🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفتادُ_پنج :🔻 🔻گیج
#ادامه...☕️
_وقتی صدای نفسهای #عصبی و بلندم را شنیدم، لبخندش #کش آمد ( قول نمیدم اما شاید دفعه ی بعد که اومدم آوردم براتون.. البته به این #شرط که دیگه #هوس نکنید درو قفل کنید و خودتونو زندانی..)
_داشت یادآوری میکرد.. تمام #خاطرات آن روز را..
گفت دفعه ی بعد؟؟ یعنی باز هم #قصد حضور و #عذابم را داشت؟؟
_دندانهایم را از شدت خشم 😡 بر هم ساییدم و خواستم #فریاد بزنم که دستانش را به نشانه ی #تسلیم بالا آورد ( باشه.. باشه..حرف بزنیم؟؟)
_این جوان #مذهبی چه حرفی با یک دختر #نامحرم داشت؟ ( حرف زدن با نامحرم مشکل #شرعی نداره احیانا؟؟ برااادر… ) کمی با #کنایه حرف زدن که ایرادی نداشت.
_دستی به #محاسنش کشید و مکث کرد ( اگه واسه خواستگاری باشه.. نه..
خواهرِ، دانیال.. )
_چشمانم گرد شد.. او چه گفت؟؟ خواستگاری؟؟
از کدام #خواستگاری حرف میزند.. همان که به شیوه ی #مذهبی هایِ ایرانی از طریق مادرش بیان شد؟؟ همان که فاطمه خانم آبِ پاکی را رویِ دستانم ریخت که #مریضم.. که پسرش، #تک_فرزندست.. که آرزوها دارد برایش..
نمیدانستم چه بگویم.. فقط تواناییِ #سکوت را داشتم و بس..
_و او اینبار پر از #جدیت کمر صاف کرد (وقتی از علاقهام به شما با مادر صحبت کردم، شوکه شدن و مخالفت کردن. البته _دلایل_مادرانه ی خودشونو داشتن که واسه من #قانع_کننده نبود.
_پس باهاشون حرف زدم. از #عمری که دستِ خداست گفتم تا برگی که اگه بالاسری نخواد از درخت🌳 نمیوفته. ظاهرا قانع شدن و قبول کردن تا بیان واسه صحبت با شما.
_اومدن. و بهم گفتن که شما #مخالفت کردین. خب منم فکر کردم که یه “نه” قاطعانست..
و کلا به ازدواج با آدمی مثلُ من فکر هم نمیکنید..
_دروغ چرا؟؟ ناراحت بودم، خیلی زیاد.. اما نه به این خاطر که #غرورم خورد شده، نه..
به این دلیل که واقعا فکر و دلم💝 رو #مشغول کرده بودین..
_ولی من شبیه خودمو اعتقاداتم فکر میکنم و نمیتونستم هر روز یه شاخه🌷 گل بگیرم دستمو با حرفهایِ صد من یه غاز #دلتونو ببرم که جواب #مثبت بگیرم.
_توکل کردم به خدا که هر چی خیره، که زور که نیست، خب سارا خانووم از تو خوشش نمیاد..
و مدام خودمو با این حرفا مثلا، آروم میکردم.. ولی نمیشد..
_تا اینکه دیشب مامان اومدن اتاقمو #سیر تا #پیاز ماجرا رو با چشم #گریون، برام تعریف کرد..
اینکه چه چیزهایی گفته و چه درخواستی کرده..)
_دلیلِ تغییرِ عقیده ی فاطمه خانم برایِ #معما شد (چرا.. چرا مادرتون همه چیزو گفت؟؟)
_پنجه هایش را در هم #گره زد ( خب شاید حرفی که میزنم به نظرتون کمی #جهان_سومی بیاد.. اما ما به بهشون #اعتقاد داریم..
_مادر میگن، چند شبِ پدرِ شهیدمو🥀 خواب میبینن که ازشون رو برمیگردونن و ناراحتن.)
_مذهبیا دنیایشان #فرایِ باورهایِ زمینی ست..
و چقدر پدرِ این جوانِ با #حیا، با دلم راه آمد..
⬅️#ادامہ_دارد...
🌹کوچههای آسمانی🌱
1517199cfd8bd-d3db-4e0f-b1f2-50be6447bb02.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
همه جا بروم ٬ به بهانه ی تو
که مگر برسم در خانه ی تو
همه جا دنبال تو می گردم
که تویی درمان همه دردم
یااباصالح٬ یا اباصالح مددی مولا
😭💖
☀️ صبحِ ما خیر شود
از پسِ یک خندهتان ...😊😄
#صبح_بخیر_رزمنده
⏳دوران جنگ تحمیلی،
🌴دفاع مقدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
يادمان باشد
اين جاده را چراغ خون🩸 شهدا
روشن نگاه داشته تا ما به سلامت بگذريم!
🌹کوچههای آسمانی🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب...
☺️🥰
#نورِ_چشمانم، هر روزتون بخیر.
🌺🍃😍
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍این هفته کانال را متبرک می کنیمبا این تصویر فوقالعاده زیبا و جذّاب... ☺️🥰 #نورِ_چشمانم، هر روزتون
👆♥️
آشنا هستی به چشمم، صبرکن، قدری بخند😊
یادم آمد من تو را روز #نخستین دیده ام ...
"حمیدرضا برقعی"
-شعر-