eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
788 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
915K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕌شب زیارتی امام حسین 🚩🚩 🎙... دست خالیمو رها نکن... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞چقدر سوز ،چقدر عشق عشق اباعبدالله﮺♥️ 🎙 عین‌صاد 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆🌴 ...با ورود به شهر ، در منازل منطقه ای به نام ساکن شدیم. حال و هوای خاصی بر شهر حاکم بود و همه جا پراکنده بود. +با جاگیر شدن و کوتاه برای رفتن به حضرت دانیال نبی حرکت کردیم. 🌙شب جمعه ای بود و بعد از نماز📿 مغرب و عشا برادر هم آمدند و را قرائت کردند. ⏳آنروزها خیلی در ها به دعاهای حاج صادق داده می شد و دعای آنشب به معروف شده بود و از تلویزیون 📺 هم پخش شد. ⏳یادباد آن روزگاران ،یاد باد 🌴 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_سه :🔻 🤲چقدر
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻 🔻آن ظهر درست در وسط حیاتِ امامزاده🕌 شکستم و تکه هایم را به خانه آوردم. _هیچ وقت حتی به ذهنم خطور نمیکرد که این تا این حد خباثت داشته باشد. _وقتی به خانه🏠 رسیدم چون مرده ایی بی حرکت رویِ تخت اتاقم شدم. و اندیشیدم به حرفهایی که از دهانم پرتاب شد و که راضیم کرد. _نمیدانم چقدر گذشت که به لطفِ کیسه ی داروهایم، به خستگی فرو رفتم. اماوقتی با تکانهایِ دانیال🧔 و قربان صدقه هایش بیدار شدم که نجوایِ حس شنواییم را میداد.. ⏳چند ثانیه با پلک زدنهایِ متمادی، برادر را به بازی گرفتم و یادم نبود چه به سر غرورم آمده، که ناگهان برق وجودم را تحت الشعاع خودش قرار داد.. _وجودی پر از تکه های جامانده در حیاط امامزاده.. _دانیال دستی به صورتم کشید ( خواهر گلم.. پاشو.. رنگ به صورتت نیست.. پروین میگه هیچی نخوری.. چرا انقدر اذیتم میکنی.. ؟؟ پاشو..پاشو بریم یه چیز بذار دهنت..) و بیچاره برادر که نمیدانست سارایِ یک دنده و ، امروز به حکم دل♥️، بازی را رها کرده بود. _باید زندگیِ را پیچیده و پر عذاب نمیکردم. چند ساعت قبل همه چیز تموم شده بود. مهربانتر از آنی ست که فکرش را میکردم . _شاید اگر تمام آن حرفها در🕌 امامزاده زده نمیشد، من هنوز هم ی آن مرد بودم و تندیس اش میخ میشد بر دیوار قلبم♥️. _حداقل حالا غرورش مرا بیزار کرده بود.. _لبخند زدم و نشستم. به چشمانِ غم زده اش خیره شدم. تا به یاد دارم غصه ام را روزیِ روزهایش میکرد این برادر.. _حالا در اوجِ ناراحتی خوشحال بودم که در باقی مانده ی اندکِ عمرم، خدا.. مادر.. دانیال .. امامزاده ی چند کوچه بالاتر.. و حتی پروینِ چاق و مهربان هست.. _رویِ مبلهایِ🛋 سالن نشستم. دانیال از پروین خواست تا برایم غذا گرم کند. اما من چای☕️ و نان پنیر میخواستم. _پروین یک سینی چای با نان 🍞 و پنیر آورد. دانیال کنارم نشست.چای ☕️ را شیرین کرد و با مهربانی لقمه ایی دستم داد. خوردم.. جرعه ایی از چای و تکه ایی از لقمه.. _نه.. هیچکدام نمیداد.. ساده ی ساده ی بود؛ معمولیِ معمولی.. نفسی عمیق کشیدم و لبخندی بر لبانم نشست. _از خوردن دست کشیدم و دانیال کرد. فایده ایی نداشت. پس در تماشایم کرد. _باید نماز مغرب و عشا📿 را میخوانم، از جایم بلند شدم تا به اتاقم بروم که صدایم زد. ایستادم. (سارا.. یکی از همکارام بعد از شام، با خوونواده اش میاد واسه .. مادر که مریضه، انتظاری ازش نمیره.. تو رو خدا تو دیگه نرو خودتو تو اتاق حبس کن. از ظهر تا الانم که خوابیدی، خستگیتم حسابی در رفته.. بیاو آبرویِ داداشتو بخرو یه ساعت کنار خوونوادش بشین که یه وقت فکر نکنن که بی کس و کارم. یه لباس شیکو پوشیده تنت کن. میگم پوشیده چون بچه های نظامی همه شون مذهبین. عاشقتم زشتِ داداش..) _لبخند زدم و با تکانِ سر حضورم را برایش محکم کردم. این برادر ارزشش از هر چیز برایم بیشتر بود. دانیالی که به خودش اجازه نداد حتی یک کلمه از مکالمات امروزم با حسام بپرسد. _بعد از نماز🤲 و شام، به سراغ لباسهایم رفتم. مدتی بود که سعی میکرد کامل باشد، هر چند که هنوز شیوه ی درستش را نمیشناختم. _به پیراهنی و رنگ که هنرِ دستانِ پروین و فاطمه خانم بود رضایت دادم. اصلا تنها لباسِ پوشیده ام به جز مانتو، همین پیراهنِ و زیبا بود که بعد از محجبه شدن برایم دوختند. _حالا باید چیزی سرم میکردم. نگاهی به درونِ کمدم انداختم، غیر از چند شالِ معمولی و تیره رنگ چیزی پیدا نمیشد، به جز….. به جز آن که حسام قبل از رفتنش به سوریه هدیه 🎁 داده بود. _نفسهایم تند شد. باید فراموشش میکردم. با خشم😡 در کمد را بستم. و به آن تکیه دادم. _اما فعلا آبرویِ دانیال از یک احمقانه مهم تر بود. و این روسری، تنها داراییِ زیبایم برایِ به نظر رسیدن در این شب نشینی دوستانه.. پس روسری به دست روبه رویِ آینه🪞 ایستادم. _بزرگ بود و زیبا، با مخلوطی از رنگهایِ یک بسته مداد شمعیِ بیست و چهار طعم. آن را سر کردم و به شیوه ی ، گوشه ی صورتم اش زدم. با مداد به ابروهایِ نصف و نیمه ام رنگ دادم و در آینه خوب خودم را برانداز کردم. ماننده گذشته نه، اما شبیه به حالم، کمی زیبا شده بودم. _سلیقه ی حسام در انتخاب روسری واقعا حرف نداشت. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻 🔻آن
...☕️ _دانیال چند ضربه به در زد و وارد شد. لبخند😊 رویِ لبهاش جا خوش کرد ( چه عجب بابا.. ما شما رو دوباره دیدیم.. اونا چیه صبح تا شب تو خونه میپوشی؟؟ _نکنه لباسایِ مامان بزرگِ خدا بیامرزو از زیر زمین کش رفتی که هی دم به دقیقه تنت میکنی؟؟ اینا خوبه پوشیدی دیگه.. خدایی پروین از تو خوش سلیقه تره.. ببین چی دوخته.. محشره.. (راستی دختری، خواهرزاده ایی.. چیزی نداره؟؟) _و من با برادرانه هایش رفتم و ذوق کردم. صدای زنگ بلند و او ازاتاق بیرون دویید. _کمی زدم و تجدید نگاهی در آینه🪞 کردم. صَندلهایِ مشکی را پوشیدم و از اتاق خارج شدم. _یک قدم مانده به قرار گرفتن در تیررسِ دانیال و مهمانهایش، صدایی گوشم را کشید. _اما امکان نداشت.. با تردید به سمت مهمانها گام برداشتم. پاهایم شد.. قلبم💓 سر به سینه کوبید و دستانم زد.. _دانیال با مهربانی و شوخی، مهمانها را دعوت به نشستن میکرد.. آن هم چه مهمانانی.. _فاطمه خانم با صورتی خندان 😃 پوشیده در و روسری زیبا و گرانمایه.. _و حسام قاب شده در و ، مشکی و اندامی که با پیراهنی سفید، حسابی نظامی اش را گوش زد میکرد. _مات مانده بودم. جریان چه بود؟؟ آنها اینجا چه کار میکردند؟؟ ناگهان فاطمه خانم متوجه حضورم شدم و با و صدایم زد. _دانیال آب دهانش را با استرس داد. و حسام با خاصی ابرویی در هم کشید و دسته گل‌💐و شیرینی را روی میز گذاشت. _فاطمه خانم، منِ گیج و بی حرکت مانده را به آغوش کشید و صدقه ام رفت و با لحنی پر عجز و ، آرام کنارِ گوشم کرد که کنم.. که گفته هایش را از خاطر ببرم و به بسپارم.. که اشتباه کرده.. _و من وامانده چشم برنمیداشتم از سپر شده ی حسام و سری که با لبخندی☺️ خاص، کمی کرده بود.. _و نمیدانستم این مرد، خودِ واقعیِ حسامِ مظلوم است؟؟ یا امیر مهدیِ فاطمه خانم..؟؟ ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱