eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
خواهرانم از شما دارم! به شکسته فاطمه زهرا (س) قسمتان می دهم که را ؛ را ؛ را رعایت کنید ... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
به ما نگیرید که چرا انقدر از می‌گوییم به ازای هر ؛ ما داده‌ایم در جبهه ها .... 🥀🌴🥀🌴🥀🌴🥀🌴🥀 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 یه عده میگند: ؛ تربیت شده زمان هستند!!! 🇮🇷 پاسخ را از زبان خود بشنویم: 🌷 شهید آوینی 🌷 شهید باقری 🌷 شهید همت 🌷 شهید بروجردی 🗣 صدای شهدا واقع است؛ اما 📸تصاویر از میباشد ... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتاد :🔻 🔻مدتی از #
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻 ⏳مدتی از هم صحبتی مان میگذشت و جز چشمان دانیال🧔، به رویم نمیآورد سرِ بی مو و صورتِ ام را و چقدر خود خوری میکرد این برادرِ از رسیده. از جایش بلند شد ( یه قهوه ی خوشمزه 😋 واسه داداشِ گلت درست میکنی؟؟ یا فقط بلدی با به این کوه خوش تیپی و عضله زل بزنی؟؟ ) _از جایم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم ( نداریم..چای ☕️ میارم..) _چشمانش شد از فرط تعجب😳 (چایی؟؟ تا جاییکه یادمه وقتی بابا چایی☕️ درست میکرد از خوونه🏠 میزدی بیرون که بوش به دماغت نخوره.. حالا میخوای چایی بریزی؟؟) _و او نمیدانست چای ،نوستالژیِ روزهایِ پر حسامم بود.. چای شیرین شده با دستانِ آن که میداد.. و این روزها عطرش میکرد.. _بی تفاوت چای ریختم. در همان استکانهایِ کمر باریکِ قدیمی که مادر محسوب میشد (اما حالا همه چیز برعکس شده.. ♡عاشق عطر ☕️ هستم و از بویِ قهوه🍮..) _و من چقدر ساده در دلم میکاشتم. _متجعب دلیلش را پرسید و من سر بسته پاسخ دادم ( از چای متنفر بودم چون انگار هر چی مسلمون تو دنیا 🌏بود این نوشیدنی رو دوست داشت.. و اون وقتها هر چیزی که رو تو ذهنم زنده میکردم، بود..) _ابرو بالا داد ( و الان چطور؟؟) _نفسی عمیق کشیدم و سینی چای را درمقابلش رویِ میز گذاشتم ( اما اشتباه بود.. اسلام میشه تو .. و علی میشه تو .. خب من هم اون وقتها نمیدیدم.. دچار نوعی فکری بودم.. اما حالا نه.. چای☕️ رو دوست دارم.. عطرش میکنه.. چون..) _چه باید میگفتم؟؟ اینکه چون حسام را در ذهنم مرور میکند؟؟ _زیر لب زمزمه کرد( علی.. اسمی که به بدن بابا مینداخت..) نگاهم کرد ( این یعنی اینکه مثلِ یه شیعه علی رو دوست داری؟؟) _شانه ایی بالا انداختم ( شیعه و سنی شو نمیدونم.. اما علی رو به خودم دوست دارم..) _سری تکان داد، اگر پدر بود حکمی جز اعدام برایم صادر نمیکرد. و دانیال فقط نگاهِ پر محبتش را به سمتم داد.. بدون هیچ اعتراضی.. انگار او هم مثل مادر امیر شیعیان را در دل ♥️داشت. _از چای نوشید و لبخند☺️ زد (آفرین.. شدیااا.. عجب چایی دم کردی.. خب نظرت در مورد چیه؟؟ یعنی دیگه نمیخوریش؟؟) _استکان را زیر بینی ام گرفتم.. چطور این مسلمان پسند را هیچ وقت دوست نداشتم؟؟ ( که کار من نیست و پروین دم کرده از حالا دیگه قهوه متنفرم، چون تمام بدبختیامو جلو چشمام ردیف میکنه و .. نوچ.. خیلی وقته دیگه نمیخورم..) _خندید ( دیوونه ایی به خداا.. خلاص..) _ناگهان صدای در بلند شد. به سمت رفتم. پروین بود و مادری که زیر بغلش را گرفته بود و با خود به سمت خانه🏠 میآورد. نگران به دانیال🧔 نگاه کردم. یعنی از شرایط مادر چیزی میدانست؟؟ _در بودم تا چطور آگاهش کنم که با دو به طرف حیاط رفت.. از پشت پنجره ی باران ☔️ خورده به تماشا نشستم. هنوز هم و بود. _بدون لحظه ایی درنگ از مادر آویزان شد و بوسه اش کرد. پروین با تعجب سر جایش شده بود و جُم نمیخورد. و اما مادر.. کرد.. مکثش در آغوش دانیال🧔 کمی طولانی شد. انتظارِعکس العملی از این زنِ اعتصاب کرده نداشتم. اما نگرانِ برادر بودم که حال مادرِ دردانه اش، دیوانه اش کند.. _ولی ورق برگشت.. مادر دستانش به دورِ دانیال زنجیر⛓ شد.. بلند گریست😭 و بوسه 😘بارانش کرد. _هم بودم، هم .. خوشحال از زبانِ باز شده اش.. ناراحت از زبان بسته بودنش در تمامِ مدتی که به وجودش احتیاج داشتم. شاید هم دندانِ از دخترانه هایم کنده بود. _چند ساعتی از مادر و پسر میگذشت.. و جز گه گاهِ اسم دانیال و بوسیدنش تغییری در این زنِ افسرده 😔 رخ نداد.. باز هم میشد و حرف نمیزد.. زبان می‌بست و روزه ی میگرفت.. _اما وقتی خیالم راحت شد که دانیال برایم توضیح داد از همه چیز به واسطه ی باخبر بوده. _مدتی از آن روز میگذشت و دانیال را خرج خانه میکرد . صبح به محل کار میرفت، و نخبه گی اش در کامپیوتر را صرفِ مملکتش میکرد. و عصرها در خانه با و شوخی هایش علاوه بر من و پروین، حتی مادر را هم به وجد میآورد. با همان بی مزه و آواز خواندنهایِ گوش خراشش.. _حالا در کنار من، پروینی و بامزه قرار داشت که دانیال 🧔حتی یک ثانیه از سر به سر گذاشتنش غافل نمیشد. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_یک :🔻 ⏳مدتی
...☕️ _چه کسی میگوید ، یعنی رضا خانی..؟؟ حسام همیشه میخندید😃.. و دانیال خوش خنده تر از سابق شده بود .. اما هنوز هم چیزی از نگرانی ام برایِ نام کم نمیشد. و به تماسهایِ دانیال علاه بر خبرهایِ فاطمه خانم از پسرش، بیشتر از حالِ حسام میشدم. ⏳️ زمان میدووید و من هر لحظه بیشتر میشد از جا ماندن در دیدار دوباره ی تنها زندگیم. چیز کمی نبود که دل خوش به نفس کشیدن باشم. _آن روز بر عکس همیشه دانیال و عصبی بود. دلیلش را نمیدانستم اما از پرسیدنش هم باک داشتم. پشتِ پنجره ایستاده بودم و قدم زدنهایِ در باغ و مکالمه ی پر اضطرابش با گوشی را تماشا میکردم. امانم را بریده بود. به سراغش رفتم و دلیل خواستم و او سکوت کردم. دوباره پرسیدم و او از مشکل کاریش گفت. اما امکان نداشت، چشمهایِ برادر رسم به جا نمیآورد. _باز کنکاش کردم و او با نفسی عمیق و پر آشوب جواب داد ( حسام گم شده..) نفسم زد. و او ادامه داد ( دو روز هیچ خبری ازش نیست.. دارم میشم سارا..) _یعنی فاطمه خانم میدانست؟ (یعنی چی که گم شد؟؟ معنیش چیه ؟) دستی به صورتش کشید ( یعنی یا شهید شده.. یا گیر اون هایِ داعشی افتاده..) _و من با چشمانی شیشه شده در اشک😭، از ته دل برایِ دعا کردم.. _کاش شهید شده باشد..🥀 ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
و فهمیدم که انسان می‌تواند هزاران بار عـاشقِ " یک نفـر " شود..💔!'