eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.3هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مصاحبه 🥀شهید طهرانی مقدم در سال ۱۳۸۵ درباره توان موشکی ایران 🗓۲۱ آبان، سالروز عروج ملکوتی پدر موشکی🚀 ایران، سردار رشید اسلام،🥀شهید حاج حسن طهرانی مقدم، که یاد و نامش تا ابد کنار ایران گفته خواهد شد،گرامی باد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شرح زندگی و مجاهدت‌های 🥀شهید حسن طهرانی مقدم 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_یک:🔻 🌧آسمان ابری
☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻 📍به خصوص اون سگ نگهبانت..  _دانیال واسه دیدنت لحظه شماری میکنه.. فعلا بای). _اینجا چه خبر بود؟ صوفی چه میگفت؟؟ او و دانیال🧑 در ایران چه میکردند؟؟ منظورش از اینکه همه چیز با دیده های او و شنیده ... _ترس، همزادهِ آن روزهایم شده بود و سپری شدنِ ثانیه ای بدون اضطراب نوعی محسوب میشد. دو تماسش بیشتر از یک دقیقه طول نکشید و تقریبا فقط خودش حرف زد. _دو روز بعد دوباره تماس📞 گرفت تا نقشه‌ی را بگوید. اما سوالی تمامِ آن مدت مانندِ به جانم افتاده بود. به تندی شروع به گفتن نقشه اش کرد. به میان حرفش پریدم (چرا باید بهت اعتماد کنم؟ از کجا معلوم که همه ی حرفات نباشه و نخوای انتقامِ همه ی بلاهایی رو که دانیال  سرت آورده از من بگیری ؟ حسام تا اینجاش که بد نبوده.. ) _لحنش اما بود ( سارا، الان وقتِ این حرفا نیست.. حسام بازیگر .. اصلا یعنی"" دروغ گفتن عین واقعیت"".. اگه قرار بود بلایی سرت بیارم، اینکارو تو اون ، وسط آلمان میکردم نه اینکه این همه راه به خاطرش تا ایران 🇮🇷بیام.) _دیگر نمیدانستم چه چیز درست است ( شاید درست بگی.. شایدم نه..)_ _تماس را قطع کرد، بدون خداحافظی.._ _حکمِ  را داشتم که میانِ زمین 🌏 و آسمان، دست و پا میزد.. و هر دو دشمن به حساب میآمدند.. حسامی که برادرم را خدایش کرد و صوفی که   انتقام از دانیال را کرد بر پیشانیِ دلم.. به کدامشان باید میکردم؟؟ حسام یا صوفی..؟؟ _شرایط جسمی خوبی نداشتم. گاهی تمام تنم پر میشد از و گاهی چسبیده به زمین از فرط ناله میکرد. و در این میان فقط ﷼صدای حسام بود و عطرِ چایِ ☕️ایرانی.. _آرام به سمت مادر رفتم. درش نیمه باز بود. نگاهش کردم. پس چرا حرف نمیزد؟ من به سلامتی اش پا به این کشور گذاشته بودم، کشوری که یک دنیا داشت با آنچه که در موردش فکر میکردم. فکری که سازمانیِ پدر و غرب برایم ساخته بود. اما باز هم میترسیدم.. حتی از سایه ی خودش هم وحشت دارد.. _مادر تسبیح 📿به دست روی تختش به خواب رفته بود.. چرا حتی یکبار هم در بیمارستان به ملاقاتم نیامد؟ مگر ایران آرزویِ دیرینه اش نبود؟ پس چرا زبان باز نمیکرد.. _صدای در آمد و گوییِ بلند حسام. پروین را صدا میزد، با دستانی پر از خرید.. بی حرکت نگاهش میکردم و او متوجه من نبود..  او یکی از حل نشده ترین زندگیم بود. فردی که مسلمانیش نه شبیه به داعشی ها بود و نه شبیه به عثمان.. در ظرفِ اطلاعاتیم در موردِ  افراد داعش کلامی جز ، ، و هرزگی پیدا نمیشد و حسام درست را نشانم میداد، مهربانی، صبر، جذبه، حیا و از خدایی که تمام عمر از زندگیم حذفش کردم. _ صوفی از مهارتش در بازیگری میگفت، اما مگر میشد که این همه را بازی کرد؟  نمیدانم.. شاید اصلا دانیال را هم همینطور خام کرده بود.. _عثمان هم زمین تا آسمان با این  جوان متفاوت بود. عثمان برای القایِ حس امنیت هر کاری که از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. از گرفتن دستهایم تا نوازش.. اما حسام هنوز حتی فرصتِ شناسایی رنگِ چشمانش را هم به من داده ومن بودم، به لطفِ سر به زیری و نسیمِ خنکِ صدایش.. _بعد کمی خوش و بش با پروین، جا نمازی کوچک از جیبش در آورد و به نماز ایستاد. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
...☕️ _دوست نداشتم کسی را ببیند پس کلاه 👒گلداری را که پروین برایم تهیه کرده بود بر سرم محکم کردم و رویِ مبلی 🛋 درست در مقابلِ  حسام نشستم. با طمانینه ی خاصی نماز🤲 میخواند.. _مانندِ روزهایِ اولِ مسلمانیِ دانیال. به محض تمام شدنِ نمازش با چشمانی به فرش دوخته، نیم خیزشد و گفت. بی جواب.. _ زل زدم به صورتِ کامل ایرانی اش پرسیدم (( چرا نماز میخوونی..؟؟)) لبخند زد((شما چرا غذا میخورین؟؟))  به پشتی مبل تکیه دادم ((واسه اینکه نَمیرم.. )) مهرش را در دستش گرفت (( منم نماز میخوونم، واسه اینکه روحم نمیره..)). _جز یکبار در آنهم به مادر، هیچ وقت نخواندم. یعنی خدایی را نداشتم تا برایش خم و راست شوم.. اما یک چیز را خوب میدانستم به آن اینکه سالهاست از هر مُرده ایی، مُرده تر است و حسام چقدر میگفت.. _جوابی نداشتم، عزم رفتن به اتاقم را کردم  که صدایم زدو من سرجایم ایستادم. را نزدیک بینی اش گرفت و عمیق را به ریه کشید ( این مُهر مال شما.. عطرِ خاکش، میکنه..). معنایِ حرفش را نفهمیدم. فقط مهر را گرفتم و به اتاقم پناه بردم. _نمیدانم چرا در مقابلش، کرده بود. را روی میز گذاشتم. اما دیدنش ترم میکرد. پس  آن را جیبِ مانتویِ آویزان از تختم گذاشتم و با خشم به گوشه ایی از اتاق پرتش کردم. این جوان، خوب بلد بود که رقیبش را کند.... ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#خاطره #نماز_شب🌙 #شهید_سعید‌_چشم‌براه🥀👇
📌سعید نه تنها برای پدر و مادر و خانواده‌اش که برای رفقا و بچه‌های جنگ هم یک آدم و تکرارناشدنی بوده است. 🔸یکی از همرزمانش در خاطراتش با او گفته است: «یک بار که با هم کردستان بودیم، هوا بی‌نهایت سرد❄️ بود. من قرار بود به همه سر بزنم تا کسی خوابش نبرد. خدا خدا می‌کردم که زمان زود بگذرد و من از سرمای هوا به جایی گرم پناه ببرم. 🔹توی همین سرزدن به بود که متوجه شدم یک نفر شده است. اول ترسیدم، گفتم شاید است اما وقتی جلوتر رفتم متوجه شدم سعید پشت یکی از همین سنگرها و در آن هوای سرد مشغول 🤲خواندن است. ▪️با خودم گفتم من دنبال یک جای و نرم هستم، آن وقت این پسر ایستاده و دارد اینجا 🌙 می‌خواند.» 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊 آقای "امام رضا" اگر روزی درباره‌ی شما از من بپرسند؛ کوتاه می‌گویم: در نهایتِ نااُمیدی "امیدِ" من بود . . 💔!'