eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
791 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۳ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مردم! بدانید؛ «عدالت» قلب‌ها را به هم «نزدیک» میکند. ، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚗نوشته‌های عجیبِ پشت ماشین‌ها!!! 🚙احتیاط.......راننده ناشنواست!!!؟؟؟ 🚕من..............مهربون باشيد!!!؟؟؟ 🔰 برشی از سخنرانی؛ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆✅ ☆ توصیف شخصیت و اقتدار مقام معظم رهبری ، در کلام فردی که نه پاسداره، نه بسیجی ،نه حزب اللهی...؟! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سوال از مریم رجوی در مورد حجاب ارتششون ،و‌پاسخ رجوی... ✍چه خوب بلده سفسطه کنه... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 / تلاوت یعنی پای صحبت خدا 👈 اشاره رهبر انقلاب به قرآن📕 در راهِ زندگی 🗓هر شنبه ؛ مروری بر بیانات رهبر انقلاب در مورد انس با قرآن و تلاوت آیات الهی 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هفت :🔻 📌
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻 ♦️بهوش بودم.. اما فرقی با نداشتم.. چرا که ته مانده ایی از نیرو حتی برای درست دیدن هم نبود. _صدایشان را شنیدم.. همان دکتر👨‍🔬 و قاریِ‌لحظه های دردم.. ( آقای دکتر شرایطش چطوره؟) موج صدایش و سالخورده بود ( الحمدالله خوبه.. حداقل بهتر از قبل.. اولش زود خودشو باخت.. اما بعد از ،‌ ورق برگشت.. داره .. عجیبه اما شیمی درمانی داره جواب میده.. بازم به خدا ..) _دکتر رفت و حسام ماند.. ((سارا خانووم.. دانیال 🧑خیلی دوستتون داره.. پس بمونید..)). _معنی این حرفها چه بود؟ نمیتوانستم بفهمم.. ♥️دوست داشتن و حرفهای هیچ هم خوانی با یکدیگر نداشتند.. صوفی میگفت که دانیال🧔 در مستی اش از کردن من با در خدمتِ حرف میزد.. یعنی به خواستِ‌ برادرم، محضِ اینکار تا به اینجا آمده؟؟ مرا به این کشورِ‌ خیز هُل داد.. اما چرا؟؟ اصلا رابطه اش با این مرد چیست؟ و .. همان مسلمانِ‌ ترسو مهربان.. او در این ماجراها چه بود؟؟ اگر هدفش من به داعش بود که من با پای خودم رفتن کردم و او جلویم را گرفت.. _ سرم قصدِ‌ انفجار داشت ._ _و حسام بی خبر از حالم، خواند.. صدایش عجیب را به دوش میکشید.. این از آیاتِ‌ بود یا خودش؟ حالا دیگر تنها در اوجِ‌ ناله هایِ خوابیده در شیمی درمانی و درد، قرآنِ📕 جوانی بود که روزی بزرگترین زندگیم را برایش تدارک دیده بودم. این تارهای صوتی،‌ نمیتوانست یک باشد.. اما بود.. همانطور که دانیالِ🧑 مهربان من شد.. این دنیا 🌏 انباری بود از ِ واقعی. _در آن لحظات فقط نبود که بی قرارم میکرد.. بود که لحظه به لحظه در ذهنم سلامی میداد و من بی توانتر از همیشه، نایی برایِ‌ یافتنِ ‌جوابش نداشتم. در این مدت فقط بود و مه گرفته از .. ⏳مدتی گذشت و در آن عصر مانند تمام پاییز زده ی ایران،‌ جمع شده در خود با بسته،‌ صدایِ‌ حسام را در اتاقم شنیدم. نشست. روی صندلی🪑 همیشگی اش، درست در کنار تختم🛏.. _ بسم اللهی گفت و با باز شدنِ‌ کتاب📕، خواندن را آغاز کرد. آرام، آرام را گشودم. بود.. اما کمی بهتر از قبل. چند بار بر مژه ساییدم. حالا خوب میدیدم.. بود.. همان دوست.. _همان جوان و عکسهای دانیال.. با صورتی .. ته ریشی .. و موهایی که آرایشِ مرتب و به روزش در رنگی از سیاهی خود نمایی میکرد. چهره اش بود،‌ شک نداشتم. و رنگها در فرمِ‌ لباسهایِ شیک و جذابِ‌ تنش،‌ شباهتی به مریدان و سربازان نداشت.. این مرد به هر چیزی شبیه بود جز داعش پسند.. 📚کتاب به دست کنار ایستاد و به خواندنش ادامه داد.. بلند بود و و به همت آیه آیه ایی که از دهانش بیرون میآمد انگار در این دنیا 🌎 نبود.. _در بحبوحه ی غروب خورشید🌥،‌ نم نمِ باران 🌨رویِ‌ شیشه مینشست و درختِ‌ خرمالویِ پشت اش به همت ، میوه ی نارنجی نشانش را به رخ میکشید.. نوای بلد شد.. حالا دیگر به آن هم کرده بودم.. عادتی که اگر نبود ام،‌ پودر میشد محضِ به مرگ.. حالا ترین های زندگیم،‌ میشدند برایِ‌ از درد و ترس.. _صدایش شد. 📚کتاب را بست و بوسید. به سمت میزِ کنارِ‌تختم آمد. ناگهان خیره به من زد.. (سا.. سارا خانوم.. ) و تهوع😵 همخوابه های وجودم شده بودند. کتاب را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. چند ثانیه بعد چند وارد اتاق شدند. اما نیامد.. ☕️ ...👇👇