eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هفت :🔻 📌م
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هشت :🔻 📌وقتی با سکوتم مواجهه شد از کمک گرفت.. نفسی و پر صدا (( من همه چیز رو میدونم و اینجام تا کمکت کنم..)) اما من برای کمک نداشتم. پس . و آماده رفتن (( من احتیاجی به کمکتون ندارم)). _ در نگاهم کرد. سری تکان داد و لبانش را جمع کرد (( شک دارم..البته در راجع به شما..  اماااا.. در مورد اون زن نه.. مطمئنم که نیاز به کمک داره..)) _جسارتش میکرد.. (( بلند شو و از خونه ی من برو بیرون..)) ایستاد و دستی به کت و شلوار سرمه ایی رنگش کشید (( در مورد ایرانی ها افسانه های عجیب غریبی شنیده بودم.. اما انگار فقط در حد همون ست..)) _ عثمان لیوان به دست رسید (( چیزی شده؟؟)) _این مرد قبل از یک روانشناس، عصبی کننده بود.. دندانهایم روی هم دیگر میشد.. _به سمتم آمد. درست رو به رویم ایستاد و در چشمانم شد (( عثمان.. من که میگم فکر از سرت بیرون کن.. ایشون بیشتر از مادرشون احتیاج به کمک دارن..)) صدای اعتراض عثمان بلند شد (( یان، ساکت شو)) _گرمای عجیبی در احساس میکردم. دلم میخواست و یک محکم. تند و بی نظم شده بود. با صدایی به سمتش برم (( گورتو از خونه ی من گم کن بیرون.. عوضی..)) _لبخندهایش میکشید بر صورتم. دستانش را به نشانه ی بالا برد (( آرووم.. مودب باش دخترِ ایرانی.. )) چقدر از این نسبت بودم. فریاد کشیدم (( من ایرانی نیستم )). _با ابروهایی بالا رفته به عثمان نگاه کرد (( عه.. مگه نگفتی عاشق❤️ یه دختر ایرانی شدی..؟ )) _عثمان دست پاچه و عصبی لیوان🧋 را روی اپن گذاشت و به سمت آمد (( ببند دهنتو.. بیا بریم بیرن.. )) و او را به سمت در داد.. _دوست داشتم با دو دستم عثمان را فشار دهم.. او پست تر از چیزی بود که فکرش را میکردم. _یان در حین خروج زورکی ایستاد (( سارا..اگه اون زن در حد یه برات مهمه.. ببرش ایران🇮🇷.. راستی این کارتمه.. هر کمکی از دستم بربیاد برات انجام میدم..)). و کارت را روی میز گذاشت. _این مرد واقعا بود. عثمان به ضرب از خانه🏠 بیرونش کرد.. در را بست و به سمتم آمد.. سرش بود و صدایش  ( سارا.. من عذر..) عصبی بودم آنقدر زیاد که را به بلندی و وضوح میشنیدم. (گمشو بیرون..) _دیگر نمیخواستم ببینمش.. هیچ وقت..  _دستی به صورتش کشید و از خانه خارج شد. به سمت حمام 🛁 رفتم. آّب سرد را باز کردم و با لباسهایم، در مسیر دوش ایستادم. آنقدر آتش 🔥در جانم بود که این سرما به استخوانم نمیرسید.. ⏳چند ساعتی از آن ماجرا میگذشت. سرگردان و عصبی به سمت رفتم. روی سجاده نشسته بود و زل زده به قاب عکسِ من و دانیال، چیزی زیر لب میکرد.. رو به رویش نشستم. _هیچ وقت به مادری قبولش نداشتم. اما یک انسان چطور؟؟_ _من از میترسیدم.. ترسی آمیخته با نفرت🥶.. آن روانشناس دیوانه چه میگفت؟؟ ایران کجایِ نقشه ی زندگیم بود؟؟ اما.. دلم به حالِ این زن می‌سوخت.. زنی که والدینش بود و از ترسِ😨 ناپدید شدن منو دانیال توسط شوهرش، نتوانست حتی در مجلسِ پدرو مادرش شرکت کند.. _یان راست میگفت، در حد یک انسان باید برایش دل میسوزاندم.._ _خیره به چشمانش پرسیدم (( دوست داری بری ایران..🇮🇷 ؟؟)) حوضچه ی صورتش پر از اشک😭 شد. این زن به چه چیزی در  آن خاک بود...؟؟ _پریشان و گیج از خانه 🏠 بیرون زدم. شب  بود و تاریک🌘.. دوست داشتم به جایی برم تا کنم. وارد اولین کلوپ شبانه شدم. 🍸مشروب شاید آرامم میکرد.. همیشه آرامم کرده بود و من باز همان را داشتم.. خوردم اما جز و خاطرات چیزی عایدم نشد. _ تهوع و درد به معده ام میزدند. دومین پیک را طلب کردم که دستی مردانه مانعم شد..(شنیدم مسلمونا از این چیزا نمیخورن.. عثمان هم هیچ وقت نمیخوره..) سر چرخاندم. همان کت و شلوار پوش امروز بود. ((من مسلمون نیستم)). _ابرویی بالا انداخت و سر تکان داد ( اگه قصد نداری.. بشینم) در به درد بی امان معده ام فکر میکردم. گرد کناریم را کشید و رویش نشست. ساعت مچی⌚️ مردانه و فلزی اش با آن صفحه ی بزرگ و پر عدد، نظرم را جلب کرد. را از جلویم برداشت. ( من زیاد با این چیزاموافق  نیستم.. بیشتر از آرامش، تداعی میکنه، مشکلاتتو.. دختر ایرونی..) _نمیداستم که چه اصراری به ایرانی خواندنم داشت._ _حواسم جمع نبود و در آن زمان درست در کنارم سوالی، بی جواب.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید