eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 هر روز یک آیه ؛ يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ ٱتَّقُواْ ٱللَّهَ وَقُولُواْ قَوۡلࣰا سَدِيدࣰا اى اهل ايمان، متّقى و خدا ترس باشيد و هميشه به حقّ و صواب سخن گوييد. سوره احزاب آیه۷۰ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
📚 هر روز یک حدیث : لَوْ سَكَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ النّاسُ. اگر نادان سخن نگويد. مردم اختلاف نمى كنند [سخنان ناآگانه سبب بسيارى از اختلافات است] امام جواد عليه‌السلام/الفصول المهمة ح۲۷۵ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🎙زیارت روزانه...🤲👇
سلاااااام...🤚 ظهرتون به شادی...🌞 طاعاتتون قبول درگاه حق🤲 عزیزان به جمع دوستان در کانال، 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 خوش آمدید، حضور سبزتان گرامی باد✅ ✍
💻 رهبر انقلاب در دیدار هزاران نفر از زنان و دختران: 📝 «الْمَرْأَةُ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ» 📝 زن در خانه گل🪻 است؛ 👈 کارگزار خانه نیست. گل را باید مراقبت کرد. ۱۴۰۴/۹/۱۲ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💻 اشاره رهبر انقلاب به حق بانوان در خانه یعنی «محبت» 📝 مردها به زنهایشان بگویند تو را دوست دارم 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اعتقاد به امام زمان(عج) ؛ منشأ خستگی‌ناپذیر ملت‌های مبارز 🌤 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆  توصیه رهبر انقلاب ؛ به مسئولان ورزش برای رفتار و با ورزشکاران 📹 «»،🇮🇷 بخش‌هایی از بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره ورزش 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_چهار :🔻 🔻آن
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_پنج :🔻 🔻گیج و منگ به درخواستهایِ فاطمه خانم و نگاههایِ پر دانیال، گفتم و رویِ مبل 🛋 از حسام نشستم. استرس و سوالهایِ بی جواب، رعشه ایی پنهانی به وجودم سرازیر کرده بود. _در مجلس چشم چرخاندم.. حسام و مثلِ همیشه با دانیال حرف میزد و میخندید😄.. _پروین و فاطمه خانم پچ پچ میکردند و منِ بی خبر از همه چیز، زده بودم به جعبه ی و دسته گلِ💐 رویِ میز.. _امیرمهدی برایِ تمامِ هایِ دوستانه اش، چنین کت شلوارِ و اتوکشیده ایی به تن میکرد؟؟ یا فقط محضِ ی من و خودش؟؟ _بی حرف و پُرتَنِش مشغولِ بازی با شدم.. هر چه بیشتر میگذشت، اعصابم زیادتر میشد. _این جوانِ خوش خنده یِ ، امروز به دستم داد تا خودم را خورد کنم و وقتی مطمئن شد، بی خیالِ حالم همانجا درست وسطِ حیاتِ امامزاده🕌 رهایم کرد. و حالا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، با همان سابق میکرد. _اینجا چه میخواست؟؟ آمده بود تا شدنم را بیند و کند که هیچ چیز برایم نمانده؟؟ انگشتانم را فشار میدادم و اصلا چرا باید در جمعشان مینشستم؟؟ _از جایم بلند شدم که همه به جز حسامِ عهد بسته با زمین، در عجیب سراسر چشم شدند برایِ پرسیدن دلیل البته بدونِ بیان کلمه ایی.. و من با عذر خواهی،عازمِ اتاق شدم. _این روزها چقدر دلم و ادا داشت و چشمانی که تا چند وقت پیش معنی گریه🥲 را نمیفهمید، بی وقفه را تبدیل به اشک😭 میکرد. _رویِ تخت 🛏نشستم و زانو بغل کردم. عقده شده در سینه ام، و نرم نرم باران🌨 شد بر گونه ام. درد داشت.. شکستنِ از کشیده شدن هم دردناکتر بود. _دوست داشتم بزنم و آن جوانِ متکبرِ بیرونِ اتاق را به صُلابه بکشم.. اشک 😢 ریختم و گریه کردم و با تموم وجود در دل نثار خودمو خواستنم کردم که هنوزم میکشید برایِ آن همه مردانگی در پسِ پرده یِ و نجوایِ قرآنی اش📕.. _ناگهان چند ضربه به در خورد. مطمئن بودم که دانیال🧔 است. آمده بود یا حالم را بپرسد یا دوباره خواهش کند تا به جمعشان بپیوندم. نمیدانست.. او از هیچ چیز نبود.. از قلبی💔 که حالا فرقی با آبکشِ آشپزخانه پروین نداشت.. _جوابش را ندادم. دوباره به در کوبید.. چندین و چند بار.. سابقه نداشت انقدر آداب باشد. لابد دوباره حسِ شوخی های ِ بی مزه اش گل کرده بود. کاش برای چند ساعت کلِ دنیا 🌎 خفه میشد. _وقتی دیدم نه داخل میشود و نه دست از کوبیدن به درب برمیدارد، با خشم 😡 به سمتش دویدم و زیر لب درشت گویان، درب را بازش کردم. ( چته روانی.. جایی که اون دوستِ ….) _زبانم در دهان باز خشکید. _ابرویی بالا🤨 انداخت و سعی کرد لبخندِ پهنش را جمع کند. ( میفرمودین.. میشنوم.. داشتین میگفتین جایی که اون دوستِ …. دوست؟؟؟؟؟؟ دوستِ چی؟؟؟) _آب دهانم را با و خجالت دادم. او اینجا چه میکرد؟؟ انگار قرار نبود که راحتم بگذارم این حسامِ امیر مهدی نام.. _نهیبی به خود زدم.. برایِ چه؟؟ باید کمی میشدم.. شاید کمی شبیه به آلمان نشین (با اجازه ی کی اومدی اینجا؟؟ ) _سرش پایین بود ( با اجازه ی اومدم تا پشت در اتاقتونو در زدم.. بعدشم که خودتون باز کردین.. و تا اجازه نکنید داخل نمیام.. ) _خوب بلد بود کند ( چیکار داری؟؟ ) _چشمانش را بست ( خواهش میکنم اجازه بدین بیام داخل.. زیاد وقتتونو نمیگیرم.. فقط چند کلمه حرف..) _مقاومت در برابر که همیشه خرج میکرد کمی بود. روی تخت🛏 نشستم و داخل شد. در را کمی باز گذاشت و با فاصله از من گوشه ی تخت جای گرفت. _خاطراتِ اولین دیدارش در این اتاق مقابل چشمانم شد.. .. تصویر تار این جوان.. 🚑 بیمارستان .. نجوایِ قرآن📕.. خانه.. آینه.. _اولین تماشایِ صورت بعد از .. قفل شدنِ در اتاق.. شکستنِ آینه.. قصد .. شکسته شدنِ در.. ورود حسام.. درگیری.. خون🩸.. زخم رویِ سینه اش.. _راستی چه بر سر کلید 🔑 این اتاق آورده بود؟ ( کلید اتاقمو چیکار کردی؟؟ ) گوشه ابرویش را خاراند ( پیش منه.. ) ابرو در هم کشیدم و دست جلو بردم ( پسش بده.. ) _لبهایِ متبسمش را در هم تنید ( جاش پیش من امنه.. نگران نباشید..) _این مرد زیادی از خود متشکر نبود؟؟ ☕️ ...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_پنج :🔻 🔻گیج
...☕️ _وقتی صدای نفسهای و بلندم را شنیدم، لبخندش آمد ( قول نمیدم اما شاید دفعه ی بعد که اومدم آوردم براتون.. البته به این که دیگه نکنید درو قفل کنید و خودتونو زندانی..) _داشت یادآوری میکرد.. تمام آن روز را.. گفت دفعه ی بعد؟؟ یعنی باز هم حضور و را داشت؟؟ _دندانهایم را از شدت خشم 😡 بر هم ساییدم و خواستم بزنم که دستانش را به نشانه ی بالا آورد ( باشه.. باشه..حرف بزنیم؟؟) _این جوان چه حرفی با یک دختر داشت؟ ( حرف زدن با نامحرم مشکل نداره احیانا؟؟ برااادر… ) کمی با حرف زدن که ایرادی نداشت. _دستی به کشید و مکث کرد ( اگه واسه خواستگاری باشه.. نه.. خواهرِ، دانیال.. ) _چشمانم گرد شد.. او چه گفت؟؟ خواستگاری؟؟ از کدام حرف میزند.. همان که به شیوه ی هایِ ایرانی از طریق مادرش بیان شد؟؟ همان که فاطمه خانم آبِ پاکی را رویِ دستانم ریخت که .. که پسرش، .. که آرزوها دارد برایش.. نمیدانستم چه بگویم.. فقط تواناییِ را داشتم و بس.. _و او اینبار پر از کمر صاف کرد (وقتی از علاقه‌ام به شما با مادر صحبت کردم، شوکه شدن و مخالفت کردن. البته _دلایل_مادرانه ی خودشونو داشتن که واسه من نبود. _پس باهاشون حرف زدم. از که دستِ خداست گفتم تا برگی که اگه بالاسری نخواد از درخت🌳 نمیوفته. ظاهرا قانع شدن و قبول کردن تا بیان واسه صحبت با شما. _اومدن. و بهم گفتن که شما کردین. خب منم فکر کردم که یه “نه” قاطعانست.. و کلا به ازدواج با آدمی مثلُ من فکر هم نمیکنید.. _دروغ چرا؟؟ ناراحت بودم، خیلی زیاد.. اما نه به این خاطر که خورد شده، نه.. به این دلیل که واقعا فکر و دلم💝 رو کرده بودین.. _ولی من شبیه خودمو اعتقاداتم فکر میکنم و نمیتونستم هر روز یه شاخه🌷 گل بگیرم دستمو با حرفهایِ صد من یه غاز ببرم که جواب بگیرم. _توکل کردم به خدا که هر چی خیره، که زور که نیست، خب سارا خانووم از تو خوشش نمیاد.. و مدام خودمو با این حرفا مثلا، آروم میکردم.. ولی نمیشد.. _تا اینکه دیشب مامان اومدن اتاقمو تا ماجرا رو با چشم ، برام تعریف کرد.. اینکه چه چیزهایی گفته و چه درخواستی کرده..) _دلیلِ تغییرِ عقیده ی فاطمه خانم برایِ شد (چرا.. چرا مادرتون همه چیزو گفت؟؟) _پنجه هایش را در هم زد ( خب شاید حرفی که میزنم به نظرتون کمی بیاد.. اما ما به بهشون داریم.. _مادر میگن، چند شبِ پدرِ شهیدمو🥀 خواب میبینن که ازشون رو برمیگردونن و ناراحتن.) _مذهبیا دنیایشان باورهایِ زمینی ست.. و چقدر پدرِ این جوانِ با ، با دلم راه آمد.. ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱