5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞عجب سکانسی ، در #شب_زیارتی ارباب ،
🥀شهدا را یاد کنیم که با #آرزوی زیارت کربلا #شهید شدند...
...بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...😭
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿عملیات عاشورای ۴
🗓عملیات « عاشورای ۴ » در روز ۳۰ #مهر ماه ۱۳۶۴ با هدف #انهدام نیروهای دشمن در منطقه عملیاتی غرب «دریاچه اُمُ النِّعاج» در «هُورالهویزه» انجام شد.
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌿عملیات عاشورای ۴ 🗓عملیات « عاشورای ۴ » در روز ۳۰ #مهر ماه ۱۳۶۴ با هدف #انهدام نیروهای دشمن در منطق
👆
#امداد_الهى_عجيب_در_هور...!
🐸 قورباغه_ها_هم_ارتش_خدا_هستند
●یکی از #مشکلات عملیات در هور این بود که دشمن با #کمینهایی که در هور ایجاد کرده بود، با کوچکترین حرکتی که از طرف بچهها صورت میگرفت، مانند اثر رفت و آمد قایقها🛶 و یا حرکت #غواصها که نیها 🌾را به صدا درمیآورد، دشمن پی به #حرکت ما میبرد.
● این مشکل در #شبهای عملیات صد برابر میشد، چون #حرکت و رفت و آمد آن همه #غواص و قایق🛶 قطعاً در هور برای دشمن ایجاد #حساسیت میکرد.
🌙اما در شب عملیات «عاشورای ۴» امداد الهی #عجیبی اتفاق افتاد. و آن این بود که ⏳همزمان با #حرکت_غواصان و موج اول (اولین گروه عمل کننده) ناگهان تمامی قورباغهها🐸 و موجودات هور با همدیگر شروع به سر و صدا کرده و حساسیتها را #خنثی کردند!!!!
● این #امداد عجیب طوری بچهها را #دلگرم کرد که غواصها – که در مواقع عادی آرام #فین میزدند تا در جریان آب تغییر ایجاد نشود – در آب #شیرجه میرفتند!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆 #امداد_الهى_عجيب_در_هور...! 🐸 قورباغه_ها_هم_ارتش_خدا_هستند ●یکی از #مشکلات عملیات در هور این بود
🍂 آیا میدانید؟
آیا میدانید #هورالهویزه یا #هورالعظیم در غرب منطقه #دشت_آزادگان واقع است که طول آن حدود ۷۵ کیلومتر و عرض آن ۴۰ کیلومتر با وسعتی حدود ۳۰۰۰ کیلومتر مربع است؟
🍃 این منطقه #مانع_بزرگی برای عبور نیروهای نظامی تلقی میشد که دشمن به آن توجهی نداشت ولی با ابتکار فرماندهان ایرانی، عملیاتهای #خیبر، #بدر، و #قدس ۱ تا ۵ و #عاشورای ۴ و نیز عملیات #انصارالحسین در آن طراحی و #اجرا گردید.
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍ خاطرات #فرمانده_اسماعیل ⏰ به وقت سحر👇🥀🌱
♨️ این داستان؛ عاشوراي ۴
☆بچه ها شبانه روز كار مي كردند. تا مقدمات #تحقق يك عمليات دشمنشكن را فراهم آورند. آنان در تكميل و پشتيباني گردانها سعي بسيار نمودند و #مشتاقانه در انتظار وقت كارزار سر از پانميشناختند.
☆آقا #اسماعيل براي شركت در جلسهاى راهي «دوكوهه» شد.
●هنگام برگشت ، نظر برادر #محسن_رضايي - فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي - را چنين بيان نمود:
● «به علت #سكونى كه بر جبههها حكمفرما شده ، هر چه زودتر و پيش از #موعد_مقرر ، عمليات كنيد.»
●در حالي كه هنوز #واحد_دريايي مشغول #نصب_موتور روي قايقها🛶 بود ، #سردار_دقایقی دستور شروع عمليات را صادر كرد و گفت:
«ما به خدا توكل داريم و عمليات را آغاز ميكنيم.»
●اين اقدام زودهنگام به خاطر انجام تكاليف و #اطاعت از فرماندهي بود و بر مبناي همين #اخلاص و #توكل ، آن يورش دليرانه (عمليات عاشوراي 4) در #هورالهويزه به گونهاي #دقيق و سريع انجام پذيرفت.
🌴🌴🌴
و بايد رفت و بايد پيش روى خويش پرپر شد
و بايد شبنشين كوچههاى بدر و خيبر شد
خدايا مركبى سرمست و خونين بال مي خواهم
خدايا دست و پايم سنگ شد يك بال ميخواهم
راوى: ابومحمد الطيب
#شهید_اسماعیل_دقایقی.. 🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱
●بچهها فـردا روزی شمارا در #قبرتان بگذارنـد از شما نمیپرسنـد بلـدی #انگلیسی حرف بزنی یا نـه؟
بلکه میپرسنـد:
#قـرآن خوانـدی؟ با #قـرآن اخت داشتی؟
| شهید مصطفی صدرزاده 🕊🌹 |
🗓 اول آبان ،سالروز شهادت مصطفی صدر زاده
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
●بچهها فـردا روزی شمارا در #قبرتان بگذارنـد از شما نمیپرسنـد بلـدی #انگلیسی حرف بزنی یا نـه؟ بلک
🔴 از شهید مصطفی صدرزاده به دانشجویان:
📚خوب درس بخوانید تا کرسیهای استادی را به دست بیاورید و خوراک فکری سالم برای بچهها فراهم کنید.
📚فاجتهدوا في دراستكم، حتى تظفروا بمقاعد الأستاذية، وتقدّموا للطلاب فكراً نقياً ورؤيةً سليمة
📚Study hard so that you can attain the professorships and provide healthy intellectual nourishment for the students.
✍اول آبان سالروز شهادت،
شهیدمدافعحرم#مصطفی_صدرزاده
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_یکم :🔻 🔻هرچ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_دو :🔻
📌نمیتوانستم باور کنم. یعنی اصلا نمیخواستم که باور کنم. با تمام #توان تحلیل رفته ام به سمتش خم شدم.. ( چرنده.. مزخرفه.. تمام حرفات #مزخرف بود.. امکان نداره که برادر من چنین کارهای #کثیفی انجام بده.. شما مسلمونااا همه تون یه مشت #روان_پریش هستین..)
_صوفی نگاهم کرد.. #سرد و یخ زده ( بشین سرجات بچه.. من انقدر بیکار نیستم که واسه گفتن یه مشت دروغ و چرندیات؛ از اونور دنیا 🌎، پاشم بیام تو این شهر #نفرت_انگیز، که هر طرفش سر میچرخوندم برادرتو اون خاطرات #نحسشو ببینم.. اصلا چرا باید اینکارو بکنم؟؟ بابای میلیاردر داری؟؟ یا شخصیت مهم سیاسی ؟؟ چی با خودت فکر کردی؟؟ اگه من اینجام فقط به خاطر #اصرارهای دیوونه کننده ی این دوست #بی_عقلته..
_ اونجایی که تو فکر میکنی با رفتن بهش، میتونی برادرِ عاشق پیشه اتو پیدا کنی، خوده خوده جهنمه🔥.. و شک نکن که برادرت یکی از #مامورهای_عذابشه..
_ اصلا به فرض که همه چیز در مورد برادرت #دروغ بوده.. اصل ماجرا رو میتونی انکار کنی؟؟ با یه #تحقیق کوچیک میتونی خیلی بیشتر از #جنایتهایی که من تعریف کردم رو پیدا کنی..
_
_اصلا دانیال #فرشته.. با مبنای وجودی این گروه، که میخوای #عضوش شی چیکار میکنی؟؟ #بریدن_سر.. "آواره کردن مردم".. "تجاوز به زنان و دختران".. "کشتن زن و بچه".. با اینا چجوری کنار میای؟؟
_ فکرکردی میری و اونا یه گروه ویژه با تمام امکانات میذارن در اختیارت که بری، پیداش کنی؟؟ نه.. باید #سرویس بدی.. مثه همه اون بدبختایی که دارن سرویس میدن، چه #داوطلب، چه #گول_خورده .. میدونی فلج شدن یعنی چی؟ #ایدز یعنی چی؟ #سقط_جنین یعنی چی؟
_اینکه ندونی کدوم یکی از اون #سربازا، #پدرِ بچه ی تو شکمتِ یعنی چی؟
_ تو اردوگاهی که بودم اکثر زنها از فرط #جهاد_نکاح دیگه توانایی راه رفتن نداشتن.. #فلج شده بودن.. روز و شب از درد به خودشون میپیچیدن و #ضجه میزدن.. #عفونت و نکبتی سرتاسر وجود اهالی رو گرفته بود.. فکر میکنی سرآخر چی شد؟؟ یه فرمانده ی جدید اومد واسه بازرسی و گفت (مردان جنگ، زنان تازه نفس میخوان.. اینا به دیگه به درد نمیخورن..)
_یه عده که وضعشون #بهتر بود بردن واسه #درمان.. یه عده که #پشیمونی شونو فریاد میزدن، سر به نیست کردن.. موندن یه گروه که انقدر حالشون #وخیم بود، که ارزش #درمان یا حتی #کشتن رو هم نداشتن.. با یه ماشین 🚗 بردن بیرون از سوریه و #ولشون کردن ،وسط #بیابون..
_منم یکی از همونام.. تب داشتم.. میلرزیدم.. مدام بالا میاوردم.. اما بر خلاف خیلی از اون زنها زنده موندم.. چون انگیزه داشتم.. واسه زنده موندن، کشتنِ دانیال🧔 بزرگترین انگیزه ی ممکن بود.. میدونی تا خودمو برسونم به مرز،چقدر پیاده روی کردم؟ چقدر زمین خوردم؟ چقدراشک 😢 ریختم و جیغ زدم؟ چقدر لرزیدمو درد کشیدیم؟ اما هر طور بود زنده موندم..
_بعد از چندین روز #گرسنگی و راه رفتن بالاخره به مرز #ترکیه رسیدم.. اونجا دستگیر شدم. بعد از کلی بازجویی وقتی فهمیدن از کجا اومدم، با خودشون گفتن ما هم بی نصیب نمونیم.. واسه چند ساعت با اون همه درد و عذاب، شدم #برده_جنسیِ چندتا #آشغال مثلِ برادرت..
_ خلاصه زندگی یه #لطف کوچیک در حقم کردو به #بیمارستان منتقل شدم که بعد از کلی آزمایش متوجه شدن که #ایدز دارمو حامله ام..
_خوش بختانه بعد از چند روز به خاطر #خونریزی، بچه #سقط شد.. اما #ایدز نه.. همیشه همراهمه.. و قرار نیست تا جون برادرتو نگرفتم، جونمو بگیره.. هر چند تو اصلا نمیفهمی، چون جای من نبودی.. دیدی، واسه ملاقات با برادرت باید این همه #بها بدی.. من که میگم ارزششو نداره، حتی اگه دانیال هیچکدوم از اون کارها رو نکرده باشه و من در موردش بهت دروغ گفته باشم.. چون در هر حال، #ماهیت این گروه عوض نمیشه..)
_کمی روی میز به سمتم خم شد(اون برادر حیوونت.. واسه تو هم #نقشه داشت.. یه شب تو #مستی از رستگار کردنت، حرفایی میزد.. اما نمیدونم هنوز واسه انجام این ماموریت الهی زنده س یا نه..)
_از فرطِ #گیجی توانایی حرف زدن نداشتم. صوفی ایستاد. کلاهش👒 را روی سرش مرتب کرد و کیفِ قهوه ایی👜 رنگ را روی دوشش انداخت ( من امشب از اینجا میرم.. خیلی چیزها رو واسه عثمان تعریف کردم. سوالی داشتی ازش بپرس..)
_یک قدم برداشت، اما ایستاد و برگشت ( راستی اگر دانیالو دیدی.. بهش بگو اگه فقط یه نفس، به زنده بودنم، مونده باشه.. زندگیشو میگیرم..)
_رو به عثمان #پوزخندی😏 صدا دار بر لب نشاند ( راستی ، اگه #خدا رو دیدی، سلام منو بهش برسون.. بگو به اندازه تمام اشکهایی😭 که ریختم ازش #متنفرم.. بگو حتما #انتقامِ التماسهایی که واسه نجات از اون دست #حرومزاده، بهش کردم رو ازش میگیرم..) و رفت..
__عثمان به موهایش چنگ زد و
من به معده ام..__
⬅️#ادامہ_دارد..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید