eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
787 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 اینها تقوا ندارند! 🌸 امام خامنه‌ای مُدظله‌العالی: 🔹 ... آن کسانی که کار را دارند انجام میدهند در داخل، ندارند. _ اینها «دینشان سیاسی» است به جای اینکه «سیاست‌شان دینی» باشد ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 صدای آوینی [ ۲۸ ] 👤 شهید سید مرتضی آوینی: 🔹 جبهه‌های حق؛ نوریست✨ که همه‌ی پروانه‌ها 🦋را به خود میکشد و چه کند آن ، اگر پروانه عاشقی♥️ در درون خود دارد. 🌱🥀🌱 🌸 رهبر انقلاب: نباید بگذارند که کارهای ایشان بماند. این کارها، کارهای بود. | ۱۳۷۲/۰۲/۰۲ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆 با همه ارتباط و مثبت برقرار کنید حتی با کسانی که با شما متفاوت است... 🎙سخنانی مهم و ماندگار از 🥀شهید 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆 عصبانیت دنیای استکبار از ، #حاج‌قاسم...؟؟!! 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆 رهبر معظم انقلاب درباره و و کینه عالم از 🥀شهیدسلیمانی فرموده‌اند: «حاج قاسم در همه نقشه‌هایی که با ، و تأثیرگذاری سیاسی و وسیع آمریکایی‌ها شکل می‌گرفت، قد علم کرد و آن‌ها را خنثی و بی‌نتیجه کرد.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل :🔻 🌗آن  شب
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_یک :🔻 ♦️انگار مهربانی عثمان بود و هر انسانی در همنشینی با او، میشد. این را از فهمیدم وقتی چند روز تمام وقتش را صرف کردنِ مقدمات سفر من و مادر به ایران 🇮🇷کرد. و در این بین خبری از عثمان نبود. نه تماس… نه ملاقات.. و من متوجه شدم که مردها ، کودکان جهانند.. _بعد مدتی همه ی کارها انجام شد و من و مادر برای پرواز ✈️ به ایران بی خداحافظی از عثمان، همراه با به فرودگاه رفتیم.. _در مسیر ، ترسی در زبانه میکشید.. سلامتی مادر زیادی سنگین بود.. دل کندن  از و آرامش.. بریدن از .. جدا شدن از و میله های یخ زده اش.. و پریدن در ، داعش مسلک به نام .. _کلِ داشته هایم در میانسال به نام خلاصه میشد که آن هم جز احساس دِین، برایم هیچ نداشت. _حالا بیشتر از هر وقت دیگر برای سرما ونم نم باران ☔️ تنگ میشد و شاید قهوه های🍮 تلخ عثمان، پشتِ شیشه های باران خورده ی کافه ی محل کارش، که دانیال فرصت نشان دادنش را از من گرفت.. _در سالن فرودگاه✈️ منتظر بودیم و با آن کت و شلوار اتو کشیده اش، مدام موارد مختلف را متذکر میشد. از مادر گرفته تا مراجعه به زبان یکی از دوستانش در ایران، محضِ زبان آلمانی و پر شدن وقت.. بیچاره یان که نمیدانست،‌ نمیتوانم بیشتر از چند کلمه حرف بزنم و برایم خوابِ آموزش دیده بود.. _حسی گنگ مرا چشم به راه با عثمان میکرد و من از کنارش میشدم. درست مانند ..  _درمیان پرچانه گی های یان، شماره ی پروازمان خوانده شد.. _ لرزیدم نه از سرما.. لرزیدم از فرط ترسیدن..، _از ایرانی که دیگر و در آن نداشتم.. و عثمانی که به بدرقه ام نیامد.. _با قدمهایی آرام آرام، صدایِ شاید آخرین را روی مرور میکردم. اینجا سرزمین من بود و انگار مادر دوست نداشت که بفهمد.. من اینجا دانیال🧑 را داشتم، حداقل خاطرات شیرینش را.. و من همیشه بودم.. _نفسهایم را عمیقتر کشیدم.. باید تا چند ⏳ساعت هوا برای ذخیره میکردم. امنیتی که ورود به هواپیما🛫 دیگر نداشتم. _صدایی مردانه، نامم را خواند (سارا.. سارا..) عثمان بود.. شک نداشتم.. سر چرخاندم. چرم و قهوه ایی رنگش از دور نظرم را جلب کرد. _یان ایستاده لبخند 😀 زد ((بالاخره اومد.. پسره ی لجباز..)) _ عثمان قدمهایش تند و نفسهایش تندتربود (( فکر کردم پرواز کردین.. خیلی ترسیدم .. )) _ کاش داشتم تا آرزوی قدم زدن را به دل زمین میگذاشتم.._ _یان با همان لبخند 😊کنج لبش به سمتم آمد ( بلیطا رو بده من.. منو مادر ردیفش میکنیم تا تو بیای..) _دوست نداشتم با عثمان تنها بمانم اما چاره ایی نبود. بی حرف نگاهش کردم. چشمانش چه رنگی بود؟؟ هیچ وقت نفهمیدم.. زبان به روی لبهایش کشید (( تصمیمتو گرفتی؟؟ میخوای بری؟)) با مکث، سری به نشانه ی تکان دادم. لبهایش را جمع کرد ((پس اینکه بگم نرو، بی فایدست، درسته؟)) و من فقط نگاهش کردم.. _او در مورد من چه فکر میکرد؟ به چه چیزی بود؟ دلم به حالش میسوخت.. دستی به چانه اش کشید ((پس فقط میتونم بگم، داشته باشی..)) _سری تکان دادم وعزم رفتن کردم که صدایم زد (( سارا..)) ایستادم. در مقابلم قرار گرفت.. صورت به صورت (( هیچ وقت به خاطر علاقه ایی که بهت داشتم، کمکت نکردم.. )) _استوار نگاهش کردم (‌(میدونم..)) _لبخند😊 زد با لحنی پر مِن مِن (( سا..سارا.. من.. من واقعا دارم.. اگه مطمئن شم که توام…)) _حرفش را بریدم و بی روح ((تو فقط یه دوست خوبی.. نه بیشتر..))  _خشکش زد.. چشمانش شد.. لبخنده کنارِ‌لبش به کامم نشاند. سری تکان داد، پر از بغض 😢 (( نگران نباش.. جایی که میری، خاکش رسمِ جوونه زدن یادت میده.. من.. منم همیشه دوست.. دوستت میمونم.. هر وقت احتیاج به کمک داشتی روم حساب کن..)) _جوانه زدن ؟؟ آن هم در خاکی که برای زنده به گوری به سمتش میرفتم؟؟_ _دلم به حالِ‌ عثمان سوخت. کاش هیچ وقت دل♥️ نمیبست، آن هم به دختری که از دل فقط اسمش را به برده بود.. _خیره به چشمانش تکان دادم و به پیوستم. او هم آمد و ماند، تا آخرین  لحظه.. _و  لبخندی که در صورتش به اشکی🥲 سرکش و خفه کننده تبدیل شد.. _کاش من هم معنی را میفهمیدم.._ __اما دریغ..__ _هواپیما🛬 پرید و من تپشهای را در گوشم شنیدم.. __بدون عثمان… بدون یان…__ _که هیچ وقت تجربه اش نکردم. _چشمم به مادر افتاد. صورتش میزدو چشمانش پر شور اجرا میکردند.. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔 گر من بھ غمِ ؏شقِ تُـو نسپارمـ دل دل را چھ‌ ڪنم!؟بھرچھ میدارمـ دل.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید