هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دعای کمیل در #حرم_دانیال_نبی
🎙توسط حاج صادق آهنگران
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🌴
...با ورود به شهر #شوش، در منازل منطقه ای به نام #زعن ساکن شدیم. حال و هوای خاصی بر شهر حاکم بود و #عطر_معنویت همه جا پراکنده بود.
+با جاگیر شدن و #استراحتی کوتاه برای رفتن به #زیارت حضرت دانیال نبی حرکت کردیم.
🌙شب جمعه ای بود و بعد از نماز📿 مغرب و عشا برادر #آهنگران هم آمدند و #دعای_کمیل را قرائت کردند.
⏳آنروزها خیلی در #رسانه ها به دعاهای حاج صادق #اهمیت داده می شد و دعای آنشب به #دعای_کمیل_شوش معروف شده بود و از تلویزیون 📺 هم پخش شد.
⏳یادباد آن روزگاران ،یاد باد
🌴#دفاع_مقدس
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_سه :🔻 🤲چقدر
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻
🔻آن ظهر درست در وسط حیاتِ امامزاده🕌 شکستم و تکه هایم را به خانه آوردم.
_هیچ وقت حتی به ذهنم خطور نمیکرد که این #قهرمان تا این حد #پتانسیلِ خباثت داشته باشد.
_وقتی به خانه🏠 رسیدم چون مرده ایی بی حرکت رویِ تخت اتاقم #مچاله شدم.
و اندیشیدم به حرفهایی که از دهانم پرتاب شد و #اَدایِ_دِینی که راضیم کرد.
_نمیدانم چقدر گذشت که به لطفِ کیسه ی داروهایم، به #کمایِ خستگی فرو رفتم.
اماوقتی با تکانهایِ دانیال🧔 و قربان صدقه هایش بیدار شدم که نجوایِ #الله_اکبر حس شنواییم را #قلقلک میداد..
⏳چند ثانیه با پلک زدنهایِ متمادی، #تصویر_تار برادر را به بازی گرفتم و یادم نبود چه به سر غرورم آمده، که ناگهان برق وجودم را تحت الشعاع خودش قرار داد..
_وجودی پر از تکه های جامانده در حیاط امامزاده..
_دانیال دستی #نوازش_وار به صورتم کشید ( خواهر گلم.. پاشو.. رنگ به صورتت نیست.. پروین میگه هیچی نخوری.. چرا انقدر اذیتم میکنی.. ؟؟ پاشو..پاشو بریم یه چیز بذار دهنت..)
و بیچاره برادر که نمیدانست سارایِ یک دنده و #کله_شق، امروز به حکم دل♥️، بازی را رها کرده بود.
_باید زندگیِ #کوتاهم را پیچیده و پر عذاب نمیکردم. چند ساعت قبل همه چیز تموم شده بود. #خدا مهربانتر از آنی ست که فکرش را میکردم
.
_شاید اگر تمام آن حرفها در🕌 امامزاده زده نمیشد، من هنوز هم #دلباخته ی آن مرد #مغرور بودم و تندیس اش میخ میشد بر دیوار قلبم♥️.
_حداقل حالا غرورش مرا بیزار کرده بود..
_لبخند زدم و نشستم. به چشمانِ غم زده اش خیره شدم. تا به یاد دارم غصه ام را روزیِ روزهایش میکرد این #یگانه برادر..
_حالا در اوجِ ناراحتی خوشحال بودم که در باقی مانده ی اندکِ عمرم، خدا.. مادر.. دانیال .. امامزاده ی چند کوچه بالاتر.. و حتی پروینِ چاق و مهربان هست..
_رویِ مبلهایِ🛋 سالن نشستم. دانیال از پروین خواست تا برایم غذا گرم کند. اما من چای☕️ و نان پنیر میخواستم.
_پروین یک سینی چای با نان 🍞 و پنیر آورد.
دانیال کنارم نشست.چای ☕️ را شیرین کرد و با مهربانی لقمه ایی دستم داد. خوردم.. جرعه ایی از چای و تکه ایی از لقمه..
_نه.. هیچکدام #طعم_خدا نمیداد.. ساده ی ساده ی بود؛ معمولیِ معمولی..
نفسی عمیق کشیدم و لبخندی #تلخ بر لبانم نشست.
_از خوردن دست کشیدم و دانیال #اعتراض کرد. فایده ایی نداشت. پس در #سکوت تماشایم کرد.
_باید نماز مغرب و عشا📿 را میخوانم، از جایم بلند شدم تا به اتاقم بروم که صدایم زد. ایستادم. (سارا.. یکی از همکارام بعد از شام، با خوونواده اش میاد واسه #شب_نشینی..
مادر که مریضه، انتظاری ازش نمیره..
تو رو خدا تو دیگه نرو خودتو تو اتاق حبس کن. از ظهر تا الانم که خوابیدی، خستگیتم حسابی در رفته..
بیاو آبرویِ داداشتو بخرو یه ساعت کنار خوونوادش بشین که یه وقت فکر نکنن که بی کس و کارم.
یه لباس شیکو پوشیده تنت کن.
میگم پوشیده چون بچه های نظامی همه شون مذهبین.
عاشقتم زشتِ داداش..)
_لبخند زدم و با تکانِ سر حضورم را برایش محکم کردم. این برادر ارزشش از هر چیز برایم بیشتر بود. دانیالی که به خودش اجازه نداد حتی یک کلمه از مکالمات امروزم با حسام بپرسد.
_بعد از نماز🤲 و شام، به سراغ #کمد لباسهایم رفتم. مدتی بود که سعی میکرد #حجابم کامل باشد، هر چند که هنوز شیوه ی درستش را نمیشناختم.
_به پیراهنی #بلند و #یشمی رنگ که هنرِ دستانِ پروین و فاطمه خانم بود رضایت دادم. اصلا تنها لباسِ پوشیده ام به جز مانتو، همین پیراهنِ #ساده و زیبا بود که بعد از محجبه شدن برایم دوختند.
_حالا باید چیزی سرم میکردم. نگاهی به #بساطِ درونِ کمدم انداختم، غیر از چند شالِ معمولی و تیره رنگ چیزی پیدا نمیشد، به جز…..
به جز آن #روسری که حسام قبل از رفتنش به سوریه هدیه 🎁 داده بود.
_نفسهایم تند شد. باید فراموشش میکردم. با خشم😡 در کمد را بستم. و به آن تکیه دادم.
_اما فعلا آبرویِ دانیال از یک #دلبستگیِ احمقانه مهم تر بود. و این روسری، تنها داراییِ زیبایم برایِ #شیک به نظر رسیدن در این شب نشینی دوستانه..
پس روسری به دست روبه رویِ آینه🪞 ایستادم.
_بزرگ بود و زیبا، با مخلوطی از رنگهایِ یک بسته مداد شمعیِ بیست و چهار طعم.
آن را سر کردم و به شیوه ی #لبنانیها، گوشه ی صورتم #سنجاقی اش زدم.
با مداد به ابروهایِ نصف و نیمه ام رنگ دادم و در آینه خوب خودم را برانداز کردم.
ماننده گذشته نه، اما شبیه به حالم، کمی زیبا شده بودم.
_سلیقه ی حسام در انتخاب روسری واقعا حرف نداشت.
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻 🔻آن
#ادامه...☕️
_دانیال چند ضربه به در زد و وارد شد. لبخند😊 رویِ لبهاش جا خوش کرد ( چه عجب بابا.. ما شما رو دوباره #خوشگل دیدیم.. اونا چیه صبح تا شب تو خونه میپوشی؟؟
_نکنه لباسایِ مامان بزرگِ خدا بیامرزو از زیر زمین کش رفتی که هی دم به دقیقه تنت میکنی؟؟
اینا خوبه پوشیدی دیگه.. خدایی پروین از تو خوش سلیقه تره.. ببین چی دوخته.. محشره..
(راستی دختری، خواهرزاده ایی.. چیزی نداره؟؟)
_و من با برادرانه هایش #ریسه رفتم و ذوق کردم.
صدای زنگ بلند و او #دست_پاچه ازاتاق بیرون دویید.
_کمی #ادکلن زدم و تجدید نگاهی در آینه🪞 کردم.
صَندلهایِ مشکی را پوشیدم و از اتاق خارج شدم.
_یک قدم مانده به قرار گرفتن در تیررسِ دانیال و مهمانهایش، صدایی #آشنا گوشم را کشید.
_اما امکان نداشت.. با تردید به سمت مهمانها گام برداشتم.
پاهایم #خشک شد.. قلبم💓 سر به سینه کوبید و دستانم #یخ زد..
_دانیال با مهربانی و شوخی، مهمانها را دعوت به نشستن میکرد..
آن هم چه مهمانانی..
_فاطمه خانم با صورتی خندان 😃 پوشیده در #چادر و روسری زیبا و گرانمایه..
_و حسام قاب شده در #کت و #شلواری، مشکی و اندامی که با پیراهنی سفید، حسابی #استایلِ نظامی اش را گوش زد میکرد.
_مات مانده بودم. جریان چه بود؟؟ آنها اینجا چه کار میکردند؟؟
ناگهان فاطمه خانم متوجه حضورم شدم و با #شوق و#محبت صدایم زد.
_دانیال آب دهانش را با استرس #قورت داد. و حسام با #تبسمی خاصی ابرویی در هم کشید و دسته گل💐و شیرینی را روی میز گذاشت.
_فاطمه خانم، منِ گیج و بی حرکت مانده را به آغوش کشید و #قربان صدقه ام رفت و با لحنی پر عجز و #مهربان، آرام کنارِ گوشم #نجوا کرد که #حلالش کنم.. که گفته هایش را از خاطر ببرم و به #دریا بسپارم.. که اشتباه کرده..
_و من وامانده چشم برنمیداشتم از #سینه سپر شده ی حسام و سری که با لبخندی☺️ خاص، کمی #کجش کرده بود..
_و نمیدانستم این مرد، خودِ واقعیِ حسامِ مظلوم است؟؟
یا امیر مهدیِ فاطمه خانم..؟؟
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
ادب از شأنِ مقامِ تُو چُنین گشته وزین
فاطِـمہ بودے ولۍ نامِ تُـو شد اُمّبنیـن..
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌙
اگر عَبـّاس ماھِ هاشمین اسٺ
هنر جوے امیــرَالمؤمنین اسٺ
اگر اسطـورھے فخر و ادب شد
چو مامش حضرتِأمُالبَنین اسٺ..
🌹کوچههای آسمانی🌱
🍃🥀
بایدامالبنینباشۍ
تایارِوفادارےهمچونعبّاس
براےامــامِزمـانت
دردامــــانِخـودبپرورانۍ..💔!'