیچ نقشی ندارد..و این زندگیست که به #شَلتاق هم شده، نفست را میکشد.. چه با انگیزه.. چه بی انگیزه..
_تکانی خوردم (خب.. بقیه ماجرا..). مکث کرد (اون شب بعد از کلی منت در مورد #بهشتی شدنم، اومد سراغم. درست مثلِ بقیه ی مردها.. انگار نه انگار که یه زمانی #عاشقم بود. یه زمانی #زنش بودم. یه زمانی بریدم از خوونوادم واسه داشتنش..
_ اون شب صدایِ #خورد_شدنم رو به گوش شنیدم.#خاک شدم.. #دود شدم.. حس #حقارت از بریده شدنِ دست و پا، دردناکتره. نمیتونی درک کنی چی میگم.. منم نمیتونم با چندتا کلمه و جمله، حس و حالمو توصیف کنم.
#اون شب تو #گیجی و #مستیش؛ دست بردم به #غلافِ چاقویِ کمریشو، کشیدمش بیرون. اصلا تو حال خودش نبود.چاقو 🔪 رو بردم بالا، تا فرو کنم تو قلبش🫀. اما.. اما نشد.. نتونستم.. من مثلِ برادرت نبودم.
_من صوفیا بودم.. صوفی... ترسیدم😱..
_به پوزخنده 😏نشسته در گوشه ی لبش خیره شدم
_(رفت.. گذاشتم که بره.. خیلی راحت منو.. زنشو.. کسی که میگفت عاشقشه، سپرد به #مشتری بعدی.. میتونی بفهمی یعنی چی؟؟ نه.. نمیتونی..) به صورتم چشم دوخت..دستی به #گلویش کشید (اون شب #جهنم بود.. نه فقط واسه من. واسه همه زنها..)
_فردا صبح، اون عروس👰♀ و #داماد که شب قبل مراسمشونو به پا کرده بودن؛ اومدن وسط اردوگاه و با #افتخار و غرور اعلام کردن که برای #رضای خدا از هم جدا شدن و واسه #رستگاری به جهاد میرن.
_مرد به جهادِ رزم و زن به جهاد نکاح._
_جهاد نکاح یعنی #تغذیه ی شهوت سیری نا پذیره اون مردها.. داشتم دیوونه میشدم. اصلا درکشون نمیکردم. اصولشون را نمیفهمیدم.. هنوز هم نفهمیدم..
_تو سر درگمی اون عروس👰♀ و سخنرانی هاش بودم که یهو صدای #جیغ و فریادی منو به خودم آورد. سربازها دو تا #دخترو با مشت و لگد با خودشون میاوردن. پوشیه ها از صورتشون افتاد. شناختمشون.
_دو تا خواهر ۱۶ و ۱۸ ساله اوکراینی بودن. تو اردوگاه همه در موردشون حرف میزدن. میگفتن یک سال قبل از خونه 🏠فرار کردن و یه نامه واسه والدینشون گذاشتن که ما میریم واسه (جهاد در راه خدا)
_ظاهرا به واسطه ی تبلیغات و #مانور داعش روی این دوتا خواهرو نامه اشون، کلی تو شبکه های مجازی سرو صدا کرده بودن و جذب نیرو..) خندید.. خنده اش کامم را تلخ کرد. طعمی شبیه بادامِ نم کشیده ( دخترای احمق فکر کرده بودن، میانو معروف میشنو خونه و ماشین مفت گیرشون میاد ...
_اما نمیدونستن اون حیوونا چه #خوابی واسه #دخترونه_هاشون دیدن.. چند ماهی میمونن و وقتی میبینن که چه #کلاه_گشادی سرشون رفته؛ پا به فرار میزارن که زود گیر میوفتن.
_سربازهای داعش هم این دو تا به عنوان #خائن و جاسوس آوردن تو اردوگاه تا درس #عبرتی شن واسه بقیه.. اتفاقا یکی از اون سربازا، برادرت دانیال🧔 بود.
_باورم نمیشد که ...
🌹کوچههای آسمانی🌱
👇👇👇