eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | ✏️ رهبر انقلاب: آرمان عزیز چه کرده بود؟ اینکه او را کنند، زیر شکنجه او را ، را بیندازند در خیابان. 🗓 سالگرد شهادت شهید آرمان علی‌وردی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
📸اگر خداوند متاعِ وجود تو را بیابد؛ هرکجا که باشی ؛ و در هر زمان ؛ تو را با شـَھادت برمی‌گزیند...🥀 _آرمانِ علی‌وردی_ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
♥️ای عشق دل افروز، دلِ من به تو گرم است... 🗓ششم آبان‌ماه سالروز شهادت طلبه بسیجی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_شش :🔻 📌صد
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هفت :🔻 📌مدتی گذشت و حالِ مادر روز به روز بدتر میشد... شدن.. به اتاق و سجاده.. نخوردنِ غذا.. همه و همه عثمان را از قبل میکرد. و من را از سابق.. _عثمان مدام در گوشم از دوستِ میگفت و وضعیت بد مادر. و من فقط میکردم. نگرانی برای دیگران در خانواده ی ما بی معنی ترین حس ممکن بود..( اینجا ما حتی نگران خودمان هم نمیشدیم.) _تا اینکه یک روز بی خبر از همه جا و از فضای سنگین خانه و دانیال به رودخانه و میله های سردش پناه بردم. هنوز هم دانیال🧑 حل نشده ترین معمای زندگی آن روزهایم بود و از جوانی مسلمان که این ❓معما را در دامنِ زندگیمان گذاشته بود. افکاری و بی نظم که بی انسجامش میکشید بر تکه ی قلبم🫀. _حوالی عصر به خانه برگشتم. برقهای خانه روشن 💡بود. و این نشان از حضور عثمان میداد. آرام وارد خانه🏠 شدم. صدایی _ناآشنا و مردانه به گوشم رسید. تعجب کردم. آنجا چه خبر بود؟ بی سرو صدا به سمت صدا رفتم از جایی داخل . _ کنار دیوار ایستادم و گوش کردم. عثمان با مردی حرف میزد. مرد مدام از شرایط بد روحی مادر میگفت و با که هیچ از آنها سردرنمیآوردم برای عثمان توضیح میداد که مادر باید به برود. و عثمان با لحنی از او میخواست تا راه حل دیگری پیدا کند. راهی که آخرش به رفتن از این شهر منتهی نشود. اما مرد تاکید میکرد که درمان فقط به و بس. و این عثمان را میکرد. _ناراحت🏴 بودم ، از که به عثمان پیدا کردم، از ایی که در خانه بود و از که برای مادر داشت.. ایران نقطه ی زمین بود. پر از مسلمان.. غوطه ور در کلمه ی خدا..  آنجا ته ته دنیا 🌎 بود.. تصور سفر به آن خاک بعد از سالیان، با توجه به تبلیغاتی دولتهای غربی علیه این کشور و که پدر برایم ساخته بود، غیر قابل باور می نمود.. حتی اگر میمردم هم پا به آنجا نمیگذاشتم. _هر چند که در آخرین سفر، جز زنانِ به سر و مردانِ ، تجربه ی بدی در ذهنم نماند اما از آن سفر سالها میگذشت و شرایط بسیار تغییر کرده بود. حالا منشا اصلی خون ریزی🩸 و و در دنیا، ایران🇮🇷 بود. _ تا زمانی که پدر زنده بود و هرج و مرجهای ایران مدام از طریق تلویزیون📺 و برشورهای سازمان در خانه دنبال میشد. هر چند که هیچ وقت برایم مهم نبود اما خواسته و ناخواسته به گوشم میرسید.. _صدای عثمان کمی بالا رفت ( یان.. انگار تونمیفهمی دارم چی میگم.. انگار یادت رفته که قبل از اینکه اینجوری دربه در بشم، منم رشته ی تو رو خووندم.. پس یه چیزایی حالیمه.. انقدر جریانو پیچیده نکن.. سارا نباید از اینجا بره.. اینو بکن تو کله ات.. هر درمانی .. هر تجویزی.. هر چی که فکر میکنی درسته باید همینجا انجام بشه..  تو همین شهر..) _مرد با لحنی پر آرامش جواب داد (آروم باش پسر.. تو انگار بیشتر از اینکه نگران این باشی، نگران .. اگه درسایی که خووندی یادت مونده باشه، الان باید بدونی که اون زن بیشتر از هر چیزی به دوری از اینجا و رفتن به خودش احتیاج داره.. تو منو آوردی اینجا که مشکل اون زنو حل کنم یا به فکرِ علاقه ی تو باشم؟؟ ) ☕️...👇👇👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هفت :🔻 📌م
...☕ _روی زمین زدم. پس حرفهای صوفی در مورد عثمان کاملا درست بود. کاش دنیا 🌍 چند لحظه میشد. _صدای گام های تند و سپس ایست عثمان را شنیدم (( سا.. سارا.. تو اینجایی؟؟ )) پیشانی به چسباندم. دوست نداشتم تیره رنگش را ببینم. مسلمانها، همه شبیه به هم بودند. در هر چیزی به دنبال خود میگشتند.. این مرد هم به خاطر بود نه مهربانی های یک انسان یا مسلمانِ ترسو.. _عثمان رو به روی زانو زد. صدای قدمهای آن مردِ روانشناس را شنید. در جایی در کنارِ عثمان ایستاد. بی حرف.. بی کلام.. حرکت و آرام دستان عثمان را روی انگشتانم حس کردم. ( سارا جان.. از کِ.. کی اینجایی؟ منظورم اینکه کی اومدی؟) چقدر صدایش 😨 ترسیده و به نظر میرسید.. نفسهایش تند بود و عمیق.. سکوت کرد. _احساس کردم مردِ روانشناس بازوی عثمان را گرفت و از جا بلندش کرد ( میشه یه لیوان آب برامون بیاری؟؟) عثمان اعتراض کرد (( آخه.. )) مرد ایست داد (هیییییس.. ممنون میشم..). رفت . با بی میلی و این و آن پا کردنی کوتاه.. _مرد درست رو به رویم، تکیه زده به دیوار نشست. (ببخشید که بی اجازه وارد خونت شدیم.. تو الان میتونی با تماس بگیری و یا حتی از هر دومون کنی.. یا اینکه.. ) مکث کرد.. طولانی (یا اینکه به چشم یه دوست که اومدیم اینجا تا کمکت کنیم، نگاهمون کنی.. باز هم میل خودته..) _راست میگفت.. میتوانستم شکایت کنم.. اما.. عثمان مهربانی هایش هرچند.._ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
بۍغمـِ‌عشق‌ِتُوصدحیف‌زعمرےڪہ‌گذشت بیش‌ازاین‌ڪاش‌گرفتارِغمت‌مۍبودمـ ..🍂!' ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
و عشـق بـه امام زمان‌ خلاصـه‌ی صبرهای "زیـنب" بـود . . 🌱!'
امروز فرصتی‌ست برای دوباره زندگی کردن ؛ فرصت دیدن لبخندهایتان☺️ ؛ که لبخند دنیاست سلام زندگی...🤚 سلام رزمنده...🌱 یادشهداباصلوات 🥀🌱🥀