eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📽 آستین خالی‌ِ ...؟!💔🍃 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
‌👆🍃 : 🎙او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت، اگر كسی او را نمي‌شناخت، هرگز باور نمي‌كرد كه با فرمانده لشكر مقدس امام حسین (ع) روبه‌روست!!!🌴 🌴 📆 هشتم اسفند 1365 - شهادت سردار نام آشنای جبهه‌ها حاج حسین خرازی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
‌👆🍃 #شهید_سیدمرتضی_آوینی: 🎙او را از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت، اگر كسی او را نمي‌شناخت، هرگ
🔺شهید آوینی درباره حاج حسین گفته بود: 👇 آن که با باد این سو و آن سو می‌شود، . 💨 گاهی باد باید فقط به افتخار حسین خرازی بوزد تا نامردهای روزگار رسوا شوند. 👌✅💔 روح بلند هر دو شهيد شاد ، قرین رحمت الهی، یاد و نامشان گرامی، راهشان پر رهرو ...🍃💔👌✅ 🗓 به مناسبت ۸ اسفند، سالروز شهادت حسین خرازی، علمدار لشگر مقدس امام حسین (ع) 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📽 آستین خالی‌ِ ...؟!💔🍃 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اگر کار برای خداست ، گفتن برای چی...؟؟!! کلیپ بسیار زیبا ، روایتی از استاد مهدوی ارفع ،همراه با صدا و تصویر شهید خرازی👌🍃✅ از دست ندهید 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥اگر کار برای خداست ، گفتن برای چی...؟؟!! کلیپ بسیار زیبا ، روایتی از استاد مهدوی ارفع ،همراه با صدا
🎥👆 🗣 حاج حسین خرازی گفته بود تو عملیات خیبر (عملیاتی که از ناحیه دست جانباز شدند) فرشته‌ها اومدن روح من‌ رو ببرن، من گفتم فعلا می‌خوام برای خدا بجنگم...😳 ♦️مگه قرآن نفرمود وقتی اَجَل کسی برسه، فرشته مرگ یک لحظه بهش مهلت نمیده؟ ♦️پس مجاهد فی سبیل‌الله به کجا رسیده که به ملک‌الموت میگه من هنوز تو این دنیا کار دارم؟ 👤راوی: حجت‌الاسلام مهدوی ارفع 🗓 به مناسبت ۸ اسفند، سالروز شهادت حسین خرازی، علمدار لشگر مقدس امام حسین (ع) 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
❤️‍🩹🌿👆 دلتنگ تر می‌شویم ، با دیدنِ لبخندهایی که جاماندن را ، بیشتر به رُخِمان می‌کِشند ...😔 ✍
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🍃 فرمانده‌ شوخ طبع😂 🔹خاطره ای از شهید خرازی:👇 ✍عباس کمال‌پور فرمانده گردان بود و من منشی او. مشکلی پیش آمد و مدت طولانی شد. ناچار شدیم برای حل مشکل به سراغ حاج حسین برویم. سوار🏍 موتور شدیم و به سمت شهرک دارخوین به راه افتادیم. آقای خرازی در سنگر فرماندهی بود.داخل سنگر شدیم وپس از احوالپرسی گفت:اینجا چه ‌کار می‌کنید؟ 😒عباس با ناراحتی شروع کرد،وضعیت گردان و مشکلات آنرا بیان کند. هردو ناراحت بودیم، یکی عباس می‌گفت یکی من. 😎حاج حسین بلند شد وگفت بنشینید روی زمین. حاجی دستور داده بود،ما هم نشستیم. آرام بسمت ما آمد و چفیه‌ی خودش را روی سر ما انداخت. زبانمان بند آمد. حاجی می‌خواهد چه کار کند؟! 🤨جرأت سوال کردن هم نداشتیم. یک وقت حاجی یک پارچ آب روی سر ما ریخت! پریدیم بالا. حاجی شروع کرد به خندیدن😂 و ما هم به دنبال او! وقتی خنده را بر لبان ما دید گفت:حالا آرام‌گزارش کنید تا ببینم چه شده و چه باید بکنیم راوی: رجبعلی کریمی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#عاشقانه‌های_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_هفتم 🔰 آنجا گفتند دکتر نیست ، نمی دانند کجاست؟! خیلی
♦️می گفتند: شما دخترم را با این آقا آشنا کردید . البته با همه این فشارها من راههایی پیدا می کردم ومصطفی را می دیدم . اما این آخری ها او خیلی کلافه و عصبانی بود .😣 🔹 یک روز گفت: ما شده ایم نقل مردم ، فشار زیاد است شما باید یک راه را انتخاب کنید یا این ور یا آن ور . دیگر قطع اش کنید . ☑️مصطفی که این را گفت بیشتر غصه دار شدم . باید بین پدر و مادرم که آنهمه دوستشان داشتم و او ، یکی را انتخاب می کردم . سخت بود ، خیلی سخت .😒 🔸گفتم: مصطفی اگر مرا رها کنی می روم آنطرف ، تو باید دست مرا بگیری! 🔹گفت: آخر این وضعیت نمی تواند ادامه داشته باشد 🌙آن شب وقتی رسیدم خانه ، پدر ومادرم داشتند تلویزیون نگاه می‌کردند . تلویزیون را خاموش کردم و بدون آنکه از قبل فکرش را کرده باشم ، گفتم: بابا ! من از بچگی تا حالا که بیست و پنج شش سالم است هیچ وقت شما را ناراحت نکرده ام ، اذیت نکرده ام ، ولی برای اولین بار می خواهم از اطاعت شما بیایم بیرون و عذر می‌خواهم. 🤔پدرم فکر می کرد مسئله من با مصطفی تمام شده ، چون خودم هم مدتی بود حرفش را نمی زدم ♦️پرسید: چی شده ؟ چرا ؟ بی مقدمه ، بی آنکه مصطفی چیزی بداند ، 🔸گفتم: من پس فردا عقد می کنم . هر دو خشکشان زد . ادامه دادم: من تصمیم گرفتم با مصطفی ازدواج کنم ، عقدم هم پس فردا پیش امام موسی صدر است . فقط خودم مانده بودم این شجاعت را از کجا آورده ام ! مصطفی اصلاً نمی دانست من دارم چنین کاری می کنم . 😠مادرم خیلی عصبانی شد . بلند شد با داد و فریاد ، و برای اولین بار میخواست من را بزند که پدرم دخالت کرد و خیلی آرام پرسید: عقد شما باکی ؟ ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 / حضور شهید خرازی؛ علمدار بی دست لشگر مقدس امام حسین (ع)؛ در پشت خاکریز اول جبهه 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید