eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 سلیمانی: ⚠️چه آمریکا، چه سعودی، چه هر الاغ دیگری بخواهد کاری انجام دهد، نمیتواند. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#روشنفکری‌و‌هنر 👇🤔
🔷 رهبر معظم انقلاب: «در دوره‌ ، آدمی مثل ، به این مضمون گفت که ایران باید از تا بشود؛ سبک زندگی در ایران باید غربی بشود. امروز هم تقی‌زاده‌های جدید از این حرف ها می‌زنند.» 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔷 رهبر معظم انقلاب: «در دوره‌ #طاغوت، آدمی مثل #تقی‌زاده، به این مضمون گفت که ایران باید از #فَرقِ
👆 🥀شهید آوینی: «روشنفکران این مُلک بیش نبوده‌اند و این ریشه در خاک ندارد و به بند است که هیچ، حتی نیز نمی‌نماید خود را. و فلاکت، تقدیر تاریخی آنهاست و خود نیز این را خیلی خوب دریافته‌اند.» 📚منبع: کتاب «حلزون های خانه به دوش»، مقاله «روشنفکران و معاصر بودن»
👆رهبر انقلاب، صبح امروز: زورگویی هرگز بر ملت ایران تاثیرگذار نخواهد بود. ۱۴۰۴/۰۷/۲۸ 🔻 ✍۴ نکته مهم: ✅ به همین خیال باشخواهیم ایستاددخالت نکن ✅ وقت دیگر هم استفاده خواهند کرد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_ه
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_نهم :🔻 📍چقدر، دلم خنده های😂 بلند و بی مهابایش را میخواست. از همان هایی که بعد از بی مزه اش،به خنده وادارم میکرد. _در میان عکسها هر چه به جلوتر میرفتم چشمهای دانیال و صورتش میشد. در عکسهای ، دیگر از دانیال من🧑 خبری نبود. _حالا چهره ی مردی؛ بوران زده با موها و ریشهایی🧔 بلند و بد فرم، خاطرات اولین را مرور میکرد. _کاش دانیال هیچ وقت را نمیشناخت. و ای کاش  نشانیِ خانه ی خدا را بلد بودم تا را به سنگ می‌بستم. _در آخرین خاطرات ثبت شده از برادرم در استانبول، دیگر خبری از او نبود. فقط مردی بود ، با ظاهری ترسناک و صدایی ، که انگار خندیدن در دایره لغاتش هیچ وقت نبوده. بیچاره صوفی.. _پس دانیال، عاشقِ♥️ صوفی بوده. اما چطور؟؟ مگر میشود عشق را کرد؟ و باز هم بیچاره صوفی.. ⏳در آن لحظات، دلم فقط برادر میخواست و بس.. عکس ها و دوربین را روی میز گذاشتم. چرا نمیتوانستم گریه کنم؟ کاش را از مادر می آموختم. عصبی و سردرگم، پاهایم را مدام تکان میدادم. چرا عثمان حواسش به همه چیز بود؟ دستم را فشار داد (هییییس.. آروم باش.) _صوفی یکی از عکسها برداشت و خوب نگاهش کرد (بعد از گرفتن این عکس، نزدیک بود کنیم. حالا که گاهی نگاش میکنم، با خودم میگم ای کاش اون اتفاق افتاده بود و هر دومون میمردیم.) نفسش عمیق بود و گلویش پربغض. 😢 _مادربزرگم همیشه میگفت،  به درد که نخوری.. گاهی تو بیست سالگی ، گاهی تو چهل سالگی..  میری تو زندگی..اونوقته که مجبوری دست بذاری زیر چونت و درانتظارِ بوقِ ممتده نفسهات، با تیک تاک ساعت ⏰️ همخونی کنی.. _و این یعنی مرگِ تدریجیِ یک رویا.._ _نگاهش کردم. چقدر راست میگفت و نمیداست که من سالهاست، مُرده ام. و خوب میدانم، چند سالی که از کهنه شدنِ نفسهایت بگذرد، تازه میفهمی در بودن یا نبودنت، واژه ایی به نام هیچ نقشی ندارد..و این زندگیست که به هم شده، نفست را میکشد.. چه با انگیزه.. چه بی انگیزه.. _تکانی خوردم (خب.. بقیه ماجرا..). مکث کرد (اون شب بعد از کلی منت در مورد شدنم، اومد سراغم. درست مثلِ بقیه ی مردها.. انگار نه انگار که یه زمانی بود. یه زمانی بودم. یه زمانی بریدم از خوونوادم واسه داشتنش.. _ اون شب صدایِ رو به گوش شنیدم. شدم.. شدم.. حس از بریده شدنِ دست و پا، دردناکتره. نمیتونی درک کنی چی میگم.. منم نمیتونم با چندتا کلمه و جمله، حس و حالمو توصیف کنم. شب تو و ؛ دست بردم به چاقویِ  کمریشو، کشیدمش بیرون. اصلا تو حال خودش نبود.چاقو 🔪 رو بردم بالا، تا فرو کنم تو قلبش🫀. اما.. اما نشد.. نتونستم.. من مثلِ برادرت نبودم. _من صوفیا بودم.. صوفی... ترسیدم😱.. _به پوزخنده 😏نشسته در گوشه ی لبش خیره شدم _(رفت.. گذاشتم که بره.. خیلی راحت منو.. زنشو.. کسی که میگفت عاشقشه، سپرد به بعدی.. میتونی بفهمی یعنی چی؟؟ نه.. نمیتونی..) به صورتم چشم دوخت..دستی به کشید (اون شب بود.. نه فقط واسه من. واسه همه زنها..) _فردا صبح، اون عروس👰‍♀ و که شب قبل مراسمشونو به پا کرده بودن؛ اومدن وسط اردوگاه و با و غرور اعلام کردن که برای خدا از هم جدا شدن و واسه به جهاد میرن. _مرد به جهادِ رزم و زن به جهاد نکاح._ _جهاد نکاح یعنی ی شهوت سیری نا پذیره اون مردها.. داشتم دیوونه میشدم. اصلا درکشون نمیکردم. اصولشون را نمیفهمیدم.. هنوز هم نفهمیدم.. _تو سر درگمی اون عروس👰‍♀ و سخنرانی هاش بودم که یهو صدای و فریادی منو به خودم  آورد. سربازها دو تا با مشت و لگد با خودشون میاوردن. پوشیه ها از صورتشون افتاد. شناختمشون. _دو تا خواهر ۱۶ و ۱۸ ساله اوکراینی بودن. تو اردوگاه همه در موردشون حرف میزدن. میگفتن یک سال قبل از خونه 🏠فرار کردن و یه نامه واسه والدینشون گذاشتن که ما میریم واسه (جهاد در راه خدا) _ظاهرا به واسطه ی تبلیغات و داعش روی این دوتا خواهرو نامه اشون، کلی تو شبکه های مجازی سرو صدا کرده بودن و جذب نیرو..) خندید.. خنده اش کامم را تلخ کرد. طعمی شبیه بادامِ نم کشیده ( دخترای احمق فکر کرده بودن، میانو معروف میشنو خونه و ماشین مفت گیرشون میاد ... _اما نمیدونستن اون حیوونا چه واسه دیدن.. چند ماهی میمونن و وقتی میبینن که چه سرشون رفته؛ پا به فرار میزارن که زود گیر میوفتن. _سربازهای داعش هم این دو تا به عنوان و جاسوس آوردن تو اردوگاه تا درس شن واسه بقیه.. اتفاقا یکی از اون سربازا، برادرت دانیال🧔 بود. _باورم نمیشد که ... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 👇👇👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_نهم :🔻 📍چ
ادامه...☕ _باورم نمیشد که دانیال🧔 بتونه یه دختر بچه رو اونطور زیر لگدش بگیره. بود.. با تموم بی رحمی و سنگدلی کتکشون میزد. طوری که خون🩸 بالا می آوردن و التماس میکردن که تمومش کنه _اما اون بی تفاوت و به مشتها و لگدهاش، اومد و اعدامشونو اعلام کرد. صدای و التماسهاشون واسه یه عمر گوشامو پر کردن.. اونا فقط دو تا دختربچه بودن.. مدام گریه😭 میکردن و به پای سربازا میفتادن که بهشون کنن.. _یادمه یکیشون چسبیده بود به پای دانیال و با ازش میخواست که سرشو نبره، اما اون با یه لگد به پهلوش کاری کرد که از شدت درد از حال بره.. _خواهر بزرگترو دست بسته، روی دو زانو نشوندن زمین و برادرت با وجودِ شنیدن جیغ ها و دیوونه کننده اش، چاقو🔪 گذاشت رو گلوشو در کمال آرامش، بیخ تا بیخ سرش رو برید.. _بدون حتی ذره ایی حس یا _ترحم. دختره بیچاره مثه سر کنده، دست و پا زد و بقیه "کف زدن".. "کِل کشیدن".. "رقصیدن". دانیال هم با سینه ی سپر کرده،  لبخند زد و با چشم چرخوند. _تو اون لحظه، زمانو⏳ گم کردم.._ _دیدم یکی از سربازا به سمت دختر ، رفت و که یهو صدای بلند شد.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید