هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❓️چوپان دروغگو...
🔴 #رؤیای_آمریکایی در بخش مراقبتهای ویژه؛
_جوانان آمریکایی #نظام_سیاسی خود را #دروغگو میدانند!
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
❓️چوپان دروغگو... 🔴 #رؤیای_آمریکایی در بخش مراقبتهای ویژه؛ _جوانان آمریکایی #نظام_سیاسی خود را #
👆گزارش نشریه پولیتیکو:
"اکثریت #آمریکاییها باور دارند که #دولت و کل نظامشان به آنان #دروغ میگوید و آنچه #رویای_آمریکایی نامیده میشد و زمانی #ویژگی بارز این کشور به شمار میرفت، به پایان رسیده؛
_کاهش ایمان به رویای آمریکایی، #بازتابدهنده #بدبینی نسبت به #اقتصاد و #قطبیسازی سیاسی بهویژه در میان #جوانان است."
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_شش :🔻 ♦️#چ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_هفت :🔻
📌نمیدانم به لطف #مسکنهای سنگینِ پرستار چند ساعت در #کمایِ تزریقی فرو رفتم. اما هرچه که بود #درد و تهوع را به آن #آشفتگیِ خوابنما ترجیح میدم.. #بیهوشی که جز تصویر دانیال🧑 و دستانِ خونیِ🩸 این جوان مسلمان، چیزی در آن نبود.
_گوشهایم #هوشیاریش را پس گرفته بود و چشمانم جز #پردهایی از نور نمیدید.. صدای #مسن دکتر و آن #جوانِ حسام نام را شنیدم از جایی درست کنارِ تخت (( دکتر.. یعنی شرایطش خوب نیست؟ )) و پیرمردی که #موج تارهای صوتی اش صاف و بی نقص #حریم شنوایم را شکست (( نه متاسفانه.. #توده ها تمام سطح معده اش را پوشوندن.. خودمم موندم چطور تا حالا درد رو تحمل کرده.. امید چندانی وجود نداره.. اما بازم خدا بزرگه.. ما #شیمی_درمانی رو به درخواست شما شروع میکنیم.. نمیخوام ناامیدتون کنم اما #احتمال اینکه جواب بده خیلی کمه..)).
_شیمی درمانی مساوی بود با #سرطان.. سرطان یعنی #اوج_ترسم از دنیا.. #ریختن مو.. #ناپدید شدنِابرو و مژه ها.. دردی که #رِبِکا را از پای درآورد و من دیدم مچاله شدنش را روی _تابوتِمنتظرِبیمارستان..
_و من لرزیدم._
_کلیتی دستپاچه از حسام به چشمم میرسید. ((دکتر تو رو خدا هر کاری از دستتون برمیاد انجام بدین.. من قول دادم..))
_قول؟؟ قول مرا به چه کسی داده بود این #قصاب مسلمان.. لابد به سفارشِ دانیال🧑 چوبِ حراج زده بود به #دخترانههایم محضِ قربانی در راهِ #خدایِ قسی القلبشان.. اما من هانیه، صوفی، یا هر زن دیگری نبودم.. من #سارا بودم.. سارا..
_به محض #هوشیاری درد به سلول سلول بدنم فشار میآوردم و توان را #دریغ میکرد.. اما من باید با #یان حرف میزد.. مطمئنا او از همه چیز خبر داشت.. همه چیزی که هیچ #پازلی برای رسیدن به جوابش نداشتم.
_پروین آمد. با اشاره دست به او فهماندم که #موبایلم را میخواهم. و او فردای آن روز برایم آورد. درست در ساعتی از #زندگی که درد امانم را بریده بود.. هیچ وقت نمیداستم تا این حد از #مرگ میترسم.. و بیچارگیم را وقتی فهمیدم که نه دانیالی بود برای #محبت و نه دوستی برای دادن آرامش.. #حسِتهی بودن، بد طعم ترین حسِ دنیاست.. باید به کجا پناه میبردم؟ من #طالب دستی بودم که نجاتم دهد.. از مرگ.. از ترس.. از درد.. از حسامی #داعش_صفت که برایم نقشه داشت.. به #ته دنیا 🌎 رسیده بودم جایی که روبه رویم #دیواری بی انتها تا #عمق آسمان ایستادگی میکرد و پشت سرم، دیواری #طویل که لحظه به لحظه برای #کوبیدنم نزدیک میشد..
_با یان تماس گرفتم. صدایم از #قعر چاه بیرون میآمد و اون با نگرانی حالم پرسید. دوست داشتم سرش فریاد بزنم اما توانی نبود. پرسیدم دوست ایرانی ات کیست و او #بحث را عوض کرد. پرسیدم چه کسی #زن_پرستار را به خانه ام آورد و او باز بحث را عوض کرد. پرسیدم چه #نقشه_ایی برایم کشیده و باز هم جوابی بیمعنا عایدم شد.. #گوشی را قطع کردم.. باید با عثمان حرف میزدم. شماره اش را گرفتم اما اثر #داروی بیهوشی آنقدر زیاد بود که فقط الو الو گفتنهای بلند و محکمش در گوشم ماند. دنیا 🌍و #خدایش چه خوابی برایم دیده بودند.. ؟؟
_روز بعد در #اوج ناتوانی و بی حالیم، #شیمی_درمانی شروع شد.. چیزی که تمام زندگیم را بارها و بارها مقابل چشمانم به #صف کرد. شرایط انقدر بد بود که حتی توان نفس کشیدن را هم #دریغ میکرد و کل #هوشیاریم خلاصه میشد در گوشهایی که تنها میشنید. و صدایی که هر شب کنارِ گوشم #قرآن میخواند.. صدایی از #حنجره یِ حسام.. حسامی که بی توجه به #تنفرم از خدایش،کلامش را چنگ میکرد بر تخته سیاهِ روحم.. او مدام قرآن📕 میخواند و من حالم بدتر میشد.. آنقدر بدتر که حس #سبکی کردم.. حسی از #جنس نبودن.. حسی از جنس #ایستادن و تماشای فریادهای حسام و دست پاچگیِ دکتر و پرستاران برای برگرداندنم.. حسی که لحظه به لحظه دهانم را #تلختر میکرد..
_مرگ هم شیرین نبود.. و دستی مرا به کالبدم هل داد.._
_پرستاران رفتند و #حسام ماند.. با قرآنی📕 در دست و صدایی #پریشان کنار گوشم (( سارا خانووم.. #مقاومت کن.. به خاطر برادرتون.. نه اون دانیالی که #صوفی ازش حرف میزد.. ))
_روحم آتش گرفت و او #قرآن خواند.. آرام و #آهنگین.. اینبار کلماتش #چنگ نشد.. #سنگ نشد .. اینبار #خنک شدم درست مثلِ #کودکیم که برفهای❄️ آدم برفیم را دردهانم میگذاشتم و #دندانم درد میگرفت از #شیرینیِ_سرما..
_نمیدانم چقدر گذشت اما تنها #خاطرات به یاد مانده از آن روزهایم #آوای قرآن خواندنِ حسام بود و حس #ملسِ آرامش..
_بهوش آمدم.. #رنجورتر از همیشه.. اما حالا گوشهایم به کلماتی #عربی عادت داشت که از #بزرگترین دشمن زندگیم، یعنی #خدا بود وصدایی که صاحبش جهنم زندگیم را شعله ورتر 🔥کرده بود..
_و این یعنی عمقِ فاجعه ی زندگی.._
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❣
بعد از تحقیق های بسیار،
فهمیدم اولین جمله ای که،
حضرت زهرا سلاماللهعلیها
در میان درب و دیوار فرمودند:
" ولدی مهدیﷺ " بود..💔!'
_علامهامینی🌱
❤️🩹
بھ دلِ خستھ بگویید
خُــــــــداوند؎ هسٺ..
🌗شبتون پر از آرامش...
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞
فصلِپیدایشِعشقاستوبہآندلبستیم
صُبـحِپاییـزوتبِعشقچشیدندارد..!🍂
#خدای_خوب_من
#خدایی_که_دوستت_دارم
🌹کوچههای آسمانی🌱