🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_یک:🔻 🌧آسمان ابری
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
📍به خصوص اون سگ نگهبانت..
_دانیال واسه دیدنت لحظه شماری میکنه.. فعلا بای).
_اینجا چه خبر بود؟ صوفی چه میگفت؟؟ او و دانیال🧑 در ایران چه میکردند؟؟ منظورش از اینکه همه چیز با دیده های او و شنیده ...
_ترس، همزادهِ آن روزهایم شده بود و سپری شدنِ ثانیه ای بدون اضطراب نوعی #هنجارشکنی محسوب میشد.
دو تماسش بیشتر از یک دقیقه طول نکشید و تقریبا فقط خودش حرف زد.
_دو روز بعد دوباره تماس📞 گرفت تا نقشهی#فرار را بگوید. اما سوالی تمامِ آن مدت مانندِ #خوره به جانم افتاده بود.
به تندی شروع به گفتن #اسلوبِ نقشه اش کرد. به میان حرفش پریدم (چرا باید بهت اعتماد کنم؟ از کجا معلوم که همه ی حرفات #دروغ نباشه و نخوای انتقامِ همه ی بلاهایی رو که دانیال سرت آورده از من بگیری ؟ حسام تا اینجاش که بد نبوده.. )
_لحنش #آرام اما #عصبی بود ( سارا، الان وقتِ این حرفا نیست.. حسام بازیگر #قهاریه.. اصلا #داعش یعنی"" دروغ گفتن عین واقعیت"".. اگه قرار بود بلایی سرت بیارم، اینکارو تو اون #کافه، وسط آلمان میکردم نه اینکه این همه راه به خاطرش تا ایران 🇮🇷بیام.)
_دیگر نمیدانستم چه چیز درست است ( شاید درست بگی.. شایدم نه..)_
_تماس را قطع کرد، بدون خداحافظی.._
_حکمِ #ذرهای را داشتم که #معلق میانِ زمین 🌏 و آسمان، دست و پا میزد.. #صوفی و #حسام هر دو دشمن به حساب میآمدند.. حسامی که برادرم را #قربانی خدایش کرد و صوفی که #نویدِ انتقام از دانیال را #مهر کرد بر پیشانیِ دلم.. به کدامشان باید #اعتماد میکردم؟؟ حسام یا صوفی..؟؟
_شرایط جسمی خوبی نداشتم. گاهی تمام تنم پر میشد از #بیوزنی و گاهی چسبیده به زمین از فرط #سنگینی ناله میکرد. و در این میان فقط ﷼صدای حسام بود و عطرِ چایِ ☕️ایرانی..
_آرام به سمت #اتاق مادر رفتم. درش نیمه باز بود. نگاهش کردم. پس چرا حرف نمیزد؟ من به #طمعِ سلامتی اش پا به این کشور گذاشته بودم، کشوری که یک دنیا #تفاوت داشت با آنچه که در موردش فکر میکردم. فکری که #برشورهای سازمانیِ پدر و #تبلیغات غرب برایم ساخته بود. اما باز هم میترسیدم.. #زخم_خورده حتی از سایه ی خودش هم وحشت دارد..
_مادر تسبیح 📿به دست روی تختش به خواب رفته بود.. چرا حتی یکبار هم در بیمارستان به ملاقاتم نیامد؟ مگر ایران آرزویِ دیرینه اش نبود؟ پس چرا زبان باز نمیکرد..
_صدای در آمد و #یا_الله گوییِ بلند حسام. پروین را صدا میزد، با دستانی پر از خرید.. بی حرکت نگاهش میکردم و او متوجه من نبود.. او یکی از حل نشده ترین #معماهایِ زندگیم بود. فردی که مسلمانیش نه شبیه به داعشی ها بود و نه شبیه به عثمان.. در ظرفِ اطلاعاتیم در موردِ افراد داعش کلامی جز #خشونت، #خونخواری، #شهوت و هرزگی پیدا نمیشد و حسام درست #نقطهی_مقابلش را نشانم میداد، مهربانی، صبر، جذبه، حیا و #حسی_عجیب از خدایی که تمام عمر از زندگیم حذفش کردم.
_ صوفی از مهارتش در بازیگری میگفت، اما مگر میشد که این همه #حسِ_ملس را بازی کرد؟ نمیدانم.. شاید اصلا دانیال را هم همینطور خام کرده بود..
#اسلام _عثمان هم زمین تا آسمان با این جوان متفاوت بود. عثمان برای القایِ حس امنیت هر کاری که از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. از گرفتن دستهایم تا نوازش.. اما حسام هنوز حتی فرصتِ شناسایی رنگِ چشمانش را هم به من داده ومن #آرام بودم، به لطفِ سر به زیری و نسیمِ خنکِ صدایش..
_بعد کمی خوش و بش با پروین، جا نمازی کوچک از جیبش در آورد و به نماز ایستاد.
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
#ادامه...☕️
_دوست نداشتم کسی #کچلیام را ببیند پس کلاه 👒گلداری را که پروین برایم تهیه کرده بود بر سرم محکم کردم و رویِ مبلی 🛋 درست در مقابلِ #جا_نمازِ حسام نشستم. با طمانینه ی خاصی نماز🤲 میخواند..
_مانندِ روزهایِ اولِ مسلمانیِ دانیال. به محض تمام شدنِ نمازش با چشمانی به فرش دوخته، نیم خیزشد و #سلام گفت. بی جواب..
_ زل زدم به صورتِ کامل ایرانی اش پرسیدم (( چرا نماز میخوونی..؟؟))
لبخند زد((شما چرا غذا میخورین؟؟)) به پشتی مبل تکیه دادم ((واسه اینکه نَمیرم.. )) مهرش را در دستش گرفت (( منم نماز میخوونم، واسه اینکه روحم نمیره..)).
_جز یکبار در #کودکی آنهم به #اصرار مادر، هیچ وقت #نماز نخواندم. یعنی خدایی را #قبول نداشتم تا برایش خم و راست شوم.. اما یک چیز را خوب میدانستم به آن اینکه سالهاست #روحم از هر مُرده ایی، مُرده تر است و حسام چقدر #راست میگفت..
_جوابی نداشتم، عزم رفتن به اتاقم را کردم که صدایم زدو من سرجایم ایستادم. #مُهر را نزدیک بینی اش گرفت و عمیق #عطرش را به ریه کشید ( این مُهر مال شما.. عطرِ خاکش، #نمک_گیرتون میکنه..). معنایِ حرفش را نفهمیدم. فقط مهر را گرفتم و به اتاقم پناه بردم.
_نمیدانم چرا #بی_جوابی در مقابلش، #کلافهام کرده بود. #مهر را روی میز گذاشتم. اما دیدنش #عصبی ترم میکرد. پس آن را #داخل جیبِ مانتویِ آویزان از تختم گذاشتم و با خشم به گوشه ایی از اتاق پرتش کردم. این جوان، خوب بلد بود که رقیبش را #فیتیله_پیچ کند....
⬅️#ادامه_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#خاطره #نماز_شب🌙 #شهید_سعید_چشمبراه🥀👇
📌سعید نه تنها برای پدر و مادر و خانوادهاش که برای رفقا و بچههای جنگ هم یک آدم #عجیب و تکرارناشدنی بوده است.
🔸یکی از همرزمانش در خاطراتش با او گفته است:
«یک بار که با هم کردستان بودیم، هوا بینهایت سرد❄️ بود. من قرار بود به همه #سنگرها سر بزنم تا کسی خوابش نبرد. خدا خدا میکردم که زمان زود بگذرد و من از سرمای هوا به جایی گرم پناه ببرم.
🔹توی همین سرزدن به #سنگرها بود که متوجه شدم یک نفر #دولا شده است.
اول ترسیدم، گفتم شاید #دشمن است
اما وقتی جلوتر رفتم متوجه شدم سعید پشت یکی از همین سنگرها و در آن هوای سرد مشغول #نماز 🤲خواندن است.
▪️با خودم گفتم من دنبال یک جای #گرم و نرم هستم، آن وقت این پسر ایستاده و دارد اینجا #نماز_شب🌙 میخواند.»
🌹کوچههای آسمانی🌱
🕊
آقای "امام رضا"
اگر روزی دربارهی شما
از من بپرسند؛
کوتاه میگویم:
در نهایتِ نااُمیدی
"امیدِ" من بود . . 💔!'
🌹کوچههای آسمانی 🌱
عاشقی ترس ندارد...❤️
👆💔
سر رشتهاے ز "؏شق "ندارمـ "حُسیـنِ من"
این رشتھ محبّٺِ تُوسٺ مۍڪشد مرا
چه طراوتی دارد این جهان🌏
وقتی شما با سلامی 🤚
🌤صبح ما را خیر میکنید ...
🌹کوچههای آسمانی🌱