🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥ا گه ما امروز ایستادیم و در امنیت و آرامش زندگی می کنیم ، دلیلش اینه که یه مادری ... 👈🌹کوچههای آسم
👆👌🌺
حاج حسین یکتا: مادر ۴ شهید فقط یک جمله خطاب به دختران و پسران گفت، حواستون به آقا خامنهای رهبر انقلاب باشد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
دلِخودچونبهسرِزلفِتـُــودیدمگفتم
ایخوشآندمکهپریشانبهپریشانبرسد..
#رضاجانم
#امام_رئوف
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
28.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡ ••
امام رضا؏ در عالم رؤیا بھ
شیخ حسنعلۍ نخودڪی چھ گفٺ..!؟
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_سیزدهم 🔸گفتم: از من تشکر می کنید؟ خب ، این که من خدم
#عاشقانههای_شهدا💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_چهاردهم
❣ مصطفی خیلی آرام این را گوش داد و گفت: من نمی توانم برایش مستخدم بیاورم ، اما قول می دهم تازنده ام ، وقتی بیدارشد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت .
و تا شهید شد این طور بود.
💟حتی وقت هایی که در خانه نبودم در اهواز در جبهه ، اصرار می کرد خودش تخت را مرتب کند ، می رفت شیر می آورد. خودش قهوه نمیخورد ، ولی میدانست ما لبنانی ها عادت داریم ، درست می کرد .
گفتم: خب برای چی مصطفی ؟
می گفت: من قول داده ام به مادرتان تازنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم .
🔰مامان همیشه فکر می کرد مصطفی بعد از ازدواج کارهای آن ها را تلافی کند ، نگذارد من بروم پیش آن ها ، ولی مصطفی جز محبت و احترام کاری نکرد و من گاهی به نظرم می آمد مصطفی سعه ای دارد که می تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختی های زندگی مشترکمان در مدرسه جبل عامل را .
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه با چهارصد یتیم، به اضافه این که آن جا پایگاه سازمان بود، سازمان امل . از نظر ظاهر جای زندگی نبود ، آرامش نداشت . البته مصطفی و من از اول می دانستیم که ازدواج ما یک ازدواج معمولی نیست . احساس می کردم شخصیت مصطفی همه چیز هست . خودم را نزدیک ترین کس به او می دیدم و همه آن هایی که با مصطفی بودند همین فکر را می کردند.گاهی به نظرم می آمد همه عالم در گوشه این مدرسه در این دو اتاق جمع شده ، همه ارزشهایی که یک انسان کامل ، یک نمونه کوچک از امام علی علیه السلام می توانست در خودش داشته باشد.
☑️ولی غریب بود مصطفی ، برای من که زنش بودم هر روز یک زاویه از وجودش و روحش روشن می شد و اصلاً مرامش این بود . خودش را قدم به قدم آشکار می کرد. توقعاتی که داشت یا چیزهایی که مرا کم کم در آن ها جلو برد اگر روز اول از من می خواست نمی توانستم ، ولی ذره ذره با محبت آن ابعاد را نشان داد.
⏪ ادامه دارد...
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
ای کاش
به افطارِ نگاهـت
برسانی دل مـا را ...
🌷حاج قاسم سلیمانی
🌷شهید ولیالله چراغچی، قائممقام لشکر ۵ نصر
#لحظات_سبز_افطار ،
التماس دعا...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید