eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
787 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااااام...🤚 شب همگی بخیر...🌙 عزیزانی که به تازگی به جمع دوستان در کانال، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید ،خوش آمدید حضور سبزتان گرامی باد✅ ✍
🖥 خانه، میدان جنگ نیست 🔸 از هر چیزی که محیط خانواده را و دچار و هیجانهای بی‌مورد نماید، کنید. _ هم زن و هم مرد بنا را بر سازش و همزیستی و همراهی بگذارند. 🔹 آنچه در خانواده وجود دارد، زن و شوهر است و در مال فرزندان است، مال یک طرف نیست. _اگر خدای ناکرده در محیط خانواده و عدم اطمینان و صمیمت باشد، مال هر دو طرف است. 🔰 رهبر انقلاب؛ ١٣٧٦/٠٩/٠۶ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
📸 تصویری از🥀 شهید در مراسم عقد💍؛ با لباس ، یاد آور مبارک 🥀همسر شهید می‌گوید: + محمدحسن هم آن روز را با یک حرکت قشنگ، کرد. همه را کرد و با سر سفره عقد نشست؛ +همان لباسی که هر دو عاشقش♥️ بودیم. +انگار برگشته بودیم به دهه ۶۰ و عکس‌هایی که از مراسم دیده بودیم، پیش چشم‌مان شده بود 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_پنج :🔻 📞
☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_شش :🔻 ♦️ را بستم.. یک یکِ تصاویر از خاطراتم گذشت.. خودش بود.. شک نداشتم.. اما اینجا.. در ایران🇮🇷 چه میکرد.. _وقتی چشمانم را باز کردم دیگر نبود.. به دنبالش از آموزشگاه به بیرون .. رفت،‌سوار بر ماشین 🚗 وبه سرعت.. _نمیدانستم باید چیکار کنم آن  هم در کشوری و غریب.. هراسان به داخل رفتم و بدون اجازه به اتاق مدیر داخل شدم. همان اتاقی که عطر دانیال🧑 را میداد. بدون گفتن سلام مقابل میز و مرد جوانی که با چشمانی متعجب😳 پشتش نشسته بود ایستادم. ( اون  آقایی که الان اینجا بود.. اسمش چیه؟ کجا رفت؟ )‌ تمام جملاتم فریاد میشد و میترسیدم که زبانم را نفهمد. _ مرد به دعوتم کرد اما کار از این بازیها گذشته بود. دوباره با ،‌ سوالم را تکرار کردم. _و او و حق به جانب گرفت ((دوستم .. اینکه کجا رفت هم فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه..)) خواستم شماره یا آدرسی از او به من بدهد که بی فایده بود و به هیچ عنوان قبول نکرد. گفتم با دوستت تماس بگیر و بگو تا به اینجا بیاید.. تماس گرفت.. چندین بار.. اما در نبود. _نمیدانستم باید به کدام سربگذارم. شماره ی تماسم را روی میزش گذاشتم و با خواهش کردم تا آن را به دوستش بدهد. بدونِ‌ آنکه یادم بیاید برای چه به آن آموزشگاه رفته بودم به خانه🏠 برگشتم. _دوباره همان به سراغِ معده ام آمد با به مراتب سنگین تر.. باز هم صدای مسلمان رویِ‌ جاده ی خاکی‌‌ِ‌ افکارم قدم میزد و میشد بر روحِ . جلوی چشمان نگرانِ‌ پروین به اتاقم پناه بردم. فریاد میزد که خودش بود.. خوده خودش.. اما چرا اینجا..؟ چرا زندگیم را به گرفت..؟ _تمام شب، رختخواب شد برای درد.. تهوع.. پیچیدن به خود.. جنگیدنِ افکار.. و باز صدای بلند شد.. برای بستن و پنجره به رویِ‌ الله اکبر مسلمانان از جایم برخواستم. چشمانم سیاهی رفت.. پاهایم شد.. و برخورد با زمین تنها منبع را پتک کرد. _صدای زمین خوردن آنقدر بلند بود که پروینِ‌ نمازِ📿 صبح خوان را به اتاقم بکشاند.. چیزی نمیدیم اما یا فاطمه ی زهرایش را میشنیدم.. تکانم داد.. صدایم زد.. برایِ زبان نبود.. گوشی به دست، بر تنِ یخ زده ام کشید.. _صدایش نگران بود و لرزان (‌الو.. سلام آقا .. تو رو خدا پاشید بیاید اینجا.. خانوم نقش زمین شده..) _حسام‌؟؟ در مورد کدام حسام حرف میزد..؟؟ که من امروز دیدمش؟ 😵تهوع به وجودم هجوم آورد.. و من بالا آوردم تمام را..  _پیرزن با صدایی که سعی در کنترلش داشت فریاد زد ( آقا حسام.. تو رو خدا بدو بیا مادر.. این دختر اصلا حالش خوب نیست.. داره خون🩸 بالا میاره.. من نمیدونم چه خاکی بر سرم بریزم..) _خون؟؟؟ کاش تمام زندگیم را بالا میآوردم.._ _به فاصله ایی کوتاه، خانه به صدا درآمد و پروین شده در به سمت در دوید.. خوب شد قرصهای تجویزیِ یان، مادر را به خوابی زمستانی فرو میبرد.. _چشمانم تاره تار بود.. آنقدر که فقط از اجسام را تشخیص میدادم. مردی جوان با همان قد و هیکلِ‌ آموزشگاه، هراسان😨 به همراه پروین وارد اتاق شد (خب آخه چرا به آمبولانس 🚑 زنگ نزدید.. من الان تماس میگیرم.. ) _ پیرزن به سمت لباسهایم رفت (نه مادر.. تا اونا بیان این از دست رفته، منم از بس دست پاچه شدم شماره امدادو یادم رفت.. بیا کمک کن یه چیزی سرش کنم.. خودت ببرش..) _جوان با بلندم کرد، بدون حتی کوچکترین تماسِ دست.. انگار از وجودم میترسید.. مسلمانان از هم فراتر بود.. _پروین شال را روی سرم گذاشت. و جوان با گامهایی تند مرا به طرف ماشینش برد.. همان بود.. عطر دانیال.. عطری که در آموزشگاه دنیا🌏 را جلوی چشمانم آورد.. حالا دیگر مطمئن بودم خودش است.. همان حسام امروزی.. همان خوشبختی.. _در ماشین تقریبا از حال رفتم و وقتی چشم باز کردم که روی تخت با دستانی سِرم بند مورد نوازشهای پروین چادرپوش قرار داشتم.. تمام اتاق را از نظر گذراندم.. حسام نبود.. آن و مسلمانِ‌ وحشی نبود.. لابد در پی ایی جدید،‌ برادر میکرد با خدایش.. _خواستم سراغش را از پروین بگیرم اما یادم  آمد که او زبانم را نمیفهمد.. بی قرار چشم به در دوختم.. چند ساعتی⏳ گذشت نیامد.. اما باید  میآمد.. من کارها داشتم با او.. _خسته بودم.. بیشتر از تنم، درد میکرد.. حالا سوالهایی جدید دانه دانه سر باز میکردند در حیاتِ‌ فکریم.. حسام،‌ همان بود که تنها شمع🕯 زندگیم را خاموش کرد.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
گُفتَندزِندِگیت‌بࢪوِفقِ‌مُـراد‌هَسٺ..؟ گُفتَم‌ڪه‌زِندِ‌گیم‌بِھشت‌اَست‌باحُسِین..!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♥
💔 و با چھ قید بگویم؛ ڪھ دلتنگتم!؟ ڪھ تا ابد؟ ڪھ همیشه؟ ڪھ جاودان؟ ڪھ هنوز! ڪھ هنوز! ڪھ هنوز......!!! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱