به ما #خرده نگیرید
که چرا انقدر از #حجاب میگوییم
به ازای هر #زینب ؛
ما #عباسها دادهایم
در جبهه ها ....
🥀🌴🥀🌴🥀🌴🥀🌴🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 یه عده میگند: #شهدای_دفاع_مقدس؛
تربیت شده زمان #شاه هستند!!!
🇮🇷 پاسخ را از زبان خود #شهدا بشنویم:
🌷 شهید آوینی
🌷 شهید باقری
🌷 شهید همت
🌷 شهید بروجردی
🗣 صدای شهدا واقع است؛ اما 📸تصاویر از #هوش_مصنوعی میباشد ...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتاد :🔻 🔻مدتی از #
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻
⏳مدتی از هم صحبتی مان میگذشت و جز چشمان #غم_زدهی دانیال🧔، #زبانش به رویم نمیآورد سرِ بی مو و صورتِ #اسکلتی ام را و چقدر خود خوری میکرد این برادرِ از #سفر رسیده.
از جایش بلند شد ( یه قهوه ی خوشمزه 😋 واسه داداشِ گلت درست میکنی؟؟ یا فقط بلدی با #حسرت به این کوه خوش تیپی و عضله زل بزنی؟؟ )
_از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم ( نداریم..چای ☕️ میارم..)
_چشمانش #درشت شد از فرط تعجب😳 (چایی؟؟ تا جاییکه یادمه وقتی بابا چایی☕️ درست میکرد از خوونه🏠 میزدی بیرون که بوش به دماغت نخوره.. حالا میخوای چایی بریزی؟؟)
_و او نمیدانست چای ،نوستالژیِ روزهایِ پر حسامم بود..
چای شیرین شده با دستانِ آن #مبارزه_محجوب که #طعم_خدا میداد..
و این روزها عطرش #مستم میکرد..
_بی تفاوت چای ریختم. در همان استکانهایِ کمر باریکِ قدیمی که #جهاز مادر محسوب میشد (اما حالا همه چیز برعکس شده..
♡عاشق عطر ☕️ هستم و #متنفر از بویِ قهوه🍮..)
_و من چقدر ساده #نفرت در دلم میکاشتم.
_متجعب دلیلش را پرسید و من سر بسته پاسخ دادم ( از چای متنفر بودم چون انگار هر چی مسلمون تو دنیا 🌏بود این نوشیدنی رو دوست داشت.. و اون وقتها هر چیزی که #اسم_اسلام رو تو ذهنم زنده میکردم، #تهوع_آور بود..)
_ابرو بالا داد ( و الان چطور؟؟)
_نفسی عمیق کشیدم و سینی چای را درمقابلش رویِ میز گذاشتم ( اما اشتباه بود.. اسلام #خلاصه میشه تو #علی.. و علی #حل میشه تو #خدا..
خب من هم اون وقتها نمیدیدم.. دچار نوعی #کوری فکری بودم.. اما حالا نه..
چای☕️ رو دوست دارم.. عطرش #آرومم میکنه.. چون..)
_چه باید میگفتم؟؟ اینکه چون حسام را در ذهنم مرور میکند؟؟
_زیر لب زمزمه کرد( علی.. اسمی که #لرز به بدن بابا مینداخت..)
نگاهم کرد ( این یعنی اینکه مثلِ یه شیعه علی رو دوست داری؟؟)
_شانه ایی بالا انداختم ( شیعه و سنی شو نمیدونم..
اما علی رو به #سبک خودم دوست دارم..)
_سری تکان داد، اگر پدر بود حکمی جز اعدام برایم صادر نمیکرد. و دانیال فقط نگاهِ پر محبتش را به سمتم #هل داد.. بدون هیچ اعتراضی..
انگار او هم مثل مادر #حب امیر شیعیان را در دل ♥️داشت.
_از چای نوشید و لبخند☺️ زد (آفرین.. #کدبانو شدیااا.. عجب چایی دم کردی..
خب نظرت در مورد #قهوه چیه؟؟ یعنی دیگه نمیخوریش؟؟)
_استکان را زیر بینی ام گرفتم.. چطور این #معجون مسلمان پسند را هیچ وقت دوست نداشتم؟؟ ( #اولا که کار من نیست و پروین دم کرده
#دوما از حالا دیگه قهوه متنفرم، چون #عطرش تمام بدبختیامو جلو چشمام ردیف میکنه و #میرقصونه..
#سوما نوچ.. خیلی وقته دیگه نمیخورم..)
_خندید ( دیوونه ایی به خداا.. خلاص..)
_ناگهان صدای در بلند شد. به سمت #پنجره رفتم. پروین بود و مادری که زیر بغلش را گرفته بود و با خود به سمت خانه🏠 میآورد.
نگران به دانیال🧔 نگاه کردم. یعنی از شرایط مادر چیزی میدانست؟؟
_در #کلنجار بودم تا چطور آگاهش کنم که با دو به طرف حیاط رفت..
از پشت پنجره ی باران ☔️ خورده به تماشا نشستم. هنوز هم #لوس و #مامانی بود.
_بدون لحظه ایی درنگ از #گردن مادر آویزان شد و #غرق بوسه اش کرد. پروین با تعجب سر جایش #خشک شده بود و جُم نمیخورد. و اما مادر..
#مکث کرد.. مکثش در آغوش دانیال🧔 کمی طولانی شد. انتظارِعکس العملی از این زنِ اعتصاب کرده نداشتم. اما نگرانِ برادر بودم که حال مادرِ دردانه اش، دیوانه اش کند..
_ولی ورق برگشت.. مادر دستانش به دورِ دانیال زنجیر⛓ شد.. بلند گریست😭 و بوسه 😘بارانش کرد.
_هم #خوشحال بودم، هم #ناراحت..
خوشحال از زبانِ باز شده اش..
ناراحت از زبان بسته بودنش در تمامِ مدتی که به وجودش احتیاج داشتم.
شاید هم دندانِ #طمع از دخترانه هایم کنده بود.
_چند ساعتی از #ملاقات مادر و پسر میگذشت..
و جز #تکرار گه گاهِ اسم دانیال و بوسیدنش تغییری در این زنِ افسرده 😔 رخ نداد.. باز هم #خیره میشد و حرف نمیزد.. زبان میبست و روزه ی #سکوت میگرفت..
_اما وقتی خیالم راحت شد که دانیال برایم توضیح داد از همه چیز به واسطه ی #حسام باخبر بوده.
_مدتی از آن روز میگذشت و دانیال #مردانه_هایش را خرج خانه میکرد .
صبح به محل کار #نظامی_اش میرفت، و نخبه گی اش در کامپیوتر را صرفِ #حفظ_خاکِ مملکتش میکرد.
و عصرها در خانه با #شیطنتها و شوخی هایش علاوه بر من و پروین، حتی مادر را هم به وجد میآورد.
با همان #جوکهای بی مزه و آواز خواندنهایِ گوش خراشش..
_حالا در کنار من، پروینی #مهربان و بامزه قرار داشت که دانیال 🧔حتی یک ثانیه از سر به سر گذاشتنش غافل نمیشد.
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻 ⏳مدتی
#ادامه...☕️
_چه کسی میگوید #نظامی_گری، یعنی #خشونتِ رضا خانی..؟؟
حسام همیشه میخندید😃.. و دانیال خوش خنده تر از سابق شده بود ..
اما هنوز هم چیزی از نگرانی ام برایِ #حسامِ_امیر_مهدی نام کم نمیشد. و به #لطف تماسهایِ دانیال علاه بر خبرهایِ فاطمه خانم از پسرش، بیشتر از حالِ حسام #مطلع میشدم.
⏳️ زمان میدووید و من هر لحظه #ترسم بیشتر میشد از جا ماندن در دیدار دوباره ی تنها #ناجیِ زندگیم. #سرطان چیز کمی نبود که دل خوش به نفس کشیدن باشم.
_آن روز بر عکس همیشه دانیال #کلافه و عصبی بود. دلیلش را نمیدانستم اما از پرسیدنش هم باک داشتم.
پشتِ پنجره ایستاده بودم و قدم زدنهایِ #پریشانش در باغ و مکالمه ی پر اضطرابش با گوشی را تماشا میکردم.
#کنجکاوی امانم را بریده بود. به سراغش رفتم و دلیل خواستم و او سکوت کردم.
دوباره پرسیدم و او از مشکل کاریش گفت. اما امکان نداشت، چشمهایِ برادر رسم #دروغگویی به جا نمیآورد.
_باز کنکاش کردم و او با نفسی عمیق و پر آشوب جواب داد ( حسام گم شده..)
نفسم #یخ زد. و او ادامه داد ( دو روز هیچ خبری ازش نیست.. دارم #دیوونه میشم سارا..)
_یعنی فاطمه خانم میدانست؟ (یعنی چی که گم شد؟؟ معنیش چیه ؟)
دستی به صورتش کشید ( یعنی یا شهید شده.. یا گیر اون #حرومزاده هایِ داعشی افتاده..)
_و من با چشمانی شیشه شده در اشک😭، از ته دل برایِ #شهادتش دعا کردم..
_کاش شهید شده باشد..🥀
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
تُـو را اگر خیلۍها دوسٺ مۍدارند
من کسی" جز تُـو "برای دوسٺداشتن ندارمـ..
-حسین جانم-
🌦🎶
شِعریعنۍ کہ سرِصُبح کسۍ مثلِ شما
باعثِ روشنۍحَضرتِ خُورشید شود؛
سلام،امام زمانم🤚🌱