eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
786 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_پنج :🔻 🔻دستم
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻 🌗آن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک😭 ریختم و حسام کرد محضِ آرام شدنم و دانست که گفته اش آتش🔥 زده بر وجودم و به این آسانی ها خاموش نمیشوم.. 🕌وقتی الله اکبرِ اذان صبح، همه را ساکت کرد، چشم بستم و با ذره ذره ی وجودم فریاد زدم که دعایم را پس میگیرم و عهد بستم با کربلا ، که اگر امیرمهدیم به سلامت راهی ایران شود جوانه هایِ یکی در میانِ موهایم، بپا کنم و را به تن. ☆حس گول خورده ایی را داشتم که تمامِ زندگی اش را و آنقدر زدم که حسام، از آمینی که خواسته بود پا به پایم اشک 😢 ریخت و بخشش کرد. ☆اما من به حکمِ کودکی که بادبادکش🎈 را نسیم برده باشد، به رسم و قهر، بر دهان زدمو بی جواب گذاشتم کرور کرور را.. **بعد از نماز صبح مرا به هتل رساند.** ☆خواستم بی توجه به حضورش راه رفتن به داخل را بگیرم که دستم را کشید ( سارا خانوم.. میدونم دلخوری.. قهری.. اما فقط یه دقیقه صبر کن ، بعد برو..) دست در شلوار نظامی اش کرد و کوچک درآورد. ( پام که رسید به زمین کربلا براتون خریدم.. یه انگشتره💍.. همه جا کردم.. ) ☆چرا من هیچ وقت به او هدیه نداده بودم؟؟ ☆انگشتر را از جعبه خارج کرد.. یک سبز و خوش رنگ روی آن میدرخشید.. دستم را بلند کرد وانگشتر 💍 را روی انگشتم نشاند ( وقتی فهمیدم دارین میاین کربلا، دادم اسممو پشتِ نگینش بکنن.. تا همین جا بهتون بدم.. یادگاری منو شب اربعین..) ☆دستم را میانِ پنجه اش فشرد و سر به زیر انداخت ( حلالم کن بانو.. ) جملاتش سینه ام را سنگین میکرد و نفسم را سنگین تر.. نمیتوانستم پاسخ بدهم.. پر از وجودم را میسوزاند.. ☆دانیال آمد و من از تنها مردِ نا تمامِ روزهایِ عاشقیم به سردی خداحافظی کردم و از او جدا شدم.. **وقت رفتن، چشمانش غم داشت و با حبابی پر از آه نگاهم میکرد..** ☆اما نه.. بود که تنبیه شود.. باید یاد میگرفت، هرگز با یک زن نکند. ☆رویِ پله های ورودی هتل ایستادم، سر چرخاندم تا یکبار دیگر ببینمش. صورتش مثه همیشه زیبا و بود. با ته ریشی که حالا بلندتر از قبل، موهایِ آشفته اش را به رقص درمیآورد.. خستگی در مویرگ به مویرگِ سفیدیِ پنهان شده در خونِ چشمانش جیغ میزند و من دلم لرزید💓 برایِ و مظلومِ لبهایش که شد بر سوزشِ دلم و خرابه هایِ قلبم❤️‍🩹.. ☆توجهش به من بود.. صورتش عمیقتر شد و پا جفت کرد برایِ احترامی نظامی.. اما من ظالم شدم و رو گرفتم از .. ☆دانیال به محض ورودمان به اتاق روبه رویم ایستاد و چشمانش را ریز کرد ( دعواتون شده؟؟) و من با “نه” ایی کوتاه، تن به تخت و چشم به خواب هایی آشفته سپردم.. ☆روز بعد بود و من را در زمین عراق تجربه کردم.. ☆سیلی که هیچ ، یارایِ پیمودنش را نداشت و همه را شده در خود، به میرساند.. ☆آن روز در هجومِ عزدارانِ اربعین هیچ خبری از حسام نشد.. نه حضوری.. نه تماسی.. 🔥آتش به وجودم افتاده بود که نکند به خدا شده باشد و مردِ راهی.. ☆چند باری سراغش را از برادرم گرفتم و او بی خبر از همه جا، از ندانستن گفت.. و وقتی متوجه بی قراریم شد ، بی وقفه تماس گرفت و مضطرب تماشایم کرد. **نبضِ نگاهِ مظلوم و پر خواهشِ حسام در برابر دیده و قلبم رژه میرفت..** ☆کاش دیشب در سرای حسین (ع) از سر میگذشتم و جنگ زده ی پیراهنش را به ریه میکشیدم.. **دلشوره موج شد و به جانم افتاد.. خورشیدِ غروب زده آمده بود اما حسام نه..** ☆دیگر ماندن و منتظر بودن، جوابِ نا آرامی ام را نمیداد.. آشفته و سراسیمه به گوشه ایی از صحن و سرایِ امام حسین پناه برم. همانجا که شب قبل را کنارِ مردِ مبارزم، کج خلقی کردمو به صبح رساندم. افکارِ مختلفی به ذهنم هجوم میآورد. چرا پیدایش نمیشد؟؟ یعنی از بداخلاقی هایِ دیشبم دلخور بود؟؟ کاش از دستم کلافه و عصبی بود. اما من میشناختمش، اهل نبود. یعنی اتفاقی بد طعم، زندگیم را چنگ میزد؟؟ ☆ای کاش دیشب را کنار میگذاشتمو یک تماشایش میکردم. ☆وحشت و استرس، را به دیواره هایِ معده ام میکوبید و زانو بغل گرفتم از سر عجز.. ☆زیرِ لب نام حسین (ع) را ذکر وار تکرار میکردمو التماس که منت بگذار و امیرمهدیِ فاطمه خانم را از من نگیر.. **روز اربعین تمام شد.. اذان گفته شد.. نماز مغرب و عشا خوانده شد.. اما…** ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هشتادُ_شش :🔻 🌗آن نی
...☕️ ☆اما باز هم خبری از حسامِ من نشد.. حالا دیگر هم موبایلش خاموش بود و خودش ناپیدا.. ☆چند باری مسیرِ هتل تا حرم را دوان دوان رفتمو برگشتم.. ☆حس کردم.. برایِ اولین بار، در زمین کربلا، زینب را حس کردم.. حالِ ظهرِ عاشورا و ایستادنِ پریشانش بر تل زینبیه.. ☆آرزویِ حسام ، داغ شد بر پیشانی ام.. من مگر از زینب بالاتر بودم؟؟ چرا هیچ خبری از مردانِ زندگیم نبود..؟؟ نمیدانم چرا اما به شدت ترسیدم. ☆من در آن سرزمین بودم اما ناگهان ، احساسم را کرد.. ☆از حرم به هتل رفتم به این امید که دانیال برگشته باشد اما نه.. درد معده امانم را بریده بود و قرصها هم کارسازی نمیکرد. کمی رویِ تخت دراز کشیدم.. ☆ما فردا عازم ایران بودیمو امروز حسام اصلا به دیدنم نیامده بود.. ما فردا عازم ایران بودیمو دانیال زده بود.. ما فردا عازم ایران بودیمو من خیابانهایِ کربلا را تل زینبه میدیدم.. ☆مدام به خودم میدادم که تو همسر یک هستی.. امیرمهدی اینجا در است و نمیتواند مدام به تو سر بزند.. ☆ناگهان به یاد دوستانش در علی بن موسی الرضا افتادم. حتما آنها از حسام خبر داشتند. **چادر بر سر گذاشتمو به سمت در دویدم که ناگهان در باز شد..** ⬅️... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
❤️‍🩹 بۍتُـــو بھ سامان نرسمـ اِ؎ سر و سامان همہ تُـــو... 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☔️ تُـو نشـٰاطِ نفسِ صُبـح پس از بـٰارانۍ✨ 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂غروب پاییز آرام آرام از راه می‌رسد... 🍁آخرین چهارشنبه‌ی پاییزیتون بخیرونیکی 🍂 حــــال دلتـــــون ❤️عــــــــالی 🌹کوچه‌های آسمانی🌱