7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | #آرمان_عزیز
✏️ رهبر انقلاب:
آرمان عزیز چه #گناهی کرده بود؟ اینکه او را #شکنجه کنند، زیر شکنجه او را #بکشند، #جسدش را بیندازند در خیابان.
🗓 سالگرد شهادت شهید آرمان علیوردی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
📸اگر خداوند متاعِ وجود تو را #خریدنی بیابد؛
هرکجا که باشی ؛
و در هر زمان ؛
تو را با شـَھادت برمیگزیند...🥀
_آرمانِ علیوردی_
🌹کوچههای آسمانی🌱
♥️ای عشق دل افروز، دلِ من به تو گرم است...
🗓ششم آبانماه سالروز شهادت #مظلومانه طلبه بسیجی #آرمان_علی_وردی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_شش :🔻 📌صد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_هفت :🔻
📌مدتی گذشت و حالِ مادر روز به روز بدتر میشد.#سکوت.. #خیره شدن.. #چسبیدن به اتاق و سجاده.. نخوردنِ غذا.. همه و همه عثمان را #نگرانتر از قبل میکرد. و من را #بی_تفاوتتر از سابق..
_عثمان مدام در گوشم از دوستِ #روانشناسش میگفت و وضعیت بد مادر. و من فقط #نگاهش میکردم. نگرانی برای دیگران در خانواده ی ما بی معنی ترین حس ممکن بود..( اینجا ما حتی نگران خودمان هم نمیشدیم.)
_تا اینکه یک روز بی خبر از همه جا و #دلزده از فضای سنگین خانه و #خاطرات دانیال به رودخانه و میله های سردش پناه بردم. هنوز هم دانیال🧑 حل نشده ترین معمای زندگی آن روزهایم بود و #کینهای_شتری از جوانی مسلمان که این ❓معما را در دامنِ #جهنمِ_خاموشِ زندگیمان گذاشته بود. افکاری #پاشیده و بی نظم که بی انسجامش #چنگال میکشید بر تکه ی #یخزدهی قلبم🫀.
_حوالی عصر به خانه برگشتم. برقهای خانه روشن 💡بود. و این نشان از حضور عثمان میداد. آرام وارد خانه🏠 شدم. صدایی _ناآشنا و مردانه به گوشم رسید. تعجب کردم. آنجا چه خبر بود؟ بی سرو صدا به سمت #منبع صدا رفتم از جایی داخل #آشپزخانه.
_ کنار دیوار ایستادم و گوش کردم. عثمان با مردی حرف میزد.
مرد مدام از شرایط بد روحی مادر میگفت و با #اصطلاحاتی که هیچ از آنها سردرنمیآوردم برای عثمان توضیح میداد که مادر باید به #ایران برود. و عثمان با لحنی #عصبی از او میخواست تا راه حل دیگری پیدا کند. راهی که آخرش به رفتن از این شهر منتهی نشود. اما مرد #پافشارانه تاکید میکرد که درمان فقط #برگشتن به #سرزمین_مادریست و بس. و این عثمان را #دیوانه میکرد.
_ناراحت🏴 بودم ، از #اعتمادی که به عثمان پیدا کردم، از #غریبه ایی که در خانه بود و از #تجویزی که برای مادر داشت.. ایران #ترسناکترین نقطه ی زمین بود. پر از مسلمان.. غوطه ور در کلمه ی خدا.. آنجا ته ته دنیا 🌎 بود.. تصور سفر به آن خاک بعد از سالیان، با توجه به #شرایط تبلیغاتی دولتهای غربی علیه این کشور و #تصویری که پدر برایم ساخته بود، غیر قابل باور می نمود.. حتی اگر میمردم هم پا به آنجا نمیگذاشتم.
_هر چند که در آخرین سفر، جز زنانِ #چادر به سر و مردانِ #ریش_دار، تجربه ی بدی در ذهنم نماند اما از آن سفر سالها میگذشت و شرایط بسیار تغییر کرده بود. حالا منشا اصلی خون ریزی🩸 و #مرگ و #زنکُشی در دنیا، ایران🇮🇷 بود.
_ تا زمانی که پدر زنده بود #جنایات و هرج و مرجهای ایران مدام از طریق تلویزیون📺 و برشورهای سازمان در خانه دنبال میشد. هر چند که هیچ وقت برایم مهم نبود اما خواسته و ناخواسته به گوشم میرسید..
_صدای عثمان کمی بالا رفت ( یان.. انگار تونمیفهمی دارم چی میگم.. انگار یادت رفته که قبل از اینکه اینجوری دربه در بشم، منم رشته ی تو رو خووندم.. پس یه چیزایی حالیمه.. انقدر جریانو پیچیده نکن.. سارا نباید از اینجا بره.. اینو بکن تو کله ات.. هر درمانی .. هر تجویزی.. هر چی که فکر میکنی درسته باید همینجا انجام بشه.. تو همین شهر..)
_مرد با لحنی پر آرامش جواب داد (آروم باش پسر.. تو انگار بیشتر از اینکه نگران این #خوونواده باشی، نگران #خودتی.. اگه درسایی که خووندی یادت مونده باشه، الان باید بدونی که اون زن بیشتر از هر چیزی به دوری از اینجا و رفتن به #خاک خودش احتیاج داره.. تو منو آوردی اینجا که مشکل اون زنو حل کنم یا به فکرِ علاقه ی تو باشم؟؟ )
☕️#ادامه...👇👇👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هفت :🔻 📌م
#ادامه...☕ #رمان_چایت_را_من_شیرین_میڪنم
_روی زمین #چمپاته زدم. پس حرفهای صوفی در مورد عثمان کاملا درست بود. کاش دنیا 🌍 چند لحظه #ساکت میشد.
_صدای گام های تند و سپس ایست عثمان را شنیدم (( سا.. سارا.. تو اینجایی؟؟ ))
پیشانی به #زانوام چسباندم. دوست نداشتم #چشمانِ تیره رنگش را ببینم. مسلمانها، همه شبیه به هم بودند. در هر چیزی به دنبال #منفعت خود میگشتند.. #محبتهای این مرد هم به خاطر #خودش بود نه مهربانی های یک انسان یا مسلمانِ ترسو..
_عثمان رو به روی زانو زد. صدای قدمهای آن مردِ روانشناس را شنید. در جایی در کنارِ عثمان ایستاد. بی حرف.. بی کلام..
حرکت #محتاطانه و آرام دستان عثمان را روی انگشتانم حس کردم. ( سارا جان.. از کِ.. کی اینجایی؟ منظورم اینکه کی اومدی؟) چقدر صدایش 😨 ترسیده و #دستپاچه به نظر میرسید.. نفسهایش تند بود و عمیق.. سکوت کرد.
_احساس کردم مردِ روانشناس بازوی عثمان را گرفت و از جا بلندش کرد ( میشه یه لیوان آب برامون بیاری؟؟)
عثمان اعتراض کرد (( آخه.. )) مرد ایست داد (هیییییس.. ممنون میشم..). رفت . با بی میلی و این و آن پا کردنی کوتاه..
_مرد درست رو به رویم، تکیه زده به دیوار نشست. (ببخشید که بی اجازه وارد خونت شدیم.. تو الان میتونی با #پلیس تماس بگیری و یا حتی از هر دومون #شکایت کنی.. یا اینکه.. ) مکث کرد.. طولانی (یا اینکه به چشم یه دوست که اومدیم اینجا تا کمکت کنیم، نگاهمون کنی.. باز هم میل خودته..)
_راست میگفت.. میتوانستم شکایت کنم.. اما.. عثمان مهربانی هایش هرچند.._
⬅️#ادامه_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
بۍغمـِعشقِتُوصدحیفزعمرےڪہگذشت
بیشازاینڪاشگرفتارِغمتمۍبودمـ ..🍂!'
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
هر صبح🌤 باید دروازہای
برایِ رویش دوبارہ #مهربانی باشد!
همان که نیما گفت:
پس از این
همه چیزِ جهان🌍 تکراریست
جز #مهربانی...👌
#سلام_صبحتون_بخیر 🤚
#قهرمانان_وطن
#مهربان_باشیم
🌴دوران جنگ تحمیلی
🌹کوچههای آسمانی🌱
امروز فرصتیست برای دوباره زندگی کردن ؛
فرصت دیدن لبخندهایتان☺️ ؛
که #زیباترین لبخند دنیاست
سلام زندگی...🤚
سلام رزمنده...🌱
یادشهداباصلوات
🥀🌱🥀