eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۵ ] 🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها: ● ای مهاجر و انصار! این رسمش نبود؛ پدرم «رسول خدا» این طور شما را به «رعایت حق ما» سفارش کرده بود؟! 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 معمار اقتدار موشکی🚀؛ 🎥 چند دقیقه با زندگی مهندس و معمار گمنام برنامه‌های موشکی ایران همراه شویم. 🌷 شهید «محمود باقری» از فرماندهان سپاه پاسداران که با عنوان «فرمانده گمنام یا مهندس موشکی» شناخته میشود. + او در توسعه و پیشبرد برنامه موشکی🚀 ایران داشت و به دلیل ماندن در تاریخ، به عنوان یکی از چهره‌های مهم اما کمتر شناخته شده ایران اسلامی شناخته میشود. 📆 هفته‌ی «هوافضا» گرامی باد. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
زمان: حجم: 850.2K
💧منظومه باران ترجمه‌ منظوم دعای۱۹صحیفه سیراب کن مارا خداوندا سیراب از باران بسیارت از ابرهای شاد باران زا پر کن تمام آسمانت را از ابرهایی که فراوانند درعالم سیراب کن مارا خداوندا از ابرهایی که زمین را زنده گردانند از ابرهایی که روان هستند زینت برای آسمان هستند باران تندی پشت هم بفرست تا مرده را با ضربه های خودکند بیدار باران تندی از کرم بفرست تا نعمتت را آوری ازمخزن الطاف خود بیرون مارا رهاکن از غم و اندوه سیراب کن مارا خداوندا از ابرهایی که فشرده باشد و انبوه از ابرهای بی زیان و بی‌خطر بفرست نفرست برما ای خدای خوب بخشنده ابری که بارانش کسالت بار ابری که برق آن فریبنده بفرست بارانی فریادرس قحطی زدا باشد گلهای زیبا را برویاند سرسبز سازد دشت و صحرا را که افسرده ست سیراب سازد هرگیاهی راکه پژمرده ست بفرست بارانی که باشد مرهم زخم درختانت سیراب کن مارا خداوندا بفرست بارانی که آبش را در چاله ها و تپه ها جاری کنی جاری پرآب سازی چاههای تشنه را آری از آن دوباره رودهایت را روان سازی با آن درختان را جوان سازی با این گران گوهر دوباره نرخها را بشکنی در شهر ارزان شود هرچیز از شوق بارانت شود هر چارپا لبریز کامل کنی ازبرکت آن روزی مارا تا بذرهای کِشته مارا برویانی تا سینه ها را بازهم پرشیرگردانی بر نیروی ما نیروی دیگر بیافزایی باری خداوندا این سایه های ابر را برما مکن مسموم حتی هوای سرد را برما مگردان شوم نفرست باران عذاب آور نفرست بارانی که سازد کام مارا تلخ والا خداوندا بفرست رحمت بر نبی خاتم و آلش بفرست برما رحمتت را اززمین و آسمانها زیرا تویی قادر بهر چیزی خداوندا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مصاحبه 🥀شهید طهرانی مقدم در سال ۱۳۸۵ درباره توان موشکی ایران 🗓۲۱ آبان، سالروز عروج ملکوتی پدر موشکی🚀 ایران، سردار رشید اسلام،🥀شهید حاج حسن طهرانی مقدم، که یاد و نامش تا ابد کنار ایران گفته خواهد شد،گرامی باد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شرح زندگی و مجاهدت‌های 🥀شهید حسن طهرانی مقدم 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_یک:🔻 🌧آسمان ابری
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻 📍به خصوص اون سگ نگهبانت..  _دانیال واسه دیدنت لحظه شماری میکنه.. فعلا بای). _اینجا چه خبر بود؟ صوفی چه میگفت؟؟ او و دانیال🧑 در ایران چه میکردند؟؟ منظورش از اینکه همه چیز با دیده های او و شنیده ... _ترس، همزادهِ آن روزهایم شده بود و سپری شدنِ ثانیه ای بدون اضطراب نوعی محسوب میشد. دو تماسش بیشتر از یک دقیقه طول نکشید و تقریبا فقط خودش حرف زد. _دو روز بعد دوباره تماس📞 گرفت تا نقشه‌ی را بگوید. اما سوالی تمامِ آن مدت مانندِ به جانم افتاده بود. به تندی شروع به گفتن نقشه اش کرد. به میان حرفش پریدم (چرا باید بهت اعتماد کنم؟ از کجا معلوم که همه ی حرفات نباشه و نخوای انتقامِ همه ی بلاهایی رو که دانیال  سرت آورده از من بگیری ؟ حسام تا اینجاش که بد نبوده.. ) _لحنش اما بود ( سارا، الان وقتِ این حرفا نیست.. حسام بازیگر .. اصلا یعنی"" دروغ گفتن عین واقعیت"".. اگه قرار بود بلایی سرت بیارم، اینکارو تو اون ، وسط آلمان میکردم نه اینکه این همه راه به خاطرش تا ایران 🇮🇷بیام.) _دیگر نمیدانستم چه چیز درست است ( شاید درست بگی.. شایدم نه..)_ _تماس را قطع کرد، بدون خداحافظی.._ _حکمِ  را داشتم که میانِ زمین 🌏 و آسمان، دست و پا میزد.. و هر دو دشمن به حساب میآمدند.. حسامی که برادرم را خدایش کرد و صوفی که   انتقام از دانیال را کرد بر پیشانیِ دلم.. به کدامشان باید میکردم؟؟ حسام یا صوفی..؟؟ _شرایط جسمی خوبی نداشتم. گاهی تمام تنم پر میشد از و گاهی چسبیده به زمین از فرط ناله میکرد. و در این میان فقط ﷼صدای حسام بود و عطرِ چایِ ☕️ایرانی.. _آرام به سمت مادر رفتم. درش نیمه باز بود. نگاهش کردم. پس چرا حرف نمیزد؟ من به سلامتی اش پا به این کشور گذاشته بودم، کشوری که یک دنیا داشت با آنچه که در موردش فکر میکردم. فکری که سازمانیِ پدر و غرب برایم ساخته بود. اما باز هم میترسیدم.. حتی از سایه ی خودش هم وحشت دارد.. _مادر تسبیح 📿به دست روی تختش به خواب رفته بود.. چرا حتی یکبار هم در بیمارستان به ملاقاتم نیامد؟ مگر ایران آرزویِ دیرینه اش نبود؟ پس چرا زبان باز نمیکرد.. _صدای در آمد و گوییِ بلند حسام. پروین را صدا میزد، با دستانی پر از خرید.. بی حرکت نگاهش میکردم و او متوجه من نبود..  او یکی از حل نشده ترین زندگیم بود. فردی که مسلمانیش نه شبیه به داعشی ها بود و نه شبیه به عثمان.. در ظرفِ اطلاعاتیم در موردِ  افراد داعش کلامی جز ، ، و هرزگی پیدا نمیشد و حسام درست را نشانم میداد، مهربانی، صبر، جذبه، حیا و از خدایی که تمام عمر از زندگیم حذفش کردم. _ صوفی از مهارتش در بازیگری میگفت، اما مگر میشد که این همه را بازی کرد؟  نمیدانم.. شاید اصلا دانیال را هم همینطور خام کرده بود.. _عثمان هم زمین تا آسمان با این  جوان متفاوت بود. عثمان برای القایِ حس امنیت هر کاری که از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. از گرفتن دستهایم تا نوازش.. اما حسام هنوز حتی فرصتِ شناسایی رنگِ چشمانش را هم به من داده ومن بودم، به لطفِ سر به زیری و نسیمِ خنکِ صدایش.. _بعد کمی خوش و بش با پروین، جا نمازی کوچک از جیبش در آورد و به نماز ایستاد. ☕️...👇