3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆 با همه ارتباط #خوب و مثبت برقرار کنید حتی با کسانی که #ظاهرشان با شما متفاوت است...
🎙سخنانی مهم و ماندگار از 🥀شهید #حاج_قاسم_سلیمانی
🌹کوچههای آسمانی🌱
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆 عصبانیت دنیای استکبار از ، #حاجقاسم...؟؟!!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆 عصبانیت دنیای استکبار از ، #حاجقاسم...؟؟!! 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆 رهبر معظم انقلاب درباره #دلیل_عصبانیت و #حقد و کینه #جنایتکاران عالم از 🥀شهیدسلیمانی فرمودهاند:
«حاج قاسم در #مقابل همه نقشههایی که با #پول، #توانایی و تأثیرگذاری سیاسی و #تشکیلات وسیع آمریکاییها شکل میگرفت،
قد علم کرد و آنها را خنثی و بینتیجه کرد.»
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل :🔻 🌗آن شب
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_یک :🔻
♦️انگار مهربانی عثمان #واگیردار بود و هر انسانی در همنشینی با او، #دچارش میشد. این را از #محبتهای_یان فهمیدم وقتی چند روز #متوالی تمام وقتش را صرف #مهیا کردنِ مقدمات سفر من و مادر به ایران 🇮🇷کرد. و در این بین خبری از عثمان نبود. نه تماس… نه ملاقات.. و من متوجه شدم که مردها #کودکترین، کودکان جهانند..
_بعد مدتی همه ی کارها انجام شد و من و مادر برای پرواز ✈️ به ایران بی خداحافظی از عثمان، همراه با #یان به فرودگاه رفتیم..
_در مسیر #فرودگاه، ترسی در #دلم زبانه میکشید.. #بهایِ سلامتی مادر زیادی سنگین بود.. دل کندن از#امنیت و آرامش.. بریدن از #خاطرات.. جدا شدن از #رودخانه و میله های یخ زده اش.. و پریدن در #گردابی، داعش مسلک به نام #ایران..
_کلِ داشته هایم در #زنی میانسال به نام #مادر خلاصه میشد که آن هم جز احساس دِین، برایم هیچ #ارزشی نداشت.
_حالا بیشتر از هر وقت دیگر #دلم برای سرما ونم نم باران ☔️ تنگ میشد و شاید قهوه های🍮 تلخ عثمان، پشتِ شیشه های باران خورده ی کافه ی محل کارش، که #حماقت دانیال فرصت نشان دادنش را از من گرفت..
_در سالن فرودگاه✈️ منتظر بودیم و #یان با آن کت و شلوار اتو کشیده اش، مدام موارد مختلف را متذکر میشد. از #داروهای مادر گرفته تا مراجعه به #آموزشگاه زبان یکی از دوستانش در ایران، محضِ #تدریسِ زبان آلمانی و پر شدن وقت.. بیچاره یان که نمیدانست، نمیتوانم بیشتر از چند کلمه #فارسی حرف بزنم و برایم خوابِ آموزش دیده بود..
_حسی گنگ مرا چشم به راه #خداحافظی با عثمان میکرد و من #بی_تفاوت از کنارش #رد میشدم. درست مانند #زندگیم..
_درمیان پرچانه گی های یان، شماره ی پروازمان خوانده شد..
_ لرزیدم نه از سرما.. لرزیدم از فرط ترسیدن..،
_از ایرانی که دیگر #عثمان و #یانی در آن نداشتم.. و عثمانی که به بدرقه ام نیامد..
_با قدمهایی #لرزان آرام آرام، صدایِ شاید آخرین #گامهایم را روی #خاک_آلمان مرور میکردم. اینجا سرزمین من بود و انگار مادر دوست نداشت که بفهمد.. من اینجا دانیال🧑 را داشتم، حداقل خاطرات شیرینش را.. و من همیشه #مجبور بودم..
_نفسهایم را عمیقتر کشیدم.. باید تا چند ⏳ساعت هوا برای #امنیت ذخیره میکردم. امنیتی که ورود به هواپیما🛫 دیگر نداشتم.
_صدایی مردانه، نامم را خواند (سارا.. سارا..) عثمان بود.. شک نداشتم.. سر چرخاندم. #کاپشن چرم و قهوه ایی رنگش از دور نظرم را جلب کرد.
_یان ایستاده لبخند 😀 زد ((بالاخره اومد.. پسره ی لجباز..))
_ عثمان قدمهایش تند و نفسهایش تندتربود (( فکر کردم پرواز کردین.. خیلی ترسیدم .. ))
_ کاش #بالی داشتم تا آرزوی قدم زدن را به دل زمین میگذاشتم.._
_یان با همان لبخند 😊کنج لبش به سمتم آمد ( بلیطا رو بده من.. منو مادر ردیفش میکنیم تا تو بیای..)
_دوست نداشتم با عثمان تنها بمانم اما چاره ایی نبود. بی حرف نگاهش کردم. چشمانش چه رنگی بود؟؟ هیچ وقت نفهمیدم.. زبان به روی لبهایش کشید (( تصمیمتو گرفتی؟؟ میخوای بری؟))
با مکث، سری به نشانه ی #تایید تکان دادم.
لبهایش را جمع کرد ((پس اینکه بگم نرو، بی فایدست، درسته؟))
و من فقط نگاهش کردم..
_او در مورد من چه فکر میکرد؟ به چه چیزی #دلبسته بود؟ دلم به حالش میسوخت.. دستی به چانه اش کشید
((پس فقط میتونم بگم، #سفر_خوبی داشته باشی..))
_سری تکان دادم وعزم رفتن کردم که صدایم زد (( سارا..))
ایستادم. در مقابلم قرار گرفت.. صورت به صورت (( هیچ وقت به خاطر علاقه ایی که بهت داشتم، کمکت نکردم.. ))
_استوار نگاهش کردم ((میدونم..))
_لبخند😊 زد با لحنی پر مِن مِن (( سا..سارا.. من.. من واقعا #دوستت دارم.. اگه مطمئن شم که توام…))
_حرفش را بریدم #سرد و بی روح ((تو فقط یه دوست خوبی.. نه بیشتر..))
_خشکش زد.. چشمانش #شیشهای شد.. لبخنده کنارِلبش #طعمِ_تلخی به کامم نشاند. سری تکان داد، پر از بغض 😢
(( نگران نباش.. جایی که میری، خاکش رسمِ جوونه زدن یادت میده.. من.. منم همیشه دوست.. دوستت میمونم.. هر وقت احتیاج به کمک داشتی روم حساب کن..))
_جوانه زدن ؟؟ آن هم در خاکی که برای زنده به گوری به سمتش میرفتم؟؟_
_دلم به حالِ عثمان سوخت. کاش هیچ وقت دل♥️ نمیبست، آن هم به دختری که از دل فقط اسمش را به #ارث برده بود..
_خیره به چشمانش #سری تکان دادم و به #یان پیوستم. او هم آمد و ماند، تا آخرین لحظه..
_و لبخندی که در صورتش به اشکی🥲 سرکش و #بغضی خفه کننده تبدیل شد..
_کاش من هم معنی #دوست_داشتن را میفهمیدم.._
__اما دریغ..__
_هواپیما🛬 پرید و من تپشهای #ترس را در گوشم شنیدم..
__بدون عثمان… بدون یان…__
_که هیچ وقت تجربه اش نکردم.
_چشمم به مادر افتاد. صورتش #برق میزدو چشمانش #اپرایی پر شور اجرا میکردند..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼-محمدعلیزاده-
چھروزاحالمودید؎..
💔
گر من بھ غمِ ؏شقِ تُـو نسپارمـ دل
دل را چھ ڪنم!؟بھرچھ میدارمـ دل..
#مولانا
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااام...🤚
سلام بر صورتهای #خضاب شده با #خاک!
سلام بر مردانی که #حسرتِ مُشتی #خاک ایران🇮🇷 را
به دلِ #دشمن گذاشتند ....
✍صبحتون و عاقبتتون شهدایی🤲
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااام...🤚 سلام بر صورتهای #خضاب شده با #خاک! سلام بر مردانی که #حسرتِ مُشتی #خاک ایران🇮🇷 را به د
📆👆آبان ماه سال ۱۳۶۱
خوزستان، منطقه شرهانی
مرحله سوم عملیات محرم
محور لشکر۱۴ امامحسین(ع)
گردان امام صادق (علیهالسلام)