2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۳ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مردم! بدانید؛ «عدالت» قلبها را به هم «نزدیک» میکند.
#حضرت_زهرا،#فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚗نوشتههای عجیبِ پشت ماشینها!!!
🚙احتیاط.......راننده ناشنواست!!!؟؟؟
🚕من..............مهربون باشيد!!!؟؟؟
🔰 برشی از سخنرانی؛ #حجت_الاسلام_راجی
#لطفابشنوید
🌹کوچههای آسمانی🌱
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ بله؛
این راه ، راه اراده ست...👌
#حضرت_آقا
🌹کوچههای آسمانی🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆#حضرت_ماه🌎 به روایت :
دشمنِ مُنصِف👌
🌹کوچههای آسمانی🌱
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆✅
☆ توصیف شخصیت و اقتدار مقام معظم رهبری ،
در کلام فردی که نه پاسداره، نه بسیجی ،نه حزب اللهی...؟!
🌹کوچههای آسمانی🌱
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 طلب باران از خداوند توسط امیرالمومنین، امام علی علیه السلام ... 🤲🌨
📚 کتاب شریف نهجالبلاغه:
● نسخه فیض الاسلام خطبه ۱۱۴
● نسخه مرحوم دشتی خطبه ۱۱۵
🌹کوچههای آسمانی🌱
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆اجازه بدین ،اجازه بدین....؟؟؟!!!
🌹کوچههای آسمانی🌱
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سوال از مریم رجوی در مورد حجاب ارتششون ،وپاسخ رجوی...
✍چه خوب بلده سفسطه کنه...
#بشنوید
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #انس_با_قرآن/ تلاوت #قرآن یعنی #نشستن پای صحبت خدا
👈 اشاره رهبر انقلاب به #نقش_هدایتگر قرآن📕 در #یافتن راهِ زندگی
🗓هر شنبه ؛
مروری بر بیانات رهبر انقلاب در مورد انس با قرآن و تلاوت آیات الهی
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هفت :🔻 📌
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻
♦️بهوش بودم.. اما فرقی با #مردگان نداشتم.. چرا که ته مانده ایی از نیرو حتی برای درست دیدن هم نبود.
_صدایشان را شنیدم.. همان دکتر👨🔬 و قاریِلحظه های دردم.. ( آقای دکتر شرایطش چطوره؟) موج صدایش #صاف و سالخورده بود ( الحمدالله خوبه.. حداقل بهتر از قبل.. اولش زود خودشو باخت.. اما بعد از #ایست_قلبی، ورق برگشت.. داره #میجنگه.. عجیبه اما شیمی درمانی داره جواب میده.. بازم #توکلتون به خدا ..)
_دکتر رفت و حسام ماند.. ((سارا خانووم.. دانیال 🧑خیلی دوستتون داره.. پس بمونید..)).
_معنی این حرفها چه بود؟ نمیتوانستم بفهمم.. ♥️دوست داشتن #دانیال و حرفهای #صوفی هیچ هم خوانی با یکدیگر نداشتند..
صوفی میگفت که دانیال🧔 در مستی اش از #رستگار کردن من با #جهاد_نکاح در خدمتِ #داعش حرف میزد.. یعنی #حسام به خواستِ برادرم، محضِ اینکار تا به اینجا آمده؟؟ #یان مرا به این کشورِ#تروریست خیز هُل داد.. اما چرا؟؟ اصلا رابطه اش با این مرد چیست؟ و #عثمان.. همان مسلمانِ ترسو مهربان.. #نقش او در این ماجراها چه بود؟؟ اگر هدفش #اهدای من به داعش بود که من با پای خودم #عزم رفتن کردم و او جلویم را گرفت..
_ سرم قصدِ انفجار داشت ._
_و حسام بی خبر از حالم، خواند.. صدایش #جادویی عجیب را به دوش میکشید.. این #نسیم_خنک از آیاتِ #خدایش بود یا #تارهایِ_صوتی خودش؟ حالا دیگر تنها #منبع_آرامشم در اوجِ ناله هایِ خوابیده در شیمی درمانی و درد، #صوتِ قرآنِ📕 جوانی بود که روزی بزرگترین #انتقام زندگیم را برایش تدارک دیده بودم. #صاحب این تارهای صوتی، نمیتوانست یک #جانی باشد.. اما بود.. همانطور که دانیالِ🧑 مهربان من شد.. این دنیا 🌏 انباری بود از #دروغهای ِ واقعی.
_در آن لحظات فقط #درد نبود که بی قرارم میکرد.. #سوالهایی بود که لحظه به لحظه در ذهنم سلامی #نظامی میداد و من بی توانتر از همیشه، نایی برایِ یافتنِ جوابش نداشتم. در این مدت فقط #صدا بود و #تصویری مه گرفته از #حسام..
⏳مدتی گذشت و در آن عصر مانند تمام #عصرهای پاییز زده ی ایران، جمع شده در خود با #چشمانی بسته، صدایِ #قدمهایِ حسام را در اتاقم شنیدم. نشست. روی صندلی🪑 همیشگی اش، درست در کنار تختم🛏..
_ بسم اللهی گفت و با باز شدنِ کتاب📕، خواندن را آغاز کرد. آرام، آرام #چشمهایم را گشودم. #تار بود.. اما کمی بهتر از قبل. چند بار #مژه بر مژه ساییدم. حالا خوب میدیدم.. #خودش بود.. همان دوست..
_همان جوان #پرانرژی و #شوخطبعِ عکسهای دانیال.. با صورتی #گندمگون.. ته ریشی #مشکی.. و موهایی که آرایشِ مرتب و به روزش در رنگی از سیاهی خود نمایی میکرد. چهره اش #ایرانی بود، شک نداشتم. و #دیزاینِ رنگها در فرمِ لباسهایِ شیک و جذابِ تنش، شباهتی به مریدان و سربازان #داعش نداشت.. این مرد به هر چیزی شبیه بود جز #خونخواری داعش پسند..
📚کتاب به دست کنار #پنجره ایستاد و به خواندنش ادامه داد.. #قدش بلند بود و #چهارشانه و به همت آیه آیه ایی که از دهانش بیرون میآمد انگار در این دنیا 🌎 نبود..
_در بحبوحه ی غروب خورشید🌥، نم نمِ باران 🌨رویِ شیشه مینشست و درختِ خرمالویِ پشت اش به همت #نسیم، میوه ی نارنجی نشانش را به رخ میکشید.. نوای #اذان بلد شد.. حالا دیگر به آن هم #عادت کرده بودم.. عادتی که اگر نبود #روحِ_پوسیده ام، پودر میشد محضِ #هدیه به مرگ.. حالا #نفرتانگیز ترین های زندگیم، #مسکن میشدند برایِ #رهاییم از درد و ترس..
_صدایش #قطع شد. 📚کتاب را بست و بوسید. به سمت میزِ کنارِتختم آمد. ناگهان خیره به من #خشکش زد.. (سا.. سارا خانوم.. ) #ضعف و تهوع😵 همخوابه های وجودم شده بودند. کتاب را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. چند ثانیه بعد چند #پرستار وارد اتاق شدند. اما #حسام نیامد..
☕️ #ادامه...👇👇