14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مادرانی که هنوز چشم به راهند...😔🥀
🔹تقدیم به ساحت مقدس حضرت امالبنین(س) و مادران و همسران شهدا
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_دو :🔻 🔻آرزو
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفتادُ_سه :🔻
🤲چقدر خدا را شکر کردم که مادرِ فاطمه نامش، چیزی متوجه نشد و #حسام بی سرو صدا، جان سالم به در برد.
_مدت کوتاهی از آن جریان گذشت و منِ #تازه نماز خوان🤲، جرعه جرعه عشق♥️ مینوشیدم و #سجده سجده #حظّ میبرم از مهری که نه “به” آن، بلکه “روی” اش #تمرینِ_بندگی میکردم.
#مُهری که #امیرمهدی، دست و دلبازانه هدیه داد و من #غنیمت گرفتمش از دالانِ تنهایی هایم.
_روزها دوید و فاطمه خانم لحظه شماری کرد دیدار پسرش را.
روزها لِی لِی کرد و دانیال خبر آورد بازگشتِ حسامِ شوالیه شده در #مردمکِ خاطراتم را..
_و چقدر هوای زمستان، گرم میشود وقتی که آن مرد در شهر قدم بزند.
_دیگر میدانستم که #حسام به خانه 🏠 برگشته و #گواهش تماسهایِ تلفنی دانیال🧔 و #تاخیر چند روزه ی فاطمه خانم برایِ سر زدن به پروین و مادر بود.
#حالا بهار سراغی هم از من گرفته بود. و چشمک 😉 میزد ابروهای کم رنگ و تارهای به سانت نرسیده ی سرم، در آینه🪞 هایِ اتراق کرده در گوشه ی اتاقم.
_کاش حسام برایِ دیدنِ برادرم به خانه مان میآمد و دیده تازه میکردم.
هر روز منتظر بودم و خبری از قدمهایش نمیرسید. و من #خجالت میکشیدم از این همه #انتظار..
_نمیدانم چقدر گذشت که باز فاطمه خانم به سبک #خندان گذشته، پا به حریم مان گذاشت و من #برق آمدنِ جگرگوشه را در چشمانش دیدم. و چقدر حق داشت این همه خوشحالی را..
_اما باز هم خبری از پسرش در مرز چهاردیواریمان نبود..
چقدر این مرد بی عاطفه گی داشت. یعنی دلتنگ پروین نمیشد؟؟
شاید باز هم باید دانیال دور میشد تا احساس مردانه گی و غیرتش #قلمبه شود محضِ سر زدن ، خرید و انجام بعضی کارها..
_کلافه گی از بودن و ندیدنش #چنگ میشد بر پیکره ی روحم..
روحی که خطی بر آن، #تیغ میکشید بر دیواره ی معده ی سرطان زده ام.
حال خوشی نداشتم. جسم و روحم یک جا درد میکرد.
_واقعا چه میخواستم؟؟ بودنی همیشگی در کنارِ تک جوانمردِ ساعات بی کسیم؟؟
_در آینه به صورتِ گچی ام زل زدم. باید مردانه با خودم حرف میزدمو سنگهایم را وا میکندم. دل بستنی دخترانه به مردی از #جنس_جنگ، عقلانی بود. اما..
امایی بزرگ این وسط #تاب میخورد.
و آن اینکه، اما برایِ من نه..
_منی که گذشته ام #محو میشد در #حبابی از لجن و حالم #خلاصه میشد به نفسهایی که با #حسرت میکشیدمش برایِ یک لحظه زندگیِ بیشتر که مبادا #اسراف شود..
_این بود شرایط واقعیِ من که انگار باورش را #فراموش کرده بودم.
و حسامی که #جوان بود.. #سالم بود.. #مذهبی و متدین بود.. و منِ ثانیه شماری برایِ مرگ را ندیده بودم..
_اصلا حزب اللهی جماعت را چه به دوست داشتن..
خیلی #هنر به خرج دهند، عاشقی دختری از #منویِ انتخابیِ مادرشان میشوند آنهم بعد از #عقد_رسمی.
_دیگر میدانستم چند چند هستم و باید بی خیال شوم خیالات خام دخترانه ام را.
(و چقدر سخت بود و ناممکن) جمله ای که هرشب #اعترافش میکردم رویِ #سجاده و هنگام خواب.
_دل بستن به حسام، دردش #کُشندهتر از سرطان، شیره ی هستی ام میمکید و من گاهی میخندیدم به #علاقهای که روزی #انتقام و #تنفرِ بود درگذشته ام.
_مدتی گذشت و من #سرگرم میکردم قلبم♥️ را به شوخی های دانیال😇 و مطالعات مذهبیم.
_تا اینکه یک روز ظهر، قبل از آمدنِ دانیال، فاطمه خانم به خانه مان آمد.
اما اینبار کمی با دفعات قبل فرق داشت. نمیدانم #خوشحال.. #نگران.. #عصبی.. هر چه که بود آن زنِ روزهایِ پیشین را یاد آور نمیشد.
_به اتاقم آمد و خواست تا کمی صحبت کند و من جز تکان دادنِ سر و تک کلماتی کوتاه؛ جوابی برایِ برقراری ارتباط در آستین نداشتم.
_در را بست و کنارم رویِ تخت 🛏نشست. کمی مِن مِن.. کمی مکث.. کمی مقدمه چینی.. و سر آخر گفتن جملاتی که #لرزه به تنم انداخت.
_جملاتی از #جنسِ علاقه ی پسرش امیر مهدی به دختری #تازه_مسلمان که اتفاقا سرطان معده هم دارد.
_جملاتی در باب #ستایش این دخترِ سارا نام، که بیشتر شبیه التماس برایِ “نه” گفتن به پسرِ یک دنده و بی فکرش است..
_جملاتی از درخواستی محضِ #ناامید_کردنِ حسام، که تک فرزند است.. که عروس #بیمار است.. که عمر دستِ خداست اما عقل را حاکم کرده.. که پسر داغ و نابیناست..
که بگذرم..
_و کاش میدانست که اگر #نبضی میزند به عشقِ💖 همین یگانه پسر است..
_و من در اوجِ پریشانی و حق دادن به این مادرِ #دلخسته، در دلم #چلچراغ منور✨ کردم که مرا خواسته..
هر چند نرسیدن سرانجامش باشد…
☕️ #ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_سه :🔻 🤲چقدر
#ادامه...☕️
_تا اینکه وقتی از #سوریه اومد پاشو کرد تو یه کفش که برو سارا خانوم رو واسم #خواستگاری کن..
_دیروز با برادرتون واسه مجلس خواستگاری صحبت کرده. آقا دانیالم گفته که من باهاتون صحبت کنم که اگه رضایت دادین، بیایم واسه #خواستگاری رسمی..
میدونم نمیتونی فارسی حرف بزنی اما در حد بله و نه که میتونی جوابمو بدی..)
_صورتش از فرط نگرانی ، #جیغ میکشید. و چقدر این دلشوره اش را درک میکردم.
#منطقی حرف زد و من باید منطقی جوابش را میدادم.. مادر ایرانی 🇮🇷بود و طبق #عادت بی قرار..
_و من با #لبخندی_تلخ انتخاب کردم..
( نه .. )
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◽️ تقدیم به ساحت مقدس حــضــرت ام الــبــنــیــن(علیها السلام)
و پاسداشت عظمت مـــادران و هــمــســران شــهـــدا در مقام صـــبـــر
و گرامیداشت مادر اولین فرمانده جبهه مقاومت سردار #شهید_اسماعیل_دقایقی
فرمانده لشکر۹ بدر
#وفات_حضرت_ام_البنین
#مادران_شهیدپرور🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱
37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ زن مگو؛ مردآفرین روزگار...
لحظات ناب دلدادگی مادران شهدای
مفقودالاثر به شهدای گمنام🥀
سالروز وفات اُمالشهدا، حضرت
اُمالبنین سلاماللهعلیها تسلیت باد.
[مادرانشهدا،اُمالبنینهایایران]
🌹کوچههای آسمانی🌱
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩🚩 "دیگر مرا امالبنین نخوانید..."
◾️نوحه قدیمی از #مرحوم_کوثری در رثای حضرت امالبنین (سلامالله علیها)، در حضور امام خمینی (ره) ...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🔰 مرقومه رهبر معظم انقلاب در قرآن تقدیمی به مادران چشم انتظار شهدای مفقود الاثر؛
🏴 بهمناسبت وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها
🌹کوچههای آسمانی🌱