هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هفت :🔻 📌م
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_هشت :🔻
📌وقتی با سکوتم مواجهه شد از #نفسش کمک گرفت.. نفسی #عمیق و پر صدا (( من همه چیز رو میدونم و اینجام تا کمکت کنم..)) اما من #تقاضایی برای کمک نداشتم. پس #ایستادم. و آماده رفتن (( من احتیاجی به کمکتون ندارم)).
_ در #سکوت نگاهم کرد. سری تکان داد و لبانش را جمع کرد (( شک دارم..البته در راجع به شما.. اماااا.. در مورد اون زن نه.. مطمئنم که نیاز به کمک داره..))
_جسارتش #عصبیم میکرد.. (( بلند شو و از خونه ی من برو بیرون..)) ایستاد و دستی به کت و شلوار سرمه ایی رنگش کشید (( در مورد #مهمون_نوازی ایرانی ها افسانه های عجیب غریبی شنیده بودم.. اما انگار فقط در حد همون #افسانه ست..))
_ عثمان لیوان به دست رسید (( چیزی شده؟؟))
_این مرد قبل از یک روانشناس، #دیوانهای عصبی کننده بود.. دندانهایم روی هم دیگر #ساییده میشد..
_به سمتم آمد. درست رو به رویم ایستاد و در چشمانم #خیره شد (( عثمان.. من که میگم فکر #ازدواجو از سرت بیرون کن.. ایشون بیشتر از مادرشون احتیاج به کمک دارن..)) صدای اعتراض عثمان بلند شد (( یان، ساکت شو))
_گرمای عجیبی در #سرم احساس میکردم. دلم #فریاد میخواست و یک #سیلی محکم. #نفسهایم تند و بی نظم شده بود. با صدایی #خفه به سمتش #هجوم برم (( گورتو از خونه ی من گم کن بیرون.. عوضی..))
_لبخندهایش #پنجه میکشید بر صورتم. دستانش را به نشانه ی #تسلیم بالا برد (( آرووم.. مودب باش دخترِ ایرانی.. )) چقدر از این نسبت #متنفر بودم. فریاد کشیدم (( من ایرانی نیستم )).
_با ابروهایی بالا رفته به عثمان نگاه کرد (( عه.. مگه نگفتی عاشق❤️ یه دختر ایرانی شدی..؟ ))
_عثمان دست پاچه و عصبی لیوان🧋 را روی اپن گذاشت و به سمت #یان آمد (( ببند دهنتو.. بیا بریم بیرن.. )) و او را به سمت در #هل داد..
_دوست داشتم با دو دستم #گلوی عثمان را فشار دهم.. او پست تر از چیزی بود که فکرش را میکردم.
_یان در حین خروج زورکی ایستاد (( سارا..اگه اون زن در حد یه #انسان برات مهمه.. ببرش ایران🇮🇷.. راستی این کارتمه.. هر کمکی از دستم بربیاد برات انجام میدم..)). و کارت را روی میز گذاشت.
_این مرد واقعا #دیوانه بود. عثمان به ضرب از خانه🏠 بیرونش کرد.. در را بست و به سمتم آمد.. سرش #پایین بود و صدایش #ضعیف ( سارا.. من عذر..)
عصبی بودم آنقدر زیاد که #ضربان_قلبم را به بلندی و وضوح میشنیدم. (گمشو بیرون..)
_دیگر نمیخواستم ببینمش.. هیچ وقت..
_دستی به صورتش کشید و از خانه خارج شد. #کلافه به سمت حمام 🛁 رفتم. آّب سرد را باز کردم و با لباسهایم، در مسیر دوش ایستادم. آنقدر آتش 🔥در جانم بود که این سرما به استخوانم نمیرسید..
⏳چند ساعتی از آن ماجرا میگذشت. سرگردان و عصبی به سمت #اتاق_مادر رفتم. روی سجاده نشسته بود و زل زده به قاب عکسِ من و دانیال، چیزی زیر لب #زمزمه میکرد.. رو به رویش نشستم.
_هیچ وقت به مادری قبولش نداشتم. اما یک انسان چطور؟؟_
_من از #ایران میترسیدم.. ترسی آمیخته با نفرت🥶.. آن روانشناس دیوانه چه میگفت؟؟ ایران کجایِ نقشه ی زندگیم بود؟؟ اما.. دلم به حالِ این زن میسوخت.. زنی که #تک_فرزندِ والدینش بود و از ترسِ😨 ناپدید شدن منو دانیال توسط شوهرش، نتوانست حتی در مجلسِ #ترحیم پدرو مادرش شرکت کند..
_یان راست میگفت، در حد یک انسان باید برایش دل میسوزاندم.._
_خیره به چشمانش پرسیدم (( دوست داری بری ایران..🇮🇷 ؟؟)) حوضچه ی صورتش پر از اشک😭 شد. این زن به چه چیزی در آن خاک #دلبسته بود...؟؟
_پریشان و گیج از خانه 🏠 بیرون زدم. شب بود و تاریک🌘.. دوست داشتم به جایی برم تا #دیوانگی کنم. وارد اولین کلوپ شبانه شدم. 🍸مشروب شاید آرامم میکرد.. همیشه آرامم کرده بود و من باز همان #انتظار را داشتم.. خوردم اما جز #منگی و #تجدید خاطرات چیزی عایدم نشد.
_ تهوع و درد به معده ام #لگد میزدند. دومین پیک را طلب کردم که دستی مردانه مانعم شد..(شنیدم مسلمونا از این چیزا نمیخورن.. عثمان هم هیچ وقت نمیخوره..) سر چرخاندم. همان #روانشناس کت و شلوار پوش امروز بود. ((من مسلمون نیستم)).
_ابرویی بالا انداخت و سر تکان داد ( اگه قصد #کتک_کاری نداری.. بشینم) در #سکوت به درد بی امان معده ام فکر میکردم. #صندلی گرد کناریم را کشید و رویش نشست. ساعت مچی⌚️ مردانه و فلزی اش با آن صفحه ی بزرگ و پر عدد، نظرم را جلب کرد. #گیلاس را از جلویم برداشت. ( من زیاد با این چیزاموافق نیستم.. بیشتر از آرامش، تداعی میکنه، مشکلاتتو.. دختر ایرونی..)
_نمیداستم که چه اصراری به ایرانی خواندنم داشت._
_حواسم جمع نبود و #حضورش در آن زمان درست در کنارم سوالی، بی جواب..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیارٺِامامـرِضایازیارٺِامامـحُسین..!؟
💔🌱🕊
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱