📚 هر روز یک آیه ؛
يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلࣰا سَدِيدࣰا
اى اهل ايمان، متّقى و خدا ترس باشيد و هميشه به حقّ و صواب سخن گوييد.
سوره احزاب آیه۷۰
🌹کوچههای آسمانی🌱
📚 هر روز یک حدیث :
لَوْ سَكَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ النّاسُ.
اگر نادان سخن نگويد. مردم اختلاف نمى كنند [سخنان ناآگانه سبب بسيارى از اختلافات است]
امام جواد عليهالسلام/الفصول المهمة ح۲۷۵
🌹کوچههای آسمانی🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
ziarat-jomeh.mp3
زمان:
حجم:
948.5K
🎧زیارت روز جمعه
🌹کوچههای آسمانی🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام...🤚
ظهرتون به شادی...🌞
طاعاتتون قبول درگاه حق🤲
عزیزان به جمع دوستان در کانال،
🌹کوچههای آسمانی🌱
خوش آمدید،
حضور سبزتان گرامی باد✅
✍#Darya_39
💻 رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران:
📝 «الْمَرْأَةُ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»
📝 زن در خانه گل🪻 است؛
👈 کارگزار خانه نیست. گل را باید مراقبت کرد. ۱۴۰۴/۹/۱۲
🌹کوچههای آسمانی🌱
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 اشاره رهبر انقلاب به #مهمترین حق بانوان در خانه یعنی «محبت»
📝 مردها به زنهایشان بگویند تو را دوست دارم
🌹کوچههای آسمانی🌱
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اعتقاد به امام زمان(عج) ؛
منشأ #امید خستگیناپذیر ملتهای مبارز
🌤 #برای_طلوع_خورشید
🌹کوچههای آسمانی🌱
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆 توصیه رهبر انقلاب ؛
به مسئولان ورزش برای رفتار #پدرانه و #صمیمانه با ورزشکاران
📹 «#ایرانقوی_ورزشقوی»،🇮🇷 بخشهایی از بیانات حضرت آیتالله خامنهای درباره ورزش
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻 🔻آن
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_هفتادُ_پنج :🔻
🔻گیج و منگ به درخواستهایِ #درگوشیِ فاطمه خانم و نگاههایِ پر #نگرانیِ دانیال، #لبیک گفتم و رویِ #دورترین مبل 🛋 از حسام نشستم.
استرس و سوالهایِ بی جواب، رعشه ایی پنهانی به وجودم سرازیر کرده بود.
_در مجلس چشم چرخاندم..
حسام #متین و #موقر مثلِ همیشه با دانیال حرف میزد و میخندید😄..
_پروین و فاطمه خانم پچ پچ میکردند و منِ بی خبر از همه چیز، #زل زده بودم به جعبه ی #شیرینی و دسته گلِ💐 رویِ میز..
_امیرمهدی برایِ تمامِ #شب_نشینی هایِ دوستانه اش، چنین کت شلوارِ #شیک و اتوکشیده ایی به تن میکرد؟؟ یا فقط محضِ #شکنجه ی من و #خودنمایی خودش؟؟
_بی حرف و پُرتَنِش مشغولِ بازی با #انگشتانم شدم..
هر چه بیشتر میگذشت، #تشنج اعصابم زیادتر میشد.
_این جوانِ خوش خنده یِ #شیک_پوش، امروز #پتک به دستم داد تا خودم را خورد کنم و وقتی مطمئن شد، بی خیالِ حالم همانجا درست وسطِ حیاتِ امامزاده🕌 رهایم کرد.
و حالا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، با همان #ژستهایِ سابق #دلبری میکرد.
_اینجا چه میخواست؟؟
آمده بود تا #له شدنم را بیند و #گوشزد کند که هیچ چیز برایم نمانده؟؟
#عصبی انگشتانم را فشار میدادم و اصلا چرا باید در جمعشان مینشستم؟؟
_از جایم بلند شدم که همه به جز حسامِ عهد بسته با زمین، در #سکوتی عجیب سراسر چشم شدند برایِ پرسیدن دلیل البته بدونِ بیان کلمه ایی..
و من با عذر خواهی،عازمِ اتاق شدم.
_این روزها چقدر دلم #ناز و ادا داشت و چشمانی که تا چند وقت پیش معنی گریه🥲 را نمیفهمید، بی وقفه #بغض را تبدیل به اشک😭 میکرد.
_رویِ تخت 🛏نشستم و زانو بغل کردم.
#بغضِ عقده شده در سینه ام، #ترکید و نرم نرم باران🌨 شد بر گونه ام.
درد داشت.. شکستنِ #غرور از کشیده شدن #ناخن هم دردناکتر بود.
_دوست داشتم #جیغ بزنم و آن جوانِ متکبرِ بیرونِ اتاق را به صُلابه بکشم..
اشک 😢 ریختم و گریه کردم و با تموم وجود در دل #ناسزا نثار خودمو خواستنم کردم که هنوزم #پر میکشید برایِ آن همه مردانگی در پسِ پرده یِ #حیا و نجوایِ قرآنی اش📕..
_ناگهان چند ضربه به در خورد.
مطمئن بودم که دانیال🧔 است. آمده بود یا حالم را بپرسد یا دوباره خواهش کند تا به جمعشان بپیوندم.
نمیدانست.. او از هیچ چیز #مطلع نبود.. از قلبی💔 که حالا فرقی با آبکشِ آشپزخانه پروین نداشت..
_جوابش را ندادم. دوباره به در کوبید..
چندین و چند بار.. سابقه نداشت انقدر #مبادی آداب باشد. لابد دوباره حسِ شوخی های ِ بی مزه اش گل کرده بود.
کاش برای چند ساعت کلِ دنیا 🌎 خفه میشد.
_وقتی دیدم نه داخل میشود و نه دست از کوبیدن به درب برمیدارد، با خشم 😡 به سمتش دویدم و زیر لب درشت گویان، درب را بازش کردم. ( چته روانی.. جایی که اون دوستِ ….)
_زبانم در دهان باز خشکید.
_ابرویی بالا🤨 انداخت و سعی کرد لبخندِ پهنش را جمع کند. ( میفرمودین.. میشنوم.. داشتین میگفتین جایی که اون دوستِ …. دوست؟؟؟؟؟؟ دوستِ چی؟؟؟)
_آب دهانم را با #تعجب و خجالت #قورت دادم. او اینجا چه میکرد؟؟
انگار قرار نبود که راحتم بگذارم این حسامِ امیر مهدی نام..
_نهیبی به خود زدم.. #خجالت برایِ چه؟؟ باید کمی #گستاخ میشدم.. شاید کمی شبیه به #سارایِ آلمان نشین (با اجازه ی کی اومدی اینجا؟؟ )
_سرش پایین بود ( با اجازه ی #دانیال اومدم تا پشت در اتاقتونو در زدم.. بعدشم که خودتون باز کردین.. و تا اجازه #صادر نکنید داخل نمیام.. )
_خوب بلد بود #زبان_بازی کند ( چیکار داری؟؟ )
_چشمانش را بست ( خواهش میکنم اجازه بدین بیام داخل.. زیاد وقتتونو نمیگیرم.. فقط چند کلمه حرف..)
_مقاومت در برابر #ادبی که همیشه خرج میکرد کمی #سخت بود. روی تخت🛏 نشستم و داخل شد. در را کمی باز گذاشت و با فاصله از من گوشه ی تخت جای گرفت.
_خاطراتِ اولین دیدارش در این اتاق مقابل چشمانم #سبز شد.. #بیهوشی.. تصویر تار این جوان.. 🚑 بیمارستان #سرطان.. نجوایِ قرآن📕.. خانه.. آینه..
_اولین تماشایِ صورت بعد از #شیمی_درمانی.. قفل شدنِ در اتاق.. شکستنِ آینه.. قصد #خودکشی.. شکسته شدنِ در.. ورود حسام.. درگیری.. خون🩸.. زخم رویِ سینه اش..
_راستی چه بر سر کلید 🔑 این اتاق آورده بود؟ ( کلید اتاقمو چیکار کردی؟؟ )
گوشه ابرویش را خاراند ( پیش منه.. )
ابرو در هم کشیدم و دست جلو بردم ( پسش بده.. )
_لبهایِ متبسمش را در هم تنید ( جاش پیش من امنه.. نگران نباشید..)
_این مرد زیادی از خود متشکر نبود؟؟
☕️ #ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_پنج :🔻 🔻گیج
#ادامه...☕️
_وقتی صدای نفسهای #عصبی و بلندم را شنیدم، لبخندش #کش آمد ( قول نمیدم اما شاید دفعه ی بعد که اومدم آوردم براتون.. البته به این #شرط که دیگه #هوس نکنید درو قفل کنید و خودتونو زندانی..)
_داشت یادآوری میکرد.. تمام #خاطرات آن روز را..
گفت دفعه ی بعد؟؟ یعنی باز هم #قصد حضور و #عذابم را داشت؟؟
_دندانهایم را از شدت خشم 😡 بر هم ساییدم و خواستم #فریاد بزنم که دستانش را به نشانه ی #تسلیم بالا آورد ( باشه.. باشه..حرف بزنیم؟؟)
_این جوان #مذهبی چه حرفی با یک دختر #نامحرم داشت؟ ( حرف زدن با نامحرم مشکل #شرعی نداره احیانا؟؟ برااادر… ) کمی با #کنایه حرف زدن که ایرادی نداشت.
_دستی به #محاسنش کشید و مکث کرد ( اگه واسه خواستگاری باشه.. نه..
خواهرِ، دانیال.. )
_چشمانم گرد شد.. او چه گفت؟؟ خواستگاری؟؟
از کدام #خواستگاری حرف میزند.. همان که به شیوه ی #مذهبی هایِ ایرانی از طریق مادرش بیان شد؟؟ همان که فاطمه خانم آبِ پاکی را رویِ دستانم ریخت که #مریضم.. که پسرش، #تک_فرزندست.. که آرزوها دارد برایش..
نمیدانستم چه بگویم.. فقط تواناییِ #سکوت را داشتم و بس..
_و او اینبار پر از #جدیت کمر صاف کرد (وقتی از علاقهام به شما با مادر صحبت کردم، شوکه شدن و مخالفت کردن. البته _دلایل_مادرانه ی خودشونو داشتن که واسه من #قانع_کننده نبود.
_پس باهاشون حرف زدم. از #عمری که دستِ خداست گفتم تا برگی که اگه بالاسری نخواد از درخت🌳 نمیوفته. ظاهرا قانع شدن و قبول کردن تا بیان واسه صحبت با شما.
_اومدن. و بهم گفتن که شما #مخالفت کردین. خب منم فکر کردم که یه “نه” قاطعانست..
و کلا به ازدواج با آدمی مثلُ من فکر هم نمیکنید..
_دروغ چرا؟؟ ناراحت بودم، خیلی زیاد.. اما نه به این خاطر که #غرورم خورد شده، نه..
به این دلیل که واقعا فکر و دلم💝 رو #مشغول کرده بودین..
_ولی من شبیه خودمو اعتقاداتم فکر میکنم و نمیتونستم هر روز یه شاخه🌷 گل بگیرم دستمو با حرفهایِ صد من یه غاز #دلتونو ببرم که جواب #مثبت بگیرم.
_توکل کردم به خدا که هر چی خیره، که زور که نیست، خب سارا خانووم از تو خوشش نمیاد..
و مدام خودمو با این حرفا مثلا، آروم میکردم.. ولی نمیشد..
_تا اینکه دیشب مامان اومدن اتاقمو #سیر تا #پیاز ماجرا رو با چشم #گریون، برام تعریف کرد..
اینکه چه چیزهایی گفته و چه درخواستی کرده..)
_دلیلِ تغییرِ عقیده ی فاطمه خانم برایِ #معما شد (چرا.. چرا مادرتون همه چیزو گفت؟؟)
_پنجه هایش را در هم #گره زد ( خب شاید حرفی که میزنم به نظرتون کمی #جهان_سومی بیاد.. اما ما به بهشون #اعتقاد داریم..
_مادر میگن، چند شبِ پدرِ شهیدمو🥀 خواب میبینن که ازشون رو برمیگردونن و ناراحتن.)
_مذهبیا دنیایشان #فرایِ باورهایِ زمینی ست..
و چقدر پدرِ این جوانِ با #حیا، با دلم راه آمد..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱