4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 شهدا؛ بزرگترین خدمتگزاران بشریت
#شهید_آیتالله_مطهری🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔴 شهدا؛ بزرگترین خدمتگزاران بشریت #شهید_آیتالله_مطهری🥀 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🥀
🔹شهید آیتالله مطهری:
"شاید فکر کنید #علما بیشتر به بشر خدمت میکنند، #مخترعین و مکتشفین بیشتر به بشر خدمت کردهاند یا #ثروتمندان بیشتر به بشر خدمت کردهاند؛ خیر.
+هیچکس به اندازه #شهدا به بشریت خدمت نکردهاند؛
+چون آنها هستند که راه را برای دیگران باز میکنند؛
آنها هستند که برای بشر #آزادی هدیه میآورند؛
++آنها هستند که برای بشر محیط #عدالت بهوجود میآورند."
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۱ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مردم! بدانید؛ ما «اهل بیت» #پیشوای_حقی از سوی «خدا» در میان شمائیم.
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۲ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مردم! بدانید؛ اگر «امامت» ما را میپذیرفتید، دچار «تفرقه» نمیشدید.
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 موشن گرافیک؛ «چرا مرگ بر آمریکا» ✊🇺🇸
📆 به مناسبت ۱۳ آبان؛
● روز دانش آموز
● تسخیر لانه جاسوسی آمریکا
● روز ملی مبارزه با استکبار جهانی
● تبعید امام خمینی (ره) از ایران به ترکیه
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام...🤚
شب همگی بخیر...🌙
عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال،
🌹کوچههای آسمانی🌱
ملحق شدید ،خوش آمدید
حضور سبزتان گرامی باد✅
✍#Darya_39
🖥 خانه، میدان جنگ نیست
🔸 از هر چیزی که محیط خانواده را #متشنج و دچار #افسردگی و هیجانهای بیمورد نماید، #اجتناب کنید.
_ هم زن و هم مرد بنا را بر سازش و همزیستی و همراهی بگذارند.
🔹 آنچه در خانواده #خیرات وجود دارد، #مال زن و شوهر است و در #نهایت مال فرزندان است،
مال یک طرف نیست.
_اگر خدای ناکرده در محیط خانواده #بیمحبتی و عدم اطمینان و صمیمت باشد، #رنج مال هر دو طرف است.
🔰 رهبر انقلاب؛ ١٣٧٦/٠٩/٠۶
🌹کوچههای آسمانی🌱
📸 تصویری از🥀 شهید #جنگ۱۲روزه در مراسم عقد💍؛
با لباس #سپاه، یاد آور #ازدواجهای مبارک #دهه_ی_شصت
🥀همسر شهید #محمدحسن_بلندی میگوید:
+ محمدحسن هم آن روز را با یک حرکت قشنگ، #خاطرهانگیز کرد. همه را #غافلگیر کرد و با #لباس_پاسداریاش سر سفره عقد نشست؛
+همان لباسی که هر دو عاشقش♥️ بودیم.
+انگار برگشته بودیم به دهه ۶۰ و عکسهایی که از مراسم #عقد_رزمندگان دیده بودیم، پیش چشممان #زنده شده بود
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻 📞
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_شش :🔻
♦️#چشمانم را بستم.. یک یکِ تصاویر از #فیلتر خاطراتم گذشت.. خودش بود.. شک نداشتم.. اما اینجا.. در ایران🇮🇷 چه میکرد..
_وقتی چشمانم را باز کردم دیگر نبود.. به دنبالش از #پلههای آموزشگاه به بیرون #دویدم.. رفت،سوار بر ماشین 🚗 وبه سرعت..
_نمیدانستم باید چیکار کنم آن هم در کشوری #ترسناک و غریب.. هراسان به داخل #آموزشگاه رفتم و بدون #صدور اجازه به اتاق مدیر داخل شدم. همان اتاقی که عطر دانیال🧑 را میداد. بدون گفتن سلام مقابل میز و مرد جوانی که با چشمانی متعجب😳 پشتش نشسته بود ایستادم. ( اون آقایی که الان اینجا بود.. اسمش چیه؟ کجا رفت؟ ) تمام جملاتم #انگلیسی فریاد میشد و میترسیدم که زبانم را نفهمد.
_ مرد به #آرامش دعوتم کرد اما کار از این بازیها گذشته بود. دوباره با #پرخاشگری، سوالم را تکرار کردم.
_و او #عصبی و حق به جانب #جبهه گرفت ((دوستم #حسام.. اینکه کجا رفت هم فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه..)) خواستم شماره یا آدرسی از او به من بدهد که بی فایده بود و به هیچ عنوان قبول نکرد. گفتم با دوستت تماس بگیر و بگو تا به اینجا بیاید.. تماس گرفت.. چندین بار.. اما در #دسترس نبود.
_نمیدانستم باید به کدام #بیابان سربگذارم. شماره ی تماسم را روی میزش گذاشتم و با #کلهشقی خواهش کردم تا آن را به دوستش بدهد. بدونِ آنکه یادم بیاید برای چه به آن آموزشگاه رفته بودم به خانه🏠 برگشتم.
_دوباره همان #دردلعنتی به سراغِ معده ام آمد با #تهوعی به مراتب سنگین تر.. باز هم صدای #اذان مسلمان رویِ جاده ی خاکیِ افکارم قدم میزد و #سوهانی میشد بر روحِ #ترکخوردهام. جلوی چشمان نگرانِ پروین به اتاقم پناه بردم. #مغزم فریاد میزد که خودش بود.. خوده خودش.. اما چرا اینجا..؟ چرا زندگیم را به #بازی گرفت..؟
_تمام شب، رختخواب #عرصهای شد برای درد.. تهوع.. پیچیدن به خود.. جنگیدنِ افکار.. و باز صدای #اذان بلند شد.. برای بستن و پنجره به رویِ الله اکبر مسلمانان از جایم برخواستم. چشمانم سیاهی رفت.. پاهایم #سست شد.. و برخورد با زمین تنها منبع #حسیم را پتک کرد.
_صدای زمین خوردن آنقدر بلند بود که پروینِ نمازِ📿 صبح خوان را به اتاقم بکشاند.. چیزی نمیدیم اما یا فاطمه ی زهرایش را میشنیدم.. تکانم داد.. صدایم زد.. #توانی برایِ #چرخاندن زبان نبود.. گوشی به دست، #پتویی بر تنِ یخ زده ام کشید..
_صدایش نگران بود و لرزان (الو.. سلام آقا #حسام.. تو رو خدا پاشید بیاید اینجا.. #سارا خانوم نقش زمین شده..)
_حسام؟؟ در مورد کدام حسام حرف میزد..؟؟ #حسامی که من امروز دیدمش؟ 😵تهوع به وجودم هجوم آورد.. و من بالا آوردم تمام #نداشتههای_معدهام را..
_پیرزن با صدایی که سعی در کنترلش داشت فریاد زد ( آقا حسام.. تو رو خدا بدو بیا مادر.. این دختر اصلا حالش خوب نیست.. داره خون🩸 بالا میاره.. من نمیدونم چه خاکی بر سرم بریزم..)
_خون؟؟؟ کاش تمام زندگیم را بالا میآوردم.._
_به فاصله ایی کوتاه، #زنگ خانه به صدا درآمد و پروین #پیچیده شده در #چادر_نماز_گلدارش به سمت در دوید.. خوب شد قرصهای تجویزیِ یان، مادر را به خوابی زمستانی فرو میبرد..
_چشمانم تاره تار بود.. آنقدر که فقط #کلیتی از اجسام را تشخیص میدادم. مردی جوان با همان قد و هیکلِ #حسامِ آموزشگاه، هراسان😨 به همراه پروین وارد اتاق شد (خب آخه چرا به آمبولانس 🚑 زنگ نزدید.. من الان تماس میگیرم.. )
_ پیرزن به سمت لباسهایم رفت (نه مادر.. تا اونا بیان این #طفل_معصوم از دست رفته، منم از بس دست پاچه شدم شماره امدادو یادم رفت.. بیا کمک کن یه چیزی سرش کنم.. خودت ببرش..)
_جوان با #پتو بلندم کرد، بدون حتی کوچکترین تماسِ دست.. انگار از وجودم میترسید.. مسلمانان #حماقتشان از #گنج_قارون هم فراتر بود..
_پروین شال را روی سرم گذاشت. و جوان با گامهایی تند مرا به طرف ماشینش برد.. همان #عطر بود.. عطر دانیال.. عطری که در آموزشگاه دنیا🌏 را جلوی چشمانم آورد.. حالا دیگر مطمئن بودم خودش است.. همان حسام امروزی.. همان #قاتل خوشبختی..
_در ماشین تقریبا از حال رفتم و وقتی چشم باز کردم که روی تخت با دستانی سِرم بند مورد نوازشهای پروین چادرپوش قرار داشتم.. تمام اتاق را از نظر گذراندم.. حسام نبود.. آن #مخل_آسایش و مسلمانِ وحشی نبود.. لابد در پی #طعمه ایی جدید، برادر #معامله میکرد با خدایش..
_خواستم سراغش را از پروین بگیرم اما یادم آمد که او زبانم را نمیفهمد.. بی قرار چشم به در دوختم.. چند ساعتی⏳ گذشت نیامد.. اما باید میآمد.. من کارها داشتم با او..
_خسته بودم.. بیشتر از تنم، #ذهنم درد میکرد.. حالا سوالهایی جدید دانه دانه سر باز میکردند در حیاتِ فکریم.. حسام، همان #دوست_مسلمان بود که تنها شمع🕯 زندگیم را خاموش کرد..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
گُفتَندزِندِگیتبࢪوِفقِمُـرادهَسٺ..؟
گُفتَمڪهزِندِگیمبِھشتاَستباحُسِین..!♥