هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕌🌷🍃
🌷میرسدبانگ اذانـ
🍃بازمــرا میخوانے
🌷تادهے
🍃این دلِ بے حوصله را سامانے
🌷بارالها🙏🏻
🍃تـ💚ـوهمانی که درهرنفسے
🌷بهترازمن🙏🏻
🍃همه احوال مـ💔ـرا میدانی
🌷حی علی الصلاه
موقع نماز التماس دعای فرج
تعجیل درظهورامام زمان صلوات🕌
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎼سلام آقا....
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹بذار بیام توی حرم ،دورت بگردم...
#یاضامنآهو 🦌
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹بذار بیام توی حرم ،دورت بگردم... #یاضامنآهو 🦌 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
گداےڪوےتُوأمـعیدِفطرنزدیڪاست
بجاےفطریھیڪڪربـَلابھمنبدھآقا..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_سی_دوم 📍اما او که خیلی شبها از گریه های😭 مصطفی بید
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_سی_سوم
💔مصطفی هرگز شوخی نمی کرد . یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود ، دیگر برنمی گردد. دویدم و کلت🔫 کوچکم را برداشتم ، آمدم پایین . نیتم این بود که مصطفی را بزنم ، بزنم به پایش تا نرود . مصطفی در اتاق نبود.
🔻آمدم دم ستاد و همان موقع مصطفی سوار ماشین🚖 شد . من هرچه فریاد می کردم: میخواهم بروم دنبال مصطفی ، نمی گذاشتند .
فکر می کردند دیوانه شده ام ، کلت🔫 دستم بود ! به هرحال ، مصطفی رفته بود و من نمی دانستم چکار کنم.⁉️
در ستاد قدم می زدم، می رفتم بالا،می رفتم پایین و فکر می کردم چرا مصطفی این حرفها را به من می زد . آیا می توانم تحمل کنم که او شهید شود و برنگردد. خیلی گریه 😭می کردم ، گریه سخت . تنها زن ستاد من بودم .
🧕خانمی در اهواز بود به نام "خراسانی" که دوستم بود . باهم کار می کردیم . یکدفعه خدا آرامشی به من داد . فکر کردم ، خُب ، ظهر قرار است جسد مصطفی بیاید ، باید خودم را آماده کنم برای این صحنه . مانتو وشلوار قهوه ای سیری داشتم . آن هارا پوشیدم و رفتم پیش خانم خراسانی . حالم خیلی منقلب بود. برایش تعریف کردم که دیشب چه شده و از این که مصطفی امروز دیگر شهید می شود.
❌او عصبانی😠 شد گفت: چرا این حرفها را می زنی ؟ مصطفی هر روز در جبهه است . چرا اینطور می گویی ؟ چرا مدام می گویی مصطفی بود ، بود؟ مصطفی هست! می گفتم: اما امروز ظهر دیگر تمام می شود...
هنوز خانه اش بودم که تلفن☎️ زنگ زد،
🔸گفتم: برو بردار که میخواهند بگویند مصطفی تمام شد.
او گفت: حالا میبینی اینطور نیست، تو داری تخیل میکنی!
⏪ ادامه دارد
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عاشقانههای_شهداء💞 #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_سی_سوم 💔مصطفی هرگز شوخی نمی کرد . یقین پیدا کردم ک
#عاشقانههای_شهداء💞
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_سی_چهارم
📞گوشی را برداشت و من نزدیکش بودم ، با همه وجودم گوش می دادم که چه می گوید و او فقط می گفت: نه ! نه !
بعد بچه ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان . گفتند: دکتر زخمی شده .
🏨من بیمارستان را می شناختم ، آن جا کار می کردم . وارد حیاط که شدیم من دور زدم طرف سردخانه . خودم می دانستم که مصطفی شهید💔 شده و در سردخانه است ، زخمی نیست . به من الهام شده بود که مصطفی دیگر تمام شد . رفتم سردخانه و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم: اللهم تقبل منا هذا القربان .🤲
💥آن لحظه دیگر همه چیز برای من تمام شد ، آن نگرانی که نکند مصطفی شهید ، نکند مصطفی زخمی ، نکند ، نکند. اورا بغل کردم و خدا را قسم دادم به همین خون🩸 مصطفی ، به همین جسد مصطفی، که آنجا تنها نبود ، خیلی جسد ها بود، که به رفتن مصطفی رحمتش را از این ملت نگیرد . احساس می کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد دراین سرزمین به خلوص .
⚡️وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده⚰ و آرامش کامل داشت احساس کردم که او دیگر استراحت کرد .
⏪ ادامه دارد
#به_وقت_رمان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔شهیدی که بادیگارد مه-ستی بود!
✅ ماجرای جالب شاهرخ ضرغام، ملقب به شاهرخ کوکاکولا که عاقبتش شد حر انقلاب!
🤲شادی روح شهید صلوات
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💔شهیدی که بادیگارد مه-ستی بود! ✅ ماجرای جالب شاهرخ ضرغام، ملقب به شاهرخ کوکاکولا که عاقبتش شد حر ا
👆شاهرخ ضرغام یک شهید کشتی گیر است که 38 سال بعد از تولد طیب حاج رضایی لات و گردن کلفتِ محله صابونپزخانه تهران، در محله کوکاکولای تهران به دنیا آمد و چندی بعد تبدیل شد به گنده لاتی درشت هیکل و مو فرفری که اذیت و آزارش گریبانگیر مردم کوچه و محله بود؛ اما دعای جانسوز مادر و لطف و عنایت حضرت سیدالشهداء سرنوشتی مشابه طیب برایش رقم زد. طیب فدای روح الله شد و شاهرخ هم فدای راه روح الله شد.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید