eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_یک :🔻 ♦️
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_دو :🔻 💔دل کندن از ته مانده ی زندگی برای ٬ سختترین کار دنیا بود.. و من دادم به و سکوت پر طوفانِ . 📿مادر در تمام مسیر٬ به دست ذکرهای مشق شده از را مرور کرد و به رسم ٬ لب از لب باز نکرد.. _گاهی دلم برای صدایش تنگ میشد.❤️‍🩹 صدایی که دانیال🧑 را در گوشم زمزمه میکرد.. آخ که چقدر برادرانه هایش را داشتم٬بی توجه به و حرفهایش.. کاش آن دوست مسلمان هرگز از خیابانهای روزمره ی تنها خدای زندگیم نمیگذشت و آن را از تمام دنیا🌍٬ برای من میگذاشت.. 🇮🇷هر چه به ایران نزدیکتر میشدیم. تپشهای قلبم 💓کوبنده تر میشد. هنوز تصویر آن زنهای به سر و آن مردهای ریش دار🧔‍♂ را به خاطر دارم. _ اما.. حالا بیشتر از هر زمان دیگری از این کشور . ایرانِ حال٬ از ایرانِ گذشته بود.. و .. _ورود به مرزهای ایران از طریق بلندگوهای هواپیما ✈️ اعلام شد. زنان یک به یک و از کیفهایشان👜 بیرون میآورند و علیرغم میل باطنی٬ با غُر زدنهای زیر لبی و صورتهایی پر اعتراض آن را سر میکردند.. چقدر بر این دیار حاکم بود.. _به مادر🧕 نگاه کردم. مثه همیشه روسری به سر محکم کرده بود و در سکوت٬ تسبیح 📿می انداخت محضِ رضایِ خدایش.. _حالا نوبت من بود.. بی میل٬ به اجبار و از فرط ترس.. روسری که در آخرین لحظه ی خداحافظی از 🎁هدیه گرفتم را به دور سرم پیچیدم.. و الحق که زیبا داشت با .. _ابلهانه بود.. القا ی افکار مذهبی٬ آن هم در عصرِ فکری انسان.. انگار ایرانی با فکر کردن میانه ایی نداشتند.. _به ایران رسیدیم.. با ترس😱 از هواپیما پیاده شدم._ مادر لبخند ☺️زد.. نفس گرفت٬ عمیق.. _چشمانش حرف میزد.. اما زبانش نه.. هایش پر شد از 😭 و من فقط نگاهش کردم. این زن چه چیزی برای در این خاک داشت؟؟ _وارد فرودگاه شدیم. کمی عجیب به نظر میرسد. بود و شیک.. بدون حضورشتر 🐫 و اسب.‌. با تعجب😳 به اطراف نگاه کردم. فرودگاهش که به تصویر سازیِ اخبارهای مورده علاقه ی پدر نداشت. _ چشم چرخاندم٬ تا جایی که مردمکهایم یاری میکرد.. اینجا چقدر و حضور داشت.. شاید ی بازیگران سینمایشان بود.. و شاید جشنی که ثروتمندان را در اینجا جمع میکرد.. آخر دکورِ چهره و لباسِ زنان و مردان گویایِ چیزی جز یک عظیم نبود.. _با قدمهایی از دیدنِ جوانانِ غرق در و وسواس در مو و در لباسهای خوش دوخت٬ آرام آرام به سمت خروجی رفتم با در دست و مادری در فضا.. _نه… بیرون از در هم نه ایی بود و نه ایی.. همه چیز بود٬ درست مانند داخل.. _ناگهان چشمم به چند زن و دختر چادر پوش افتاد.. اما اصلا شبیه کودکیم نبودند.. دو جوان با روسری و کفشای رنگی که با کیفشان شده بود٬ سیاهی چادر را به هر بیننده ایی میکشیدن و دو زن همراهشان که و تیره پوشی را در زیر آن پارچه ی مشکی به هر عابری متذکر میشدند.. _اینجا ایران🇮🇷 بود؟ سرزمینِ و ؟ شاید هواپیمایی در خاکی دیگر به زمین گیر شده بود.. ...🍮👇👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_دو :🔻 💔د
...☕️ 📌سوار اولین زرد رنگ شدیم.. نمیتوانستم درست فارسی صحبت کنم. مادر هم که روزه ی سکوتش را نمی شکست. خانه قدیمی مان در ایران را که سالها قبل روی تکه کاغذی توسط پدر حک شده بود و به کمک یان از میان اوراقش پیدا کرده بودم٬ به پیرمرد راننده دادم.. _پیرمرد نگاهی به کاغذ کرد ( اوه.. اسم خیابونا خیلی وقته عوض شده.. این آدرسو از کجا آوردین؟) از درون نگاهش کردم. لغتی مناسب برای پاسخگویی نمیافتم. _پیرمرد که گنگی ام را دید لبخند زد ( پس شانس آوردین که گیر یه افتادین.. آخه که اسم قدیمی خیابونارو بلد نیستن.. اما نگران نباشین من میرسونمتون..) _یعنی خیابانهای اینجا چند اسم داشت؟ و این ٬ خاطره ایی خاک خورده از گذشته بود؟ _هر چه بیشتر در خیابانها دور میزدیم٬ من بیشتر میشد. انگار تمام شهر میهمانانِ جشن پوش بود. پدر برای همین خلق میداد و فریاد میکشید؟ _خیابانهای زیبا اما شلوغ و پر ترافیک.._ _زنان و مردانی که ظاهرشان از آمادگی برای حضور در خبر می‌داد و چادرپوشان و ریش مسلکانِ ساده در بینشان چشم را آگاه میکردند از وجب کردنِ خیابان.. _فرقی عظیم بود بین حک شده در کودکیم و چیزی که قرار بود شود.. _صدای پیرمرد بلند شد( تا حالا ایران نیومدی دخترم؟؟) _آمده بودم اما انگار نیامده بودم.._ _پیرمرد سری پر لبخند تکان داد ( ظاهرا بلد نیستی.. اشکال نداره٬ من مسافرایی مثه شما٬ زیاد دیدم. یه مدت که بگذره از منم بهتر فارسی حرف میزنید.. غصه ات نباشه بابا جان.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"دعوت خصوصۍ است" خصوصۍتر از مُحَرّم! مَحٰارم دعوت شده‌اند! بھ مجلسِ خصوصۍ، بھ گریه‌؎ خصوصۍ، بھ ‌حرف‌ها؎ خصوصۍ🥀 -یا زهرا-
🖤♡ ماراجواب‌ڪردھ‌طبیبان‌ومۍرویمـ آنجاڪه‌دردها‌بھ‌نگاهۍدواڪنند.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔🖤 فاطمیھ🥀 داستان‌یڪ‌جدایۍعاشقانه‌ست، فقط‌به‌تمناۍخفته‌درڪلام‌شیر‌خدا به‌یارِخود‌درآخرین‌لحظات‌توجه‌ڪنید، ڪلمینۍ، بامن‌ح‌ـرف‌بزن..💔!'
شروع شُد... ماجَرایِ کوچه میخِ دَر دَرِ سوخته غرورِ شِکسته دَستانِ بَسته گریه‌هایِ حَسن خَنده‌هایِ قنفذ تنهاییِ عَلی تنهاییِ عَلی تنهاییِ عَلی وَ امان از تَنهایی‌هایِ عَلی...💔😭
💔🖤 السَّلامـُ علۍَ المخفۍ قبـرها، المجھول قَدرها..🥀😭 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔🖤 واۍمن؛حالاببین‌با‌سینہ‌زهـراچہ‌ڪرد میخ،وقتۍمۍرودبرسینہ‌دیوار،سخت.. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بر عاشقانی که مشق عشق و شهادت را بر سنگر مدرسه مقدم دانستند ... 🥀♥️✍ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید