7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #فیلم_کوتاه
🍂 عملیات #طریق_القدس
در یک نگاه
■عملیات طریق القدس عملیاتی بود که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۶۰ در منطقه عمومی #سوسنگرد بهسمت #بستان و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و #عقب_راندن دشمن متجاوز و تلاشی در جهت #فاصله_انداختن بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه #خوزستان صورت گرفت.
🌴بمناسبت 8 آذر سالروز آزادسازی شهر بستان در عملیات #طریق_القدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کلیپ /سالروز عملیات پیروزمند #طریق_القدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞سکانسی از فیلم سینمایی:
سفر به چزابه
◇فیلمی که بنا به پیشنهاد و درخواست شهید حسن شوکت پور توسط زنده یاد #رسول_ملاقلی_پور ساخته شد
🌹کوچههای آسمانی🌱
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 داستان سقوط و آزادسازی شهر بستان
🎥 گزارشی از عملیات غرورآفرین #طریقالقدس
🌴نبرد طریقالقدس در آذرماه ۱۳۶۰ با رمز مبارک ( یاحسین «ع» ) بهمدت ۸ روز در مناطق عملیاتی
"دشت آزادگان ، بُستان و سوسنگرد" در استان #خوزستان انجام شد.
🌴این عملیات بطور مشترک توسط #سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و #نیروی_زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران ،
همچنین #پشتیبانی_نیروی_هوایی_ارتش ،
هوانیروز و #جهاد_سازندگی ،
علیه مواضع متجاوزین ارتش بعث عراق ، طراحی و اجرا گردید.
🌴 عملیات طریقالقدس در #نهایت ، با ✌️پیروزی قاطع رزمندگان اسلام همراه شده و با انجام آن ، بیش از ۳۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران اسلامی از کنترل نیروهای متجاوز عراقی خارج شد.
⏳دوران جنگ تحمیلی
🌴دفاع مقدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
🥀شهید #حاج_اکبر_آقابابایی، از فرماندهان دلیر لشگر امام حسین(ع) در #مراسم تشییع پیکر مطهر؛ #شهید_عباس_کردآبادی
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فیلم / گزارش عملیات پیروزمند #طریق_القدس که توسط برادر #رحیم_صفوی (جانشین ف سپاه) در طی مصاحبه تلویزیونی📺 ارائه می شود👆
⏳دوران جنگ تحمیلی
🌴دفاع مقدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
4_5911041340614902089.mp3
زمان:
حجم:
8.7M
🚩🚩 غوغای عاشورا بپا در شهر #بستان است
🌴 بمناسبت عملیات طریقالقدس // آزادسازی بستان
🎙حاج صادق آهنگران
⏳دوران جنگ تحمیلی
🌴دفاع مقدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻 ⏳مدتی
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفتادُ_دو :🔻
🔻آرزوی مرگ برایِ جوانی که به #غارِ_مخوفِ_قلبم رسوخ و #خفاشهایش را فراری داده بود، سخت تر از مردن، #گریبانم را میدرید اما مگر چاره ی دیگری هم وجود داشت؟؟
☠مرگ صد شرف داشت به #اسارت در دستانِ آن #حرامزادگانِ داعش نام..
کسانی که عرق #شرم بر پیشانیِ #یاجوج و #ماجوج نشاندند و مقام #استادی به جای آوردند.
⏳هر ثانیه که میگذشت پریشانیم هزار برابر میشد و دانیال🧔 کلافه طول و عرضِ حیاط را متر میکرد.
_مدام آن چشمانِ میخ به زمین و لبخندِ☺️ مزین شده به ته ریشِ مشکی اش در مقابلِ دیدگانم #هجی میشد.
اگر دست آن درنده مسلکان افتاده باشد، چه بر سرِ مهربانی اش میآورند..؟؟
_اصلا هنوز سری برایِ آن قامتِ بلند و چهارشانه باقی گذاشته اند؟؟
هر چه بیشتر فکر میکردم، حالم بدتر و بدتر میشد..
📸تصاویری که از #شکنجه ها و #کشتار این قوم در اینترنت دیده بود، لحظه ایی راحتم نمیگذاشتم..
_تکه تکه کردن ِیک مردِ زنده با #اره_برقی و #التماسها و #ضجه هایش..
#سنگسارِ سرباز سوری از فاصله ی یک قدمی آن هم با #قلوه_سنگهایی بزرگتر از آجر..
#زنده زنده آتش زدنِ🔥 خلبانِ اردنی در #قفسی_آهنی ..
#بستنِ مرد عراقی به دو ماشین و حرکت در خلاف جهت..
😍حسام.. قهرمانِ زندگیم در چه حال بود؟؟
_نفس به نفس قلبم🫀 فشرده تر میشد.. احساس #خفگی گلویم را چنگ میزد و من بی سلاح فقط دعا 🤲میکردم.
و بیچاره پروین که بی خبر از همه جا، این آشفته حالی را به پایِ #شکرآّب شدن بین خواهر و برادریمان میگذاشت و دانیالی تاکید کرده بود که نباید از اصل ماجرا بویی ببرد.
که اگر بفهمد، گوشهایِ فاطمه خانم پر میشود از #گم شدنِ تک فرزندِ به یادگار مانده از #همسر_شهیدش..
_باید نفس میگرفتم.. فراموش شده ی روزهایِ دیدار برادر، #برق شد در وجودم.
#نماز.. من باید نماز📿 میخواندم..
🤲نمازی که شوقِ وجودِ دانیال از حافظه ام محوش کرده بود.
_بی پناه به سمت #حیاط دویدم. دانیال کنار#حوض نشسته و با کف دو دست، سرش را #قاب گرفته بود. (یادم بده چجوری #نماز بخوونم..)
_با تعجب 😳نگاهم کرد و من بی تامل دستش را کشیدم. وقتی برایِ تلف کردنِ وجود نداشت، دو روز از گم شدنِ حسام در میدان جنگ میگذشت و من باید #خدا را به #سبک امیر مهدی صدا میزدم.
_در اتاق ایستادم و #چادرِ_سفید پروین با آن گلهایِ ریز و آبی رنگش را بر سرم گذاشتم.
_مهرِ به یادگار مانده از #حسام را مقابلم قرار دادم و منتظر به #صورتِ بهت زده ی برادر چشم دوختم.
_سکوت را شکست ( منظورت از این مهر اینکه میخوای مثه شیعه ها نماز بخوونی؟؟)
و انگار تعصبی هر چند بندِ انگشتی، از پدر به ارث به برده بود..
_محکم جواب دادم که آری.. که من #شیعه ام و شک ندارم.. که اسلام بی علی، اصلا مگر اسلام میشود..؟؟
_و در چهره اش دیدم، گره_ای که از ابروانش باز و لبخندی☺️ که هر چند کوچک، #میخِ لبهاش شد. (فکر نکنم زیاد فرقی وجود داشته باشه..
_صبر کن الان پروینو صدا میزنم بیاد بهت بگه دقیقا چیکار کنی..)
پروین آمد و دانیال تک تک سوالهایم را از او پرسید و من تکرار کردم آیه به آیه، سجده به سجده، قنوت به قنوت، شیعه گی را..
🌗آن شب تا اذان صبح، #شیعهوار نماز🤲 خواندم و عاشقی ♥️کردم.
اشک 😭ریختم و #خنجر به قلب، دراولین #مکالمهی رسمیام با خدا، #شهادت طلب کردم برایِ مردی که حالا به #جرات میدانستم ، #دچارش شده ام.
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_دو :🔻 🔻آرزو
#ادامه...☕️
_تبسم☺️، صورتِ برادرم را درگیر کرد (سالمه.. و جز چندتا زخم سطحی، گرسنگی و تشنگی، هیچ مشکلی نداره..)
_گیج و حیران، زبان به #کام_چسبیده جملاتش را چند بار از #دروازهی شنواییم گذراندم . درست شنیده بودم؟؟ حسام زنده بود؟؟
_خدا بیشتر از انتظار در حقم خدایی کرده بود.
_دانیال 🧔گفت که در تماس تلفنی 📞با یکی از دوستان، برایش توضیح داده اند که حسام دو روز قبل برایِ انجام ماموریت وارد منطقه ایی میشود که با پیشروی داعش تحت #محاصرهی آنها قرار میگیرد. و او وقتی از شرایطش آگاه میشود، خود را به امید نجات در خرابه ها #مخفی میکند. که خوشبختانه، نیروهایِ #خودی دوباره منطقه را پس میگیرند و #حسام نجات پیدا میکند. و فعلا به دلیل #ضعف بستریست..
_من اشک🥲 دواندم در کاسه ی چشمانم از #فرطِ_ذوق..
پس میتوانستم رویِ دوباره #دیدنش حساب باز کنم..
_سر به #سجده در اوج شرم زده گی، خدا را #شکر🙏 کردم..
_این مرد تمامِ #ناهنجاریِ زندگیم را تبدیل به #هنجار کرد..
و من #تجربه کردم همه ی اولین هایِ دنیایِ اسلامی ام را با او..
قرانی 📕که صدایش بود..
#حجابی که به احترامش بود..
#نمازی 📿که #نذر شهادت بود..
او مرد #تمامِ نا تمامی هایم بود..
و عاشقی💞 جز این هم هست..؟؟
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱