eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 🍂 عملیات در یک نگاه ■عملیات طریق القدس عملیاتی بود که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۶۰ در منطقه عمومی به‌سمت و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و دشمن متجاوز و تلاشی در جهت بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه صورت گرفت. 🌴بمناسبت 8 آذر سالروز آزادسازی شهر بستان در عملیات 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 داستان سقوط و آزادسازی شهر بستان 🎥 گزارشی از عملیات غرورآفرین 🌴نبرد طریق‌القدس در آذرماه ۱۳۶۰ با رمز مبارک ( یاحسین «ع» ) به‌مدت ۸ روز در مناطق عملیاتی "دشت‌ آزادگان ، بُستان و سوسنگرد" در استان انجام شد. 🌴این عملیات بطور مشترک توسط  پاسداران انقلاب اسلامی و  ارتش جمهوری اسلامی ایران ، همچنین ،  هوانیروز و ،  علیه مواضع متجاوزین  ارتش بعث عراق ، طراحی و اجرا گردید.  🌴 عملیات طریق‌القدس در ، با ✌️پیروزی قاطع رزمندگان اسلام همراه شده و با انجام آن ، بیش از ۳۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران اسلامی از کنترل نیروهای متجاوز عراقی خارج شد. دوران جنگ تحمیلی 🌴دفاع مقدس 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🥀شهید ، از فرماندهان دلیر لشگر امام حسین(ع) در تشییع پیکر مطهر؛ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 / گزارش عملیات پیروزمند که توسط برادر (جانشین ف سپاه) در طی مصاحبه تلویزیونی📺 ارائه می شود👆 ⏳دوران جنگ تحمیلی 🌴دفاع مقدس 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
4_5911041340614902089.mp3
زمان: حجم: 8.7M
🚩🚩 غوغای عاشورا بپا در شهر است 🌴 بمناسبت عملیات طریق‌القدس // آزادسازی بستان 🎙حاج صادق آهنگران ⏳دوران جنگ تحمیلی 🌴دفاع مقدس 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻 ⏳مدتی
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتاد‌ُ_دو :🔻 🔻آرزوی مرگ برایِ جوانی که به رسوخ و را فراری داده بود، سخت تر از مردن، را میدرید اما مگر چاره ی دیگری هم وجود داشت؟؟ ☠مرگ صد شرف داشت به در دستانِ آن داعش نام.. کسانی که عرق بر پیشانیِ و نشاندند و مقام به جای آوردند. ⏳هر ثانیه که میگذشت پریشانیم هزار برابر میشد و دانیال🧔 کلافه طول و عرضِ حیاط را متر میکرد. _مدام آن چشمانِ میخ به زمین و لبخندِ☺️ مزین شده به ته ریشِ مشکی اش در مقابلِ دیدگانم میشد. اگر دست آن درنده مسلکان افتاده باشد، چه بر سرِ مهربانی اش میآورند..؟؟ _اصلا هنوز سری برایِ آن قامتِ بلند و چهارشانه باقی گذاشته اند؟؟ هر چه بیشتر فکر میکردم، حالم بدتر و بدتر میشد.. 📸تصاویری که از ها و این قوم در اینترنت دیده بود، لحظه ایی راحتم نمیگذاشتم.. _تکه تکه کردن ِیک مردِ زنده با و و هایش.. سرباز سوری از فاصله ی یک قدمی آن هم با بزرگتر از آجر.. زنده آتش زدنِ🔥 خلبانِ اردنی در .. مرد عراقی به دو ماشین و حرکت در خلاف جهت.. 😍حسام.. قهرمانِ زندگیم در چه حال بود؟؟ _نفس به نفس قلبم🫀 فشرده تر میشد.. احساس گلویم را چنگ میزد و من بی سلاح فقط دعا 🤲میکردم. و بیچاره پروین که بی خبر از همه جا، این آشفته حالی را به پایِ شدن بین خواهر و برادریمان میگذاشت و دانیالی تاکید کرده بود که نباید از اصل ماجرا بویی ببرد. که اگر بفهمد، گوشهایِ فاطمه خانم پر میشود از شدنِ تک فرزندِ به یادگار مانده از .. _باید نفس میگرفتم.. فراموش شده ی روزهایِ دیدار برادر، شد در وجودم. .. من باید نماز📿 میخواندم.. 🤲نمازی که شوقِ وجودِ دانیال از حافظه ام محوش کرده بود. _بی پناه به سمت دویدم. دانیال کنار نشسته و با کف دو دست، سرش را گرفته بود. (یادم بده چجوری بخوونم..) _با تعجب 😳نگاهم کرد و من بی تامل دستش را کشیدم. وقتی برایِ تلف کردنِ وجود نداشت، دو روز از گم شدنِ حسام در میدان جنگ میگذشت و من باید را به امیر مهدی صدا میزدم. _در اتاق ایستادم و پروین با آن گلهایِ ریز و آبی رنگش را بر سرم گذاشتم. _مهرِ به یادگار مانده از را مقابلم قرار دادم و منتظر به بهت زده ی برادر چشم دوختم. _سکوت را شکست ( منظورت از این مهر اینکه میخوای مثه شیعه ها نماز بخوونی؟؟) و انگار تعصبی هر چند بندِ انگشتی، از پدر به ارث به برده بود.. _محکم جواب دادم که آری.. که من ام و شک ندارم.. که اسلام بی علی، اصلا مگر اسلام میشود..؟؟ _و در چهره اش دیدم، گره_ای که از ابروانش باز و لبخندی☺️ که هر چند کوچک، لبهاش شد. (فکر نکنم زیاد فرقی وجود داشته باشه.. _صبر کن الان پروینو صدا میزنم بیاد بهت بگه دقیقا چیکار کنی..) پروین آمد و دانیال تک تک سوالهایم را از او پرسید و من تکرار کردم آیه به آیه، سجده به سجده، قنوت به قنوت، شیعه گی را.. 🌗آن شب تا اذان صبح، نماز🤲 خواندم و عاشقی ♥️کردم. اشک 😭ریختم و به قلب، دراولین رسمی‌ام با خدا، طلب کردم برایِ مردی که حالا به میدانستم ، شده ام. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتاد‌ُ_دو :🔻 🔻آرزو
...☕️ _تبسم☺️، صورتِ برادرم را درگیر کرد (سالمه.. و جز چندتا زخم سطحی، گرسنگی و تشنگی، هیچ مشکلی نداره..) _گیج و حیران، زبان به جملاتش را چند بار از شنواییم گذراندم . درست شنیده بودم؟؟ حسام زنده بود؟؟ _خدا بیشتر از انتظار در حقم خدایی کرده بود. _دانیال 🧔گفت که در تماس تلفنی 📞با یکی از دوستان، برایش توضیح داده اند که حسام دو روز قبل برایِ انجام ماموریت وارد منطقه ایی میشود که با پیشروی داعش تحت آنها قرار میگیرد. و او وقتی از شرایطش آگاه میشود، خود را به امید نجات در خرابه ها میکند. که خوشبختانه، نیروهایِ دوباره منطقه را پس میگیرند و نجات پیدا میکند. و فعلا به دلیل بستریست.. _من اشک🥲 دواندم در کاسه ی چشمانم از .. پس میتوانستم رویِ دوباره حساب باز کنم.. _سر به در اوج شرم زده گی، خدا را 🙏 کردم.. _این مرد تمامِ زندگیم را تبدیل به کرد.. و من کردم همه ی اولین هایِ دنیایِ اسلامی ام را با او.. قرانی 📕که صدایش بود.. که به احترامش بود.. 📿که شهادت بود.. او مرد نا تمامی هایم بود.. و عاشقی💞 جز این هم هست..؟؟ ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱