eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥سوال از مریم رجوی در مورد حجاب ارتششون ،و‌پاسخ رجوی... ✍چه خوب بلده سفسطه کنه... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 / تلاوت یعنی پای صحبت خدا 👈 اشاره رهبر انقلاب به قرآن📕 در راهِ زندگی 🗓هر شنبه ؛ مروری بر بیانات رهبر انقلاب در مورد انس با قرآن و تلاوت آیات الهی 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هفت :🔻 📌
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻 ♦️بهوش بودم.. اما فرقی با نداشتم.. چرا که ته مانده ایی از نیرو حتی برای درست دیدن هم نبود. _صدایشان را شنیدم.. همان دکتر👨‍🔬 و قاریِ‌لحظه های دردم.. ( آقای دکتر شرایطش چطوره؟) موج صدایش و سالخورده بود ( الحمدالله خوبه.. حداقل بهتر از قبل.. اولش زود خودشو باخت.. اما بعد از ،‌ ورق برگشت.. داره .. عجیبه اما شیمی درمانی داره جواب میده.. بازم به خدا ..) _دکتر رفت و حسام ماند.. ((سارا خانووم.. دانیال 🧑خیلی دوستتون داره.. پس بمونید..)). _معنی این حرفها چه بود؟ نمیتوانستم بفهمم.. ♥️دوست داشتن و حرفهای هیچ هم خوانی با یکدیگر نداشتند.. صوفی میگفت که دانیال🧔 در مستی اش از کردن من با در خدمتِ حرف میزد.. یعنی به خواستِ‌ برادرم، محضِ اینکار تا به اینجا آمده؟؟ مرا به این کشورِ‌ خیز هُل داد.. اما چرا؟؟ اصلا رابطه اش با این مرد چیست؟ و .. همان مسلمانِ‌ ترسو مهربان.. او در این ماجراها چه بود؟؟ اگر هدفش من به داعش بود که من با پای خودم رفتن کردم و او جلویم را گرفت.. _ سرم قصدِ‌ انفجار داشت ._ _و حسام بی خبر از حالم، خواند.. صدایش عجیب را به دوش میکشید.. این از آیاتِ‌ بود یا خودش؟ حالا دیگر تنها در اوجِ‌ ناله هایِ خوابیده در شیمی درمانی و درد، قرآنِ📕 جوانی بود که روزی بزرگترین زندگیم را برایش تدارک دیده بودم. این تارهای صوتی،‌ نمیتوانست یک باشد.. اما بود.. همانطور که دانیالِ🧑 مهربان من شد.. این دنیا 🌏 انباری بود از ِ واقعی. _در آن لحظات فقط نبود که بی قرارم میکرد.. بود که لحظه به لحظه در ذهنم سلامی میداد و من بی توانتر از همیشه، نایی برایِ‌ یافتنِ ‌جوابش نداشتم. در این مدت فقط بود و مه گرفته از .. ⏳مدتی گذشت و در آن عصر مانند تمام پاییز زده ی ایران،‌ جمع شده در خود با بسته،‌ صدایِ‌ حسام را در اتاقم شنیدم. نشست. روی صندلی🪑 همیشگی اش، درست در کنار تختم🛏.. _ بسم اللهی گفت و با باز شدنِ‌ کتاب📕، خواندن را آغاز کرد. آرام، آرام را گشودم. بود.. اما کمی بهتر از قبل. چند بار بر مژه ساییدم. حالا خوب میدیدم.. بود.. همان دوست.. _همان جوان و عکسهای دانیال.. با صورتی .. ته ریشی .. و موهایی که آرایشِ مرتب و به روزش در رنگی از سیاهی خود نمایی میکرد. چهره اش بود،‌ شک نداشتم. و رنگها در فرمِ‌ لباسهایِ شیک و جذابِ‌ تنش،‌ شباهتی به مریدان و سربازان نداشت.. این مرد به هر چیزی شبیه بود جز داعش پسند.. 📚کتاب به دست کنار ایستاد و به خواندنش ادامه داد.. بلند بود و و به همت آیه آیه ایی که از دهانش بیرون میآمد انگار در این دنیا 🌎 نبود.. _در بحبوحه ی غروب خورشید🌥،‌ نم نمِ باران 🌨رویِ‌ شیشه مینشست و درختِ‌ خرمالویِ پشت اش به همت ، میوه ی نارنجی نشانش را به رخ میکشید.. نوای بلد شد.. حالا دیگر به آن هم کرده بودم.. عادتی که اگر نبود ام،‌ پودر میشد محضِ به مرگ.. حالا ترین های زندگیم،‌ میشدند برایِ‌ از درد و ترس.. _صدایش شد. 📚کتاب را بست و بوسید. به سمت میزِ کنارِ‌تختم آمد. ناگهان خیره به من زد.. (سا.. سارا خانوم.. ) و تهوع😵 همخوابه های وجودم شده بودند. کتاب را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد. چند ثانیه بعد چند وارد اتاق شدند. اما نیامد.. ☕️ ...👇👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهل_و_هشت :🔻 ♦
...☕️ ⏳چند روز گذشت و من لحظه به لحظه اش را با تنی بی حس، چشم به در، انتظارِ آوازه قرآنِ📕 را میکشیدم و یافتن از زبانش برای . اما باز هم نیامد.. حالا حکم را داشتم که از فرط درد از خود میپچید و نیازش را میکرد و من جز سه وعده از اصلیم محروم بودم. _این جماعت ایدئولوژی شان محتاج کردن بود._ _بعد از مدتی آزادیم از بیمارستان 🚑 صادر شد. و من با تنی بی خبر از همه جا و همه کس به پروین راهی خانه🏠 شدم. _او با قربان صدقه های مرا به اتاقم برد. به محض جا گیری روی تخت و خروج پروین از اتاق با دستانی لرزان گوشی📞 را از روی میز قرض گرفتم. باید با یا حرف میزدم. تماس گرفتم اول با . یک بار.. دو بار.. سه بار.. جواب نمیداد و این موضوع میکرد.. _شماره ی را گرفتم.. بعد از چندین بار جواب داد ( سلام دختر ایرانی🇮🇷..) صدایم بود ( بگو جریان چیه؟ تو کی هستی؟ ) شد ( من یانم.. دوست سارا.. ) دوست داشتم بزنم و زدم، هرچند کوتاه ( خفه شو.. من هیچ دوستی ندارم.. من اصلا کسی رو تو این دنیا🌎 ندارم..). _آرام بود ( داری.. تو دانیالو داری..)_ _نشسته رویِ‌تخت با پنجه ی پایم گلِ‌ قرمز رنگ قالی را هدف گرفتم ( داشتم.. دیگه ندارم.. یه مثه عثمان ، اونو ازم گرفت.. توام یه هستی مثه دوستت و همه ی هم کیشاش.. اصلا نکنه توام مسلمونی؟)‌. _جدی بود ( سارا آرام باش.. هیچ چیز اونی که تو فکر میکنی نیست.. از وضعیت لحظه به لحظه ات باخبرم. میدونم چه شرایطی رو از سر گذروندی. پس فعلا یه کم استراحت کن)‌. از در رفتم ( با خبری؟؟ چجوری؟؟ یان بیشتر از این نکن.. این دوستی که تو ایران داری کیه؟ کسی که منو به اون معرفی کرد کیه؟؟ کسی که پروینو آورد تو این خونه کیه؟؟ اسمش چیه؟؟ ؟؟ یان دارین باهام میکنید.. اما چرا؟؟ ) _گرمم بود زیاد.. به سمت رفتم تا بازش کنم.. چشمم که به تصویر خودم در شیشه افتاد زمین شدم.. _این من بودم؟؟ همان دختر با .. این شباهتی به من نداشت.. صدای الو الو گفتنهای یان را میشنیدم.. اما نمیچرخید.. گوشی از دستم افتاد. به سمت رفتم.. دیگر چیزی از آن دختر چند ماه پیش باقی نمانده بود جز چشمانی آبی رنگ. وحشت😱 کردم.. "سری بی مو".. "چشمی بی مژه".. "صورتی بی ابرو"... _ جیغ زدم.. بلند.. دوست نداشتم خودم را ببینم.. پس آینه شد شکستن.. پروین هراسان 😨 به اتاقم آمد. با فریاد این زنِ تپل و مهربان را به بیرون دادم. تا جاییکه از دستم برمیآمد و پاره کردم و در بین این زدنها، پروین پشت در اتاق قصد قطع شدن نداشت. صدایش را میشنیدم. ( آقا حسام، مادر.. تو رو خدا خودتو زود برسون.. این دختره شده.. _در اتاقم بسته.. میترسم یه بلایی سر خودش بیاره.. من که این بچه رو نمیفهم..) ⏳مدتی گذشت.. توانم را صرفِ‌ خانه خرابیم کرده بودم و برایِ‌ ادامه نبود.. روی زمین، تکیه زده به نشستم.. دیگر چه چیزی از همه ی نداشته هایم، داشتم تا برایش زندگی کنم..؟؟ با ضعفی عجیب تکه ی خورد شده از را برداشتم.. _تمام لحظه های نفس کشیدنم را کردم.." معدود خنده هایم😊 با دانیال".. "شوخی هایش".. "جوک های بی مزه اش".. به سر گذاشتن های بچه گانه اش".. _کل عمرم خلاصه میشد در دانیال🧑. _تکه ی تیزِ را روی مچ دستم قرار دادم.. مُردن هم میخواست و من یکبار نخواسته تجربه اش کرده بودم. چشمانم را بستم. که ناگهان ضربه ایی آرام به در خورد ( سارا خانووم.. لطفا درو باز کنید.. ) خودش بود.. تنها برادرم.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
خواستن‌ازش‌عکس‌بگیرن.. گفت: «بذارید"سربند یازهرا"ببندم بعداز..» 🥀 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🕯 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🍃 در‌ پیِ نام‌ و‌ نشانیم‌ بی‌آنڪه‌ بدانیم‌ ؛ مادرمان‌ بی‌نشان‌ است..💔!'
🥀|شهیدعبدالحسین‌برونسی| میگن: اونقدر داشت به مادرِسادات که بود اسمِ "حضرت‌_زهرا(سلام‌الله‌علیها)" بیاد و شونه‌هاش ، تا اسم حضرت رو میشنید می‌کرد و"أَشکْ"می‌ریخت...😢 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا