eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_سه :🔻 🚌 اتوب
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_چهار :🔻 🌏دیدنِ آن هم درست در ی صفر دنیا، یعنی نهایت ها💞.. 🤝دستم را گرفت و به گوشه ای از خیابان برد. و من بی صدا فقط و فقط در گنگیِ شیرینم کردم. ☆خستگی در صورت و سفیدیِ به خون نشسته ی چشمانش فریاد میزد.. ☆راستی چقدر این لباس های نیمه نظامی، مَردم را _پرجذبه‌تر میکرد.. **دوستش داشتم، دیوانه وار..** ☆ایستاد بالبخندی😊 بر لب و سری کج شده نگاهم کرد ( خب حالا دیگه جواب منو نمیدی؟؟ حساب اون دانیالو که بعدا میکنم.. اما با شما کار دارم.. ) **به اندازه تمامِ روزهایِ ندیدنش، سراپا شدم.** ☆از درون کیسه ی پلاستیکی که در دستش بود، پارچه ایی بیرون آورد و بازش کرد. بود،آن هم به … لبخند☺️ زد (اجازه هست؟؟) باز هم مثل آن . اینبار قرار بود که سرم کند؟؟ نماد و عقب ماندگیِ برایِ نشین …؟؟ ☆چادر را آرام و با دقت روی سرم گذاشت و آستین هایش را دستم کرد. یه قدم به عقب برداشت و با عجیب تماشایم کرد. سری تکان داد ( بودی.. شدی.. خیلی ، 👑تاج سر.. ) ☆خوب بلد بود به در مسیری که دوست داشت، کند. "بدون دعوا".. "بدون اجبار".. "بدون تحکم".. ☆رامم کرده بود و خودم خوب میدانستم.. و چه بود این .. ☆و در دل کردم که ” پسندم هر چه را جانان پسندد” این که دیگر 👑تاج بندگی بود.. ☆روبه رویم ایستاد. را کمی جلوکشید و زمزمه کرد ( شما عزیز دلِ حسامیااا.. راستی، زبونتونو پشتِ مرزایِ ایران جا گذاشتین خدایی نکرده؟؟) خندیدم ( نه.. دارم مراعاتِ حالِ جنگ زدتو میکنم..) ☺️صورتش با تبسمهایِ خاص خودش، از همیشه بود ( خب خدا رو شکر.. ترسیدم که از غم دوریم زبونتون بند اومده باشه.. که الحمدالله از مال من بهتر کار میکنه..) ☆چادرم را کمی روی سرم جابه جا کردمو نگاه به تنِ پوشیده شده ام انداختم ( اونکه بله، شک نکن. راستی داداش بیچارم کجاست..؟؟ این چرا یهو غیب شد؟؟ یه وقت گم وگورنشه..) دستم را گرفت به طرف خیابان برد ( نترس.. بادمجون بم آفت نداره.. اونو داعشیام ببرن؛ سرِ یه ساعت برش میگردونن.. میدونه از دستش شکوه دارم، شما رو تحویل دادو فلنگو بست.. ) ☆فشار جمعیت آنقدر زیاد بود که تصورِ رسیدن، مینمود.. ☆کمی ترسیده بودم و درد سراغِ معده ام را میگرفت. حسام که متوجه حالم شد در گوشه ایی مرا نشاند. (همین جا بشین میرم برات آب بیارم.. اینجا این وقت سال اینجوریه دیگه..) ☆دستش را کشیدم و او کنارم نشست ( نمیخواد.. الان خوب میشه.. چیزی نیست..) ☆کاش میشد حداقل از دور چشمم به پسرانِ علی میافتاد. این همه راه آمدن و هیچ؟؟ صدایم را بم کرده بود (یعنی هیچ جوره نمیشه بریم تا من بتونم ضریحشونو ببینم؟؟) ☆دستم را میانِ مشتش گرفت ( نبینم گریه کنیااا.. من گفتم میبرمت،پس میبرم.. امشب، شبِ .. خیلی خیلی شلوغه.. تقریبا ۲۴میلیون زائر اینجاست.. از همه جای دنیا اومدن، تک تکشونم مثه شما آرزوشونه که حداقل فقط چشمشون به ضریح آقا بیوفته.. پس یه کم صبر کن.. امشب بچه های علی بن موسی الرضا خانوما رو میبرن واسه زیارت.. ان شالله با اونا میبرمت داخل.. قول ) **و قولهایِ این مرد، تر از تمامِ مردانه هایِ جهان بود.** ☆با دانیال تماس گرفت و مکان دقیق مان را به او گفت. کاش میشد که نرود ( میخوای بری؟؟ نرو..) ☆بیسکوییتی🧇 از جیبش بیرون آورد و باز کرد ( بخور.. باید برم، ناسلامتی واسه ماموریت اینجاما.. اما قول میدم امشب خودمو بهت برسونم.. باید دوتایی با هم بریم واسه زیارت آقا.. کلی دارم که تو باید واسم بگیریشون..) ☆نفسی عمیق وپرسوز کشیدم. من کجایِ عاشقیِ♥️ این بچه سید قرار داشتم که پا درمیانی داشته باشم. ☆صدای پوزخندم بلند شد ( من؟؟ من انقدر که دعام تا اتاقم بالا نمیره.. ) ☆زانویش را بغل کرد و به رو به رویش خیره شد ( تو؟؟ تو انقدر که منِ بچه سید، یه عمر واسه اومدن به اینجا نیاز کردمو تو فقط از دلت گذشتو اومدی..) ☆بودن کنارِ دوست داشتنی ترین مردِ زندگیم، وسطِ زمینِ .. شنیدنِ یاحسین خوانی و گریه هایِ بی اَدا.. حالی بهشتی تر این هم میشد؟؟ **دانیال آمد با چشمانی متعجب😳 شده از چادرِ رویِ سرم.** ☆به سمتم چرخید (ظاهرا دیگه از دست رفتی سارا خانووم.. ***رشته ایی بر گردنم افکنده دوست.. میکشد هرجا که خاطرخواهِ اوست..)*** ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_چهار :🔻 🌏دید
...☕️ ☆و حسام به آغوشش کشید.. بماند که چه زیر گوشش پچ پچ کرد و برادر بیچاره ام، قیافه ای مثلا به خود گرفت و کامم شد از خوشبختیم.. خوشبختی که حتی به هم نمیدیدم. هرگز نداشتمو حالا نفس به نفس هم آغوشش بودم.. **حسام مرا به دانیال سپرد و رفت...** ☆به هتل رفتیم و بعد از کمی استراحت ساعت یازده🕚 شب درست در که امیرمهدی گفته بود حاضر شدیم.. **آسمان تاریک اما گنبدِ طلایی رنگِ حسین میدرخشید..** ☆قیامت برپا بود و من با چشمم میدیدم دویدن و بر سر و سینه کوبیدنهایِ را.. 🚩🚩پرچمهای عظیم و قرمز رنگ منقش به نام در آسمان میچرخید و انگار با بالهایی گرفتارِ آتش 🔥 به این خاک هجوم آورده بودند.. ☆مسیحی اشک 😢 میریخت.. یهودی می بارید.. دانیال سنی ودلباخته میشد .. و ی علی، و جنون وار میشد. . **خدایا را بخشیدم، این را به نامم بزن..** ☆گیج و گنگ سر میچرخاندم و تماشا میکردم.. زمین طاقتِ این همه زیبایی را یکجا داشت؟؟ 😭اشک، دیدم را تار میکرد و من پرده میگرفتم محضِ 💞دل، چشم وگوش.. ☆باید نگاه پر میشد .. پر از ندیده هایی که دیده بودم و شاید هیچ وقت دیگر نمیدیدم. ☆حسام نفس نفس زنان آمد. حالِ پریشانم از صد فرسنگی نمایان بود.. دانیال و حسام کمی حرف زدند و امیرمهدی دستام را در انگشتان قفل کرد و به دنبال خود کشید. قدم به قدم همراهیش میکردم و او کنار گوشم کرد ( حال خوبتو میخرم بانو..) **و مگر میفروختمش؟ حتی به این تمامِ دنیام.. (من مفاتیح الجنان را زیرو رویش کرده ام نیست.. یک حرزو دعا اندر دوامِ وصلِ تو..)** ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
🚫⛔️ اگر توی منطقه‌ی ڪردی ، به غرق شدن نگو " تقدیـر " . . 💔!'
وهمیــن‌بــس‌ڪھ،خـُـدا احوال‌ِبنــدگانــش‌رامیـدانـد.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
♥️ پنجرھ‌‌؎ دلَـمـ ࢪا ࢪو بھ هوا؎خواستن تُو بازمۍڪنمـ.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱