5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📿حدیث زندگی/ سعادتِ محبّت برای رضای الهی
👈 اشارهی رهبر انقلاب به جایگاه ارزشمند محبّت برای رضای خداوند
🌷 طُوبىٰ لِلمُتَحابّین فِی الله
🖼 امالی طوسی، ص ۲۱.
📱هر سه شنبه؛
بخشهایی از شرح حدیث اخلاق توسط حضرت آیتالله خامنهای
🌹کوچههای آسمانی🌱
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلمی کمنظیر از حضور همزمان چند سردار جنگ دفاع مقدس 🌴
🥀شهید #ابراهیمهمت
🥀شهید #حسینخرازی
🥀شهید #حسنباقری
🥀شهید #احمدکاظمی
🥀شهید#سردارعلیزاهدی
🥀شهید #علیرئوفی
🥀شهید#احمدسوداگر
✍از دست ندهید،
📆 تیرماه ۱۳۶۱_عملیات رمضان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💠سفارش و توصیه رهبر معظم انقلاب،به خانواده ها
🖥 کار تا شب؟ یا غیبت از زندگی؟
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💠سفارش و توصیه رهبر معظم انقلاب،به خانواده ها 🖥 کار تا شب؟ یا غیبت از زندگی؟ 🌹کوچههای آسمانی🌱
👆🏠
🔸 ما به مردها همیشه #سفارش میکنیم وقتی کار دارند، اشتغال دارند، از #خانه و زندگی #قهر نکنند. بعضیها صبح اول وقت میروند بیرون تا ساعت ١٠ شب. نه!
■ما معمولاً به کسانی که برایشان #ممکن است سفارش میکنیم حتی #ظهرها را بروند با زن و بچهشان باشند. در محیط خانوادگی، #غذایشان را بخورند، یک ساعتی با هم باشند،
■بعد بیایند دنبال کارشان، باز حتماً در زمان مناسب، #اول_شب بروند بچهها را ببینند، ملاقات خانوادگی حقیقی داشته باشند.
🔰 رهبر انقلاب، ١٣٧۶/٠۶/١٨
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه :🔻 📌#درد
⏳#به_وقت_رمان
☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_یک:🔻
🌧آسمان ابری بود و چکیدنِ نم نمِ باران رویِ صورتم.
_از فرطِ درد و تهوع، تک تک سلولهایِ بدنم خستگی را فریاد میزد و پاهایم #هوسِ قدم زدن ، داشت. اینجا ایران بود. بدون رودخانه، میله های سرد، عطر قهوه🍮 و محبتهایِ عثمانِ همیشه نگران. اینجا فقط عطر چای☕️ بودو نان گرم، و حسامی که نگرانی اش خلاصه میشد در برقِ چشمان به زمین دوخته اش و محبتی که در آوازه 📕قرآنش، گوشواره میشد به گوشهایم. دیگر از او نمیترسیدم اما احساس امنیتی هم نبود.. فقط میدانستم که حسام نمیتواند بد باشد..
_به قصد بیرون رفتن، در را باز کردم که #حسام مقابلم ظاهر شد. با همان صورت آرام و #مهربان (جایی تشریف میبرین سارا خانوم).
_ابرو گره زدم (فکر نکنم به شما مربوط باشه.. اینجا خونه ی منه.. و اینکه چرا مدام انجا پلاسید، سر درنمیارم..).
_زبانی به لبهایش کشید ( هر جا خواستید تشریف ببرید من در خدمتتونم.. به صلاح نیست تنها برید.. چون مسیرها رو بلد نیستید و حالِ جسمی خوبی هم ندارید..)
_برزخ شدم (صلاحمو ، خودم بهتر از تو میدونم.. از جلوی راهم برو کنار..) از جایش تکان نخورد. #عصبی شدم. با دست یک ضربه به سینه اش زدم که مانند برق کنار رفت و از حماقتِ مسلمانان در ارتباط با زنانِ به قول خودشان #نامحرم خنده ام گرفت.
_قدمی به خروج نزدیک شده بودم که به سرعت مانتوام را کشید. چنان قوی و پر قدرت که نتواستم مقاومت کنم و تا نزدیکِ #حوضِ وسط حیات به دنبالش کشیده شدم. به محض ایستادن به سمتش برگشتم و #سیلیِ محکم به صورتش زدم. صدای ساییده شدنِ دندانهایش را میشنیدم، اما چیزی نگفت و من هر چه بدو بیراه در #چنته داشتم حواله اش کردم و او در سکوت فقط گوش داد.
⏳بعد از چند ثانیه سرش را بالا آورد ( حالا آروم شدین؟ میتونیم حرف بزنیم؟ )
_شک نداشتم که دیوانگی اش حتمی ست. (اگه عصبانی نمیشین باید بگم تا مدتی بدون من نباید برید بیرون از منزل.. بیرون از این خونه 🏠براتون امن نیست.. )
_معده ام درد میکرد (چرا امن نیست؟؟ هان؟؟ تا کی باید صبر کنم ؟ اصلا من میخوام برگردم آلمان)
_دستی به جایِ سیلی روی صورتش کشید (فعلا امکان برگشتن هم وجود نداره.. فقط باید کمی تحمل کنید.. به زودی همه چی روشن میشه.. سلامت شما خیلی واسم مهمه.. )
_سری از روی عصبانیت😡 تکان دادم و بی توجه به حسام و حرفهایش به سمت در رفتم که کیفم را محکم در مشتش گرفت و با صدایی نرم جمله ایی را #زمزمه کرد ( دانیال نگرانتونه..)
_ایستادم ( چرا درست حرف نمیزنی؟ داری دیوونم میکنی؟ اون #قصابی که صوفی ازش تعریف میکرد چطور میتونه نگران خواهرش باشه..)
_به معده ام چنگ زدم و او پروین را برای کمک به من صدا زد.
هیچ کدام از #پازلها کنار هم قرار نمیگرفت. اینجا چه خبر بود..؟؟
_هرروز حالم بدتر از روز قبل میشد و حسام نگرانتر از همیشه سلامتیم را کنترل میکرد. و هر وقت درد امانم را میبرد؛ میانِ چهارچوبِ درِ اتاقم مینشست و برایم #قرآن میخواند. خدایِ مسلمان، خودش هیچ اما کلامش #مسکنی بی رقیب بود و حسام مردی که در عین #تنفر حسِ خوبی به او داشتم.
_و بالاخره بدیِ حالم باعث شد که به تشخیص پزشک چند روزی در 🚑بیمارستان بستری شوم.
_آن چند روز به مراقبتِ لحظه به لحظه ی حسام از من گذشت. تمام وقتش را پشت در اتاق میگذراند و وقتی درد _مچاله ام میکرد با صدایِ قرآنش📕، آرامش رابه من هدیه میداد. گاهی نگرانیش انقدر زیاد میشد که نمازش🤲 را در گوشه ایی از اتاقم میخواند و من تماشایش میکردم، با حسی پر از #خنکی… خدای مسلمانان نمازش هم تله بود برایِ عادت کردن به خدایی اش ..
دیگر نه امیدی به زندگی داشتم، نه زنده ماندن..
_نیمه های شب یک پرستار وارد اتاق شد. حسام بیرون از اتاقِ رویِ صندلی کنارِ در خوابش برده بود. پرستار بعد از تزریق چند دارو در سِرُم، با احتیاط جعبه ایی کوچک را به طرف من گرفت و با صدایی آرام گفت که مالِ من است، سپس با عجله اتاق را ترک کرد. جعبه را باز کردم یک #گوشی کوچک در آن بود. ترسیدم. این راچه کسی فرستاده بود؟ خواستم از تخت پایین بیایم و جریان را به حسام بگویم که چراغِ گوشی، روشن شد. جواب دادم. صدایی آشنایی سلام گفت. ( سارا.. منم، #صوفی.. سعی کن حرف نزنی.. ممکنه اون سگ نگهبانت بیدار شه..) حسام را میگفت؟؟ او مگر ما را میدید. (من ایرانم.. پیداش کردم.. دانیالو پیدا کردم.. اون ایرانه.. ) درباره ی برادر من حرف میزد؟ مجالِ فکر کردن نداد (سارا.. همه چی با اون چیزی که من دیدم وتو شنیدی فرق داره.. جریانش مفصله ..الان فرصت واسه توضیح دادن نیست.. موبایل وتلفن خونه ات از طریق اون حسام عوضیو رفقاش کنترل میشه..تو فردا مرخص میشی.. این گوشی رو یه جای مناسب قایم کن تا وقتی رفتی خونه بتونم باهات تماس بگیرم.. فقط مراقب باش که کسی از جریان بویی نبره،
بخصوص اون سگه...
🌹کوچههای آسمانی🌱
❤️🩹
دلـَـمـࢪا
بھڪجاےاینشھࢪ
مشغولڪنمـڪھنگیࢪد
بھانھےتُـوࢪا..
🌹کوچههای آسمانی🌱
🍃
هر وقت کارتون گیر میکنه؛
امام زمان(عج) رو فقط به مادرش
حضرت زهرا(س) قسم بدید..💔!'
-شهیدعبدالحسینبرونسی-🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
شبی پر از آرامش، و فردایی نورانی برایتان آرزومندم...🌙☀️
از لحاظِ روحۍ احتیاج دارمـ . . !'
🍃یا امام رضا،یااباعبدالله❤️🩹
🌹کوچههای آسمانی🌱