🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻 🔻نمیدان
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻
🔻چند روزی از آخرین دیدارم با #حسام میگذشت و جز رفت و آمدهایِ گاه و بیگاهِ فاطمه خانم، خبری از #امیر_مهدیش نبود.
_کلافه گی #چنگ شده بود محضِ اتمامِ ته مانده ی #انرژیم. کاش میتوانستم دانیال 🧑را ببینم و یا حداقل با یان صحبت کنم.
_بی حوصلگی مرا #مجبور به خواندن کرد.. خواندن همان کتابهایی که نمیدانستم #هدیهاند یا #امانت.
حداقل از بیکاری و گوش دادن به درد دلهایِ پروین خانمی که زبانم را نمی فهمید بهتر بود.
_باز کردنِ جلد کتابها، #اجباری شد برایِ ادامه شان.. خواندن و خواندن، حتی در اوج درد.. در آغوش #تهوع و بی قرار..
اعجاز عجیبی قدم میزد در کلمه به کلمه یِ #نهج البلاغه.. کتابی که هر چه بیشتر میخواندمش، #حق میدادم به پدر محضِ #تنفر از علی (ع)..
_علی مجسمه ی خوش تراشِ دستان خدا بود، #شیطان را چه به دوستی با او..
و باز #حق میدادم به مادر که کنارِ مذهبِ سنی اش، #ارادتی خاص داشته باشد به علی و اهل بیتش..
قلبت که به عشق 💗خدا بزند، علی را عاشق میشوی..
_دیالوگ یک فیلم ایرانی در ذهنم مرور شد. فیلمی که چندسال پیش، مادر دور از چشم پدر تماشا کرد و #کتکی مفصل بابتش از پدر خورد. (همه میگویند #علی دربِ #خیبر را کَند.. اما علی نبود که خیبر شکنی میکرد.. علی وقتی مقابلِ دربِ ایستاد، #خدا را دید.. در خدا #حل شد.. با خدا یکی شد.. و آن خدا بود که دربِ خیبر را با دستانِ علی کند.)
_و حالا درک میکردم..
آن روز آن جمله #نامفهموم ترین، پیچیده ی عالم بود..
عالمی که خدایش را در لابه لایِ موهایِ بافته شده ام پنهان بود و من #لجوجبازانه، سر میتراشیدم.
_علی مسلمان بود.. علی #خدا را در #نبضِ دستانش داشت..
علی #بقچهای کوچک از نان، در کنارِ #غلافِ شمشیرش پنهان کرده بود..
علی #قنوتِ دستانش پینه ی جنگاوری داشت اما وقتِ نوازش، #ابریشم میشد بر پیشانیِ یتیمان..
علی #شیرِ رام شده در #پنجههایِ خدا بود و بس..
_هر چه کتابها را بیشتر #مطالعه میکردم، گیجی ام بیشتر میشد.. من کجایِ دنیا ایستاده بودم؟؟
نمیدانم چند روز، چند⏳ ساعت، چند دقیقه در #بطن خواندنهایِ چندین و چندباره یِ آن وِردهایِ جادویی گذشت که صدایِ “یاالله” بلند حسام را از بیرون اتاق شنیدم..
_حیران بودم، سرگشته شدم.
چند ضربه به در زد . #ناخواسته شال سر کردم و اذن ورود دادم. با اجازه ایی گفت و داخل شد.
در را باز گذاشت و رو به رویم ایستاد.. سر به زیرو محجوب، درست مثل همیشه. اما لبخند گوشه ی لبش، با همیشه فرق داشت. پر از #تحسین بود.. ""تحسینی از صدقه سرِ نیمچه پوششی برایِ احترام"".
_خوب براندازش کردم. موهایِ کوتاه و مشکی اش #همخوانیِ_لطیفی داشت در مجاورت با #ته_ریشِ کمی بلندش. شلوارِ👖 کتانِ طوسی رنگش، #دیزاین زیبایی با #پولیورِ خاکستری اش ایجاد میکرد..
لبخند بر لبانم نشست.. خوش پوشیِ #مختصِ غیرِ مذهبی ها نبود..
_این جوان تمام #معادلاتم را بهم ریخته بود..
🤚سلام کرد و حالم را جویا شد.
چه میدانست از #طوفانی که خودش به پا کرده بود و حتی #محض تماشا، سر بلند نمیکرد.
_گفت که آمده به قولش عمل کند. انقدر در #متانتش غوطه ور بودم که قولی به ذهنم نمیرسید.
_با گوشی اش شماره ایی را گرفت و بعد از چند بوق به زبان آلمانی احوال پرسی کرد. مکالمه ایی به شدت #صمیمانه، یعنی با دانیال حرف میزد؟؟ ( پسر تو چرا انقدر پرچونه ایی.. یه مقدار سنگین باش برادرمن.. یه کم از من یاد بگیر.. آخه هر کَس دو روز با من گشته، ترکشِ فرهیخته گیم بهش اثابت کرده اما نمیدونم چرا به تو امیدی نیست.. باشه.. باشه.. گوشی..)
چقدر راست میگفت، و نمیدانست که کار منِ موجی از ترکش هم گذشته ست.
موبایل را به سمتم گرفت. ( بفرمایید با شما کار دارن..)
_با تعجب گوشی را رویِ گوشم گذاشتم و لبخند رویِ لبهایم خانه کرد. خودش بود. #دیوانه ترین، روانشناسِ دنیا..
#یانی که #شیک میپوشید، شیک حرف میزد، شیک برخورد میکرد.. اما نه در برابرِ دوستانش..
_صدایِ پر شیطنتش را میشنیدم که با لحنی #بامزه صدایم میکرد.. این مرد واقعا، پزشکی ۳۴ ساله بود؟؟
_ (🤚سلام بر #دختر_ایرانی..
شنیدم کلی برام گریه🥲 کردی.. #سیاه پوشیدی.. گل 💐انداختی تو رودخونه.. روزی #سه بار خود زنی کردی.. #شیش وعده در روز غذا خوردی.. بابا ما راضی به این همه زحمت نبودیم…)
_حسام راست میگفت، #یان همیشه پر حرف بود. اما حسِ خوبِ برادرانه هایش وادار به #شکرگذاریم میکرد.. اینکه زنده بود و سالم، طبق طبق شادی در وجودم میپاشید..
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻 🔻چند رو
#ادامه...☕️
_حسام از اتاق خارج شد.
و من #حرف زدم.. از #خستگیهایم.. از #دردهایم.. از #ترسهایم.. از روزهایی که گذشت و #جهنم بود.. از #موهایی که ریخت و #ابروهایی که حتی جایش را با مداد هم پر نکردم.. از #سوتی که در دقیقه ی ⏳نود عمرم زده شد و #وقت اضافه ایی که #داور در نظر داشت و من میدانستم خیلی کم است..
_از.. از #حسی به نام دوست داشتن و شاید هم نوعی #عادت، که در چشمک زنِ کمبودِ فرصت برایِ زندگی، در دلم جوانه زده بود..
و او فقط و فقط گوش داد.. یانِ پر حرف در #سکوت، سنگ صبور شد و مهربانی خرجم کرد..
_که ای کاش با #پوزخندی بلند، به سخره ام میگرفت و سرم فریاد میکشید..
بعد از اتمام تماس، بغضم را #قورت دادم و زانو به بغل، رویِ تخت #چمپاتمه زدم.
تمام خاطرات، #تصویر شد برایِ رژه رفتن در مقابل چشمانم.
_حسام چند ضربه به در زد و وارد شد. وقتی دید تکان نمیخورد، صدایی صاف کرد محضِ اعلامِ حضور.
سرم را بلند کردم. چشمانش را #دزدید. دست پاچه کتابها را از روی میز برداشت ( خوندینشون؟؟ به دردتون خوردن؟؟)
نفسی عمیق کشیدم ( علی.. خیلی دوسش دارم..)
_لبخندی عمیق بر صورتش نشست.
نمیدانستم #آرزویم چیست. اینکه ای کاش سالها پیش میدیدمش.. و یا اینکه ای کاش هیچ وقت نمیدیدمش؟؟ ( دانیال کی میاد؟؟ دلم واسه دیدنش پر میکشه..)
به جمله ی (خیلی زود برمیگرده ) اکتفا کرد.
_اجازه گرفت که برود. صدایش کردم.. شنیدنِ چند آیه از قرآن📕 برایِ منی که #خمارِ صدایش بود، پرتوقعی محسوب نمیشد.. که اگرهم محسوب میشد، اهمیتی نداشت.
⬅️#ادامه_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
دعوۍسوختگۍپیشِمناۍلالھمڪن
مۍشناسددلِمنبوۍدلِسوختھرا..🥀
-صائبتبریزے-
🌹کوچههای آسمانی🌱
❤️🩹
مراقب امام زمانِ
گوشه قلبتون باشید،
نزارید یادش خاک بخوره!
هر شب یه خلوتی
با آقا داشته باشیم؛
یه عرض ارادتی ، یه دردِ دلی
هیچ چیز ارزشِ اینو نداره که
جای آقارو تو قلبامون بگیره،
که هرچی شیعه میکشه
از فراموشیِ وجود امام زمانشه💔!'
🌤
زیبایۍ هرصُبح مگر چیسٺ!؟
همان؛ دیدھ بھ رخسارِ تـُــو
روشن شدن اسٺ..!✨
🌹کوچههای آسمانی🌱
دوستِ شان که باشی
آنقدر دوستت میدارنـد
کـه کـم مـی آوری . .
🤚سلام بر شهدا🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱