eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هفت :🔻 🔻نمیدان
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻 🔻چند روزی از آخرین دیدارم با میگذشت و جز رفت و آمدهایِ گاه و بیگاهِ فاطمه خانم، خبری از نبود. _کلافه گی شده بود محضِ اتمامِ ته مانده ی . کاش میتوانستم دانیال 🧑را ببینم و یا حداقل با یان صحبت کنم. _بی حوصلگی مرا به خواندن کرد.. خواندن همان کتابهایی که نمیدانستم یا . حداقل از بیکاری و گوش دادن به درد دلهایِ پروین خانمی که زبانم را نمی فهمید بهتر بود. _باز کردنِ جلد کتابها، شد برایِ ادامه شان.. خواندن و خواندن، حتی در اوج درد.. در آغوش و بی قرار.. اعجاز عجیبی قدم میزد در کلمه به کلمه یِ البلاغه.. کتابی که هر چه بیشتر میخواندمش، میدادم به پدر محضِ از علی (ع).. _علی مجسمه ی خوش تراشِ دستان خدا بود، را چه به دوستی با او.. و باز میدادم به مادر که کنارِ مذهبِ سنی اش، خاص داشته باشد به علی و اهل بیتش.. قلبت که به عشق 💗خدا بزند، علی را عاشق میشوی.. _دیالوگ یک فیلم ایرانی در ذهنم مرور شد. فیلمی که چندسال پیش، مادر دور از چشم پدر تماشا کرد و مفصل بابتش از پدر خورد. (همه میگویند دربِ را کَند.. اما علی نبود که خیبر شکنی میکرد.. علی وقتی مقابلِ دربِ ایستاد، را دید.. در خدا شد.. با خدا یکی شد.. و آن خدا بود که دربِ خیبر را با دستانِ علی کند.) _و حالا درک میکردم.. آن روز آن جمله ترین، پیچیده ی عالم بود.. عالمی که خدایش را در لابه لایِ موهایِ بافته شده ام پنهان بود و من ، سر میتراشیدم. _علی مسلمان بود.. علی را در دستانش داشت.. علی کوچک از نان، در کنارِ شمشیرش پنهان کرده بود.. علی دستانش پینه ی جنگاوری داشت اما وقتِ نوازش، میشد بر پیشانیِ یتیمان.. علی رام شده در خدا بود و بس.. _هر چه کتابها را بیشتر میکردم، گیجی ام بیشتر میشد.. من کجایِ دنیا ایستاده بودم؟؟ نمیدانم چند روز، چند⏳ ساعت، چند دقیقه در خواندنهایِ چندین و چندباره یِ آن وِردهایِ جادویی گذشت که صدایِ “یاالله” بلند حسام را از بیرون اتاق شنیدم.. _حیران بودم، سرگشته شدم. چند ضربه به در زد . شال سر کردم و اذن ورود دادم. با اجازه ایی گفت و داخل شد. در را باز گذاشت و رو به رویم ایستاد.. سر به زیرو محجوب، درست مثل همیشه. اما لبخند گوشه ی لبش، با همیشه فرق داشت. پر از بود.. ""تحسینی از صدقه سرِ نیمچه پوششی برایِ احترام"". _خوب براندازش کردم. موهایِ کوتاه و مشکی اش داشت در مجاورت با کمی بلندش. شلوارِ👖 کتانِ طوسی رنگش، زیبایی با خاکستری اش ایجاد میکرد.. لبخند بر لبانم نشست.. خوش پوشیِ غیرِ مذهبی ها نبود.. _این جوان تمام را بهم ریخته بود.. 🤚سلام کرد و حالم را جویا شد. چه میدانست از که خودش به پا کرده بود و حتی تماشا، سر بلند نمیکرد. _گفت که آمده به قولش عمل کند. انقدر در غوطه ور بودم که قولی به ذهنم نمیرسید. _با گوشی اش شماره ایی را گرفت و بعد از چند بوق به زبان آلمانی احوال پرسی کرد. مکالمه ایی به شدت ، یعنی با دانیال حرف میزد؟؟ ( پسر تو چرا انقدر پرچونه ایی.. یه مقدار سنگین باش برادرمن.. یه کم از من یاد بگیر.. آخه هر کَس دو روز با من گشته، ترکشِ فرهیخته گیم بهش اثابت کرده اما نمیدونم چرا به تو امیدی نیست.. باشه.. باشه.. گوشی..) چقدر راست میگفت، و نمیدانست که کار منِ موجی از ترکش هم گذشته ست. موبایل را به سمتم گرفت. ( بفرمایید با شما کار دارن..) _با تعجب گوشی را رویِ گوشم گذاشتم و لبخند رویِ لبهایم خانه کرد. خودش بود. ترین، روانشناسِ دنیا.. که میپوشید، شیک حرف میزد، شیک برخورد میکرد.. اما نه در برابرِ دوستانش.. _صدایِ پر شیطنتش را میشنیدم که با لحنی صدایم میکرد.. این مرد واقعا، پزشکی ۳۴ ساله بود؟؟ _ (🤚سلام بر .. شنیدم کلی برام گریه🥲 کردی.. پوشیدی.. گل 💐انداختی تو رودخونه.. روزی بار خود زنی کردی.. وعده در روز غذا خوردی.. بابا ما راضی به این همه زحمت نبودیم…) _حسام راست میگفت، همیشه پر حرف بود. اما حسِ خوبِ برادرانه هایش وادار به میکرد.. اینکه زنده بود و سالم، طبق طبق شادی در وجودم میپاشید.. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_شصتُ_هشت :🔻 🔻چند رو
...☕️ _حسام از اتاق خارج شد. و من زدم.. از .. از .. از .. از روزهایی که گذشت و بود.. از که ریخت و که حتی جایش را با مداد هم پر نکردم.. از که در دقیقه ی ⏳نود عمرم زده شد و اضافه ایی که در نظر داشت و من میدانستم خیلی کم است.. _از.. از به نام دوست داشتن و شاید هم نوعی ، که در چشمک زنِ کمبودِ فرصت برایِ زندگی، در دلم جوانه زده بود.. و او فقط و فقط گوش داد.. یانِ پر حرف در ، سنگ صبور شد و مهربانی خرجم کرد.. _که ای کاش با بلند، به سخره ام میگرفت و سرم فریاد میکشید.. بعد از اتمام تماس، بغضم را دادم و زانو به بغل، رویِ تخت زدم. تمام خاطرات، شد برایِ رژه رفتن در مقابل چشمانم. _حسام چند ضربه به در زد و وارد شد. وقتی دید تکان نمیخورد، صدایی صاف کرد محضِ اعلامِ حضور. سرم را بلند کردم. چشمانش را . دست پاچه کتابها را از روی میز برداشت ( خوندینشون؟؟ به دردتون خوردن؟؟) نفسی عمیق کشیدم ( علی.. خیلی دوسش دارم..) _لبخندی عمیق بر صورتش نشست. نمیدانستم چیست. اینکه ای کاش سالها پیش میدیدمش.. و یا اینکه ای کاش هیچ وقت نمیدیدمش؟؟ ( دانیال کی میاد؟؟ دلم واسه دیدنش پر میکشه..) به جمله ی (خیلی زود برمیگرده ) اکتفا کرد. _اجازه گرفت که برود. صدایش کردم.. شنیدنِ چند آیه از قرآن📕 برایِ منی که صدایش بود، پرتوقعی محسوب نمیشد.. که اگرهم محسوب میشد، اهمیتی نداشت. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
دعوۍسوختگۍپیشِ‌من‌اۍلالھ‌مڪن مۍشناسد‌دلِ‌من‌بوۍدلِ‌سوختھ‌را..🥀 -صائب‌تبریزے- 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
❤️‍🩹 مراقب امام زمانِ گوشه قلبتون باشید، نزارید یادش خاک بخوره! هر شب یه خلوتی با آقا داشته باشیم؛ یه عرض ارادتی ، یه دردِ دلی هیچ چیز ارزشِ اینو نداره که جای آقارو تو قلبامون بگیره، که هرچی شیعه می‌کشه از فراموشیِ وجود امام زمانشه💔!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌤 زیبایۍ هرصُبح مگر چیسٺ!؟ همان؛ دیدھ بھ رخسارِ تـُــو روشن شدن اسٺ..!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✨ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
دوست‌ِ شان که باشی آنقدر دوستت می‌دارنـد کـه کـم مـی آوری . . 🤚‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سلام بر شهدا🥀 🌹کوچه‌های آسمانی🌱