eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
40.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 نماهنگ/ جنگ و عشق 👤با صدای:      حاج صادق آهنگران       مرتضی بهاری     🎞 انتشار به مناسبت 🔰تهیه شده در معاونت فرهنگی سپاه محمد رسول‌الله(ص)تهران بزرگ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_شش :🔻 🔻وجود عث
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻 🔻نمیدانم چه در آن شده در بود که چشمانِ فاطمه خانم و پروین را به سلامتیِ محالم، و گریان میکرد. _چند روزی از آن ماجرا گذشت و غیر از ملاقاتهایِ هر روزه ی آن دو زنِ مهربان، به دیدنم نیامد. _دل♥️ پر میکشید برایِ شنیدنِ آوازِ قرآن📕 و دیدنِ به زمین دوخته اش.. اما نیامد.. _بالاخره آزادیم از زندانِ بیمارستان امضا شد. و من بیحال شده از ، خود را سپردم به دستانِ پروینی که با لباس تنم میکرد، .. _چند روز دیگر به دیدن دنیا 🌏 مهلت بود؟؟؟ همه اش را به یکبار دیدنِ دانیال🧑 و… شاید می‌بخشیدم. _پروین با قربان صدقه زیر بغلم را گرفت و با خود در راهرویِ بیمارستان حرکت داد. نزدیک به در ورودی که رسیدیم ریه هایم شد.. از بویِ بیمارستان خالی شدم و از عطری که زیادی آشنا بود. _صدایش شد به دورِ سرم. خودش بود.. نفس نفس زنان و لبخند☺️ به لب. مثل همیشه.. _و باز چشمانش خاک رو زیر و رو میکرد ( سلام.. سلام.. ببخشید دیر کردم.. کار طول کشید..ماشین 🚗 تو پارکینگ پارکه.. تا شما آروم آروم بیاین، من زودی میارمش تا سوار شین) _نفسهایم را عمیق کشیدم. خدایا بابت سوپرایزیت متشکرم. _پروین با مادران ایرانی، خود را فدایِ این حسام و جدی که نمیدانستم کیست، میکرد..حسامی که بود و این همه دوست داشتن. _راستی چرا خبری از فاطمه خانم نبود؟ مادرم که هیچ وقت اجازه ی مادری کردن را به او ندادم.. خوب میشد.. کاش حرف میزد.. کاش… مردانه برایش میکردم.. _سوار ماشین شدیم.. پروین روی صندلی عقب در کنارم، سرم را به میکشید.. مدام میکرد و سر به سر پروین میگذاشت. و من میخوردم به که زندگیش داشت و من سالها از آن بودم.. _خطاب قرارم داد ( سارا خانووم.. حالتون که بهتره انشالله.. کم کم پاشنه ی کفشاتونو که دانیال🧑 قراره تشریف فرما بشه.. ) _به سرعت در جایم نشستم. متوجه حالم شد. ( البته به زودی.. ) این به زودی چرا انقدر دیر بود؟ پس باز هم باید روزهایم با ملاقاتِ میگذشت، که دوستی اش گل نکند و تا آمدن دانیال، سراغم را نگیرد. _به خانه 🏠رسیدیم. پروین زودتر برایِ باز کردن در از ماشین خارج شد. قبل از پیاده شدن؛ حسام صدایم زد. به تصویر چشمانِ به روبه رویش در نگاه کردم ( مادرم کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان، گفتن از طرفشون ازتون عذر خواهی کنم.. ) _چند کتاب به سمتم گرفت ( این چندتا کتابم آوردم که مطالعه📚 بفرمایید.. کتابای خوبین.. شاید به دردتون خورد.. هم حوصله تون سر نمیره.. هم اینکه شاید براتون جذاب بود..) _اینجا هیچ هم زبانی نداشتم و جز حسام کسی زبان آلمانی نمیدانست. _در نگاهش کردم. وقتی متوجه طولانی ام در گرفتن کتابها شد به عقب برگشت (حالتون خوب نیست؟؟ چیزی شده؟؟ بابت کتابها ناراحت شدین..) _چرا باید بابت کتابها دلگیر میشدم؟ _( دیگه قرآن📕 برام نمیخوونید..) لبخند زد ( هر وقت کنید، میام براتون میخوونم.. ) _ناگهان انگار چیزی به رسیده باشد به سمت ماشین اش رفت و چیزی را از آن درآورد ( تو این ، تلاوت چندتا از قاریهای جهان هست.. اینم پیشتون بمونه تا هر وقت دلتون خواست گوش کنید..) را روی کتابها📚 گذاشت و به طرفم گرفت. _بغض گلویم را فشرد.. این فلش یعنی دیگر به نمیآمد؟؟ من بهترین تلاوتهایِ دنیا را نمیخواستم.. گوشهایم فقط یک صدا بود.. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻 🔻نمیدان
...☕️ _کتابها و فلش را بدونِ و یا گفتن کلمه ایی حرف، گرفتم و به خانه 🏠رفتم.. _دلم چیزی فراتر از بغض و غم گرفته بود.. _به سراغ مادر رفتم.. جانمازش گوشه ایی از اتاق، زده بود. بغلش کردم.. بوسیدم😘.. .. فرصت بود.. کاش زودتر دخترانه هایم را خرجش میکردم. _و او انگار در این نبود.. نه .. نه .. هیچ.. هیچه هیچ.. _سرخورده و ماتم زده به اتاقم کردم. حسام روی میز بود. ترجمه ایی انگلیسی و آلمانی از .. ،نهج البلاغه و امام علی.. _لبخند😊 رویِ لبهایم نشست. حالا سوالش مبنی بر ناراحت شدنم را میفهمیدم. دادن کتابی از به دختری مثلِ من.. _چهره ی پدر در مقابل چشمانم زنده شد.. کجا بود که ببیند ، وجب به وجبِ زندگیش را با شیرین پر کرده بودند.. _و من .. سارای بی دین.. دخترِ سنی زاده.. همین شده بودم.. هر چه که از آن بد میگفت، چیزی جز نبود.. _فلش را در دستانم فشردم.. این به چه کارم میآمد؟؟ منی که قرآن 📕را با صدایِ امیرمهدیِ فاطمه خانم دوست داشتم.. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💖 ؏شق چون ڪھنھ شَوَد مَحـو نگـࢪدد بھ فــِـــراق.. _محتشم‌ڪاشانۍ_ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌍♡ توی دنیا، هرچیزی هم که شد، فدای سرم.. تا وقتی شمارو دارم، همه چیز دارم "آقای امام حسین"..💔!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برمیگردیم! بهر خون خواهی حوالی ¹:²⁰ ... ،، 🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | بارش بارانی... 🥀 ✍هر بامداد جمعه، به یاد تُ... 💔 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🌤وصُبح یعنۍتُـو ڪھ‌باگلِ‌لبخند بھ‌وعدگاھِ‌دل‌انگیزِ 🥀؏شق‌مۍآیۍ..✨ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
زفراق چون ننالم منِ دلشکستھ چون نۍ ڪھ بسوخت بندبندمـ زحرارتِ جدایۍ.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱