1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢بالاترین حسرت ...
🎤#حجه_الاسلام_رفیعی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر
🤚🍃✅
عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچههای آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید.
حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
✍#Darya_39
🌹کوچههای آسمانی 🌱
سفره ضیافت الله...🍃👇
🥀🍃سفره شهید سفره ضیافتالله است
باید این سفره را مانند #سفره_رمضان پهن کنیم و همه را وارد این راه بکنیم و #نباید_خوف_کنند از اینکه در جمع ما بیایند.
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
تاجر ِ ورشکسته...؟!🤔👇🍃 #شهیدمصطفیچمران
🌗کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت میکرد، نیمههای شب هم بلند میشد #نماز_شب میخواند.📿
🌃 یک شب بهش گفتم: «یه کم استراحت کن. خسته ای.»
🥺با همان حالت خاص خودش گفت: «تاجر اگه از سرمایهاش خرج کنه، بالاخره ورشکست میشه؛ باید سود بدست بیاره تا زندگیش بچرخه!!
ما هم اگه قرار باشه #نماز_شب نخونیم ورشکست میشیم.»
🧕به روایت همسر شهید بانو غاده
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌗کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت میکرد، نیمههای شب هم بلند میشد #ن
📝چه زیباست که در این موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است،
شیعه تمام عیار علی شدن...
#شهیدچمران
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_هجدهم 💟 من آن وقت نمی فهمیدم ، اما به تدریج اتفاقات
#عاشقانههای_شهداء
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_نوزدهم
🔰 در طول این مدت ، من تقریباً هر یک ماه به ایران برمی گشتم و ارتباط تلفنی با مصطفی داشتم ، اما مدام نگران بودم که چه می شود ، آیا این زندگی همین طور ادامه پیدا می کند؟
☄تا اینکه جنگ کردستان شروع شد . آن موقع من لبنان بودم و وقتی توانستم در اولین فرصت خودم را به ایران برسانم🛩 دیدم مثل همیشه مصطفی در فرودگاه منتظرم نیست . برادرش آمده بود و گفت دکتر مسافرت است . آن شب تلویزیون📺 که تماشا می کردم دیدم اسم #پاوه و #چمران زیاد می آمد . فارسی بلد نبودم . فقط چند کلمه و متوجه نمی شدم ، دیگران هم نمی گفتند . خیلی ناراحت شدم ، احساس می کردم مسئله ای هست ولی کسانی که دورم بودند میگفتند: چیزی نیست ، مصطفی بر می گردد . هیچ کس به حرف من گوش نمی کرد. مثل دیوانهها بودم و دلم پر از آشوب بود .😔
⚡️روز بعد رفتم دفتر نخست وزیری پیش مهندس بازرگان . آنجا فهمیدم خبری است ، پیام امام داده شده بود و مردم تظاهرات کرده بودند . پاوه محاصره بود . به مهندس بازرگان گفتم: من میخواهم بروم پیش مصطفی . به دیگران هر چه می گویم گوش نمی دهند . نمی گذارند من بروم.
💟فردای آن روز بازرگان اورا خواست و با لبخند گفت: مصطفی خودش کسی را فرستاده دنبالتان . گفته غاده بیاید .
غاده گل🌺 از گلش شکفت . از اول می دانست که محال است مصطفی بداند او اینجا است و نگذارد بیاید ، حتی اگر جنگ باشد . مصطفی راضی است او برود پاوه و آن قدر عزیز و عاقل است که "محسن الهی" را دنبال او فرستاده ، محسن را از لبنان از آن وقت که به موسسه آمد و مدتی تعلیم دید ، می شناخت
⏪ ادامه دارد...
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید