🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_چهار :🔻 📍
#ادامه...☕ #رمان_چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🌗آن شب بعد از خیابانگردی های اجباری با عثمان، به خانه🏠 برگشتم.. همان #سکوت و همان #تاریکی..
_برای خوردن لیوانی آب به آشپزخانه رفتم که صدای باز و سپس کوبیده شدنِ در خانه 🏠 بلندشد.
پدر بود، #مثلِ_همیشه مست و دیوانه. خواستم به اتاقم بروم که صدایش بلند شد، کشدار و تهوع آور ( سااا..را.. صبر کن.. ) ایستادم. نگاهش کردم.
_این مرد، اسمم را به خاطر داشت؟ تلو تلو خوران دور خودش میچرخید ( دختر.. چقدر #خوشگل شدی .. کی انقدر بزرگ شدی؟) دست به سینه، تکیه زده به دیوار نگاهش کردم. این مرده چهار شانه و خالی شده از فرطه مصرف الکل، هیچ وقت برایم پدری نکرد.. پس حق داشت که بزرگ شدنم را نبیند.. جرعه ایی دیگر از شیشه اش نوشید ( چقدر شبیه اون مادر عفریته ایی..
_...اما نه ..نیستی.. تو مثه من #سازمانو دوس داری نه؟؟ مثه من #عاشق مریم و رجوی هستی..) تمام عمرش را مدام در صورت خودش #تف انداخت.. سازمان.. قاتلی که برادر و آسایش و زندگی و زنو بچه اش را یکجا از او گرفت.. دانیال🧑 چقدر شبیه این مرد👱♂ بود، قد بلند و هیکلی، او هم ما را به گروه و خدایِ #قصابش فروخت…
_تعادل نداشت (سارا.. امروز با چندتا از بچه های سازمان حرف زدم.. میخوام #هدیه_ات کنم به #رجوی بزرگ.. دختر به این زیبایی، #هدیه خوبی میتونه باشه.. اونقدر خوب که شاید رجوی یه گوشه چشمی بهم بندازه..)
_تهوع😵 سراغم را گرفت. انگار #شراکت در ناموس از #اصول مردانِ این خانه بود. حالا حرفهای #صوفی را بهتر باور میکردم. پدری که #چوب حراج به زیبایی های #دخترش بزند، باید #پسری مثله دانیال داشته باشد. جملات صوفی در گوشم تکرار شد. جملاتی که از نقشه های دانیال برای رستگاریم در #جهاد_نکاح میگفت.. انگار پدر قصدِ پیش دستی کردن را داشت..
_مست وگیج به سمتم می آمد و #کریه میخندید.. بی حرکت و #سرد نگاهش کردم. چرا دختران مردی به نام #پدر را دوست دارند؟ چه فرقی بود میان این مرد و #عابرانِ تا خرخره خورده ی کنارِ رودخانه؟؟
_هر چه نزدیکتر میشد، گامی به عقب برنمیداشتم. #ترسی نمانده بود تا خرج آن لحظات کنم..
_سر تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم که دستم را از پشت کشید ( کجا میری دختر.. صبر کن.. بذار دو کلمه #اختلاط کنیم.. باید واست از #سازمان و
#وظایفت در مقابل #رجوی بگم.. اون تمام زندگیشو صرفِ #رستگاری خلق کرده.. (خلقِ بی عاطفه).. (خلقِ قدرنشناس..)
_ما من مثه بقیه نیستم..
تو رو.. پاره تنمو بهش #هدیه میدم.. )
_انگار کلمه #رستگاری، #محبوبترین واژه در لغت نامه ی #مزدوران و #سلاخان دنیا شده بود. واژه ایی که دنیای آدمها را آتش🔥 میزد..
_پدر با نیرویی عجب مرا به دنبال خود میکشاند و من مانده بود #حیران از این همه #وقاحتی که در کالبدش جا میشد. هر چه تلاش میکرد تا دستم را از مشتش بیرون بکشم بی فایده بود که ناگهان مادر، دوان دوان خود را رساند و بدون گفتنِ حتی کلمه ایی، پدر را #هل داد..
_من و پدر هر دو نقش زمین شدیم.._
اما…
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🕯
هࢪشبچࢪاغِدلرا
روشنڪنمبھیادش؛
شـایدمسیـــࢪجـانـان
یڪشببھدلبیفتـد..!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
بھ سمٺِ درهاے بستھ بدو . . .✨ -یوسف-
✨
یوسف ...
مى دانست درها بستهاند
اما به #امید خدایش
بسوی _درهای بسته_ دوید
و #درها برایش باز شد
🌍اگر تمام درهای دنیا هم
به رویت #بسته شدند ،
به طرفشان #بدو ،چون ،
«خدای تو و یوسف یکیست»💔!'
☀️♥️
خُورشید طُلوع مۍڪند
از ڪُنــــجِ حـَــــریمَت
یعنۍ ڪھ در این خاڪ
فقط ڪوےتُـو ؏شق است..!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
بهترازجنتِرضوانِخدادانۍچیست؟
خنڪاےِسرِصُبـحِدمـِایـوانِنجَـف...✨
با تبسم های گرمت
روز من آغاز شد...☺️
صبح آمد، 🌤
خنده ات جاریست
لبخندت بخیر
#سلام_صبحتون_بخیر
#یادشهداباصلوات 🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید