eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆📚#معرفی_کتاب ✍کتاب#آب_هرگز_نمی‌میرد، خاطرات سردار جانباز #میرزامحمد_سُلگی فرمانده گردان۱۵۲حضرت ابا
👆📕 ✍کتابِ آب هرگز نمی‌ميرد از کتاب‌هایی است که را به همراه دارد و رهبر معظم انقلاب در میان کتاب‌های خاطرات جنگ، این کتاب را از دانسته‌اند. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆📕 ✍کتابِ آب هرگز نمی‌ميرد از #جمله کتاب‌هایی است که #تقریظ_امام_خامنه‌ای را به همراه دارد و رهبر مع
🔖فراز آخر فصل هشتم : آب هرگز نمی‌ميرد 🌗هرشب یک یا دو گردان با دو اطلاعاتی با لباس به شناسایی می‌رفتند. سه چهار مرتبه ای که تنِ من در شب🌘 تاریک به آبِ سرد و موّاج 🌊 خورد،تا میانه اروند رفتیم و نیروهای دشمن🥷 را که خیلی راحت لب ساحلشان جابه‌جا می‌شدند، دیدیم. ما نمی‌دانستیم که آن‌ها نیز ما و بقیه بلدچی‌ها را در شب های قبل دیده اند؛ولی به طرفمان نمی‌کنند. وقتی با به ساحل خودمان پا گذاشتیم، دندان‌هایمان🦷 از سرما به هم می‌خورد.بچه‌ها آب داغ 🔥به سر و رویمان ریختند تا کمی آرام شدیم. 🔻 پیشِ رو بود.البته به دلیل هوای سرد زمستان❄️، حکایت تشنگی در جزیره مجنون تکرار نمی‌شد؛ولی باز ما بودیم و آب.🌊 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📹 فیلمی از دیدار رهبر معظم انقلاب با سردار شهید حاج میرزا محمد سلگی 💧آب هرگز نمی‌میرد💧
🥀نگاهی به زندگی شهید «میرزامحمد سلگی» «میرزامحمد سلگی» یک عمر ساده و بی‌ریا زندگی کرد و شهید و به خاک سپرده شد. 📆«میرزامحمد سلگی» متولد روز فروردین🌱 سال ۱۳۳۵ در «هادی‌آباد» بخش فیروزان نهاوند است، در بزرگ شد و در سن کم با «پروین سلگی» که وی نیز فرزند و خواهر شهید بود، ازدواج کرد.👩‍👦 📍وی در سن ۲۲ سالگی از روز‌های در ﷼جبهه‌ها حضور داشت، سال ۱۳۶۲ فرمانده گردان ۱۵۲ حضرت ابوالفضل (ع) و رئیس ستاد لشکر سپاه انصارالحسین (ع) شده بود که در این گردان تا بعد از عملیات «کربلای ۵» در سال ۱۳۶۵ حضور داشت و به درجه 👨‍🦯 نائل آمد. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🥀نگاهی به زندگی شهید «میرزامحمد سلگی» «میرزامحمد سلگی» #جانباز_شیمیایی یک عمر ساده و بی‌ریا زندگی کر
👆👌 🔻 بعد از دفاع مقدس با دو پای مصنوعی🦿🦿 خود دست از تلاش نکشید و در راه ، ، و های دفاع مقدس قدم برداشت. 😔در این رشید دوران دفاع مقدس پس از دوران رنج و سختی باقی مانده از دفاع مقدس در اثر 😷 یادگار از رژیم بعث عراق، در روز ۱۴ فروردین سال 1399 به جمع یاران شهیدش پیوست.🥀🍃 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆✍ 🔖پیام تسلیت مقام معظم رهبری در پی درگذشت سردار میرزامحمد سلگی
📍فرازی از وصیت سردار سلگی پشت سر ولایت‌فقیه حرکت کنید که به یاری خدا پیروزی نزدیک است در بخشی از این وصیت‌نامه آمده است: 📍 نه دست از و مبارزه با باطل و ستم برمی‌دارد و نه دست از و ظلم و ستم و چپاول برمی‌دارند و درنهایت یا باید و از بین برود و تن به‌حق دهد یا ما باید مثل سیدالشهداء حسین (ع) به برسیم و از روی زمین برداشته شویم. 📍البته در طول این مدت، با ما بوده و با هم با حکومت تا بن دندان مسلح و در هشت سال پیروز شدیم و هم در این چند دهه در بدون وقفه با و همه همراهان و هم‌پیمانان آن‌ها شده‌ایم. 📍 متعال تاکنون است؛ پس این امت پشت سر و انقلاب حرکت کنید که ان‌شاءالله به و آقا و مولایمان امام زمان (عج) نزدیک است.✅💔 ✍روح بلند و‌ والایش شاد، قرین رحمت الهی🥀🌿🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣ قسمت اول: 💖مقدمه ✍امروز که درگیر و دار نبردِ بی‌سرانجام ِ قدرت است،... امروز که دست در دست اشرار داده و قاره‌ی کهن را در خطر انداخته است،.... امروز که برای خواب 😴آسوده‌ی کودکانمان هشت سال زیر گلوله‌ باران☄ همان قدرت‌ها سپری کردیم و امنیت را در جای جای این خاک نقش زدیم،... و برای همین ، همین آرامش، همین خنده‌ها☺️، مردانی را فدا میکنیم که کودکانشان👶 هنوز عطر تن پدر را به جان نکشیده‌اند... ««آیه»»قصه‌ی زنان به جا مانده از مردانی است که جان دادند و تن به خفّت ندادند؛ ««آیه»»قصه‌ی کودکانی است که پدر ندیده‌اند، که پدر میخواهند؛ ««آیه»» قصه‌ی زنان🧕 و کودکان سرزمینی است که در طی هشت سال یتیم‌های بسیاری برایش ماند. قصه ی مردانی که هویت گم کرده‌اند.... قصه‌ی زنانی که بالِ پروازِ 🦋مردانشان می‌شوند و... بهشت همین نزدیکی‌‌هاست..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣ قسمت اول
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 2⃣ قسمت دوم: بسم الله الرحمن الرحیم برف❄️ آنقدر بارید تا تمام جاده را سپید پوش کرد و راهها را بست. جاده در میان انبوهی از برف فرو رفت و خودروهای🚙🚌 زیادی در میان آن زمینگیر شدند. در راه ماندگان، به هر نحوی سعی در گرم کردن🔥 خود و خانواده هایشان داشتند. جوان بلند قامتی به موتور سیکلت🛵 عظیم‌الجثه‌اش تکیه داده و کاپشن موتور سواری‌اش را بیشتر به خود می‌فشرد تا گرم شود، کسی به او توجهی نداشت؛ انگار سرما در دلشان نشسته بود که نسبت به همنوعی که از سرما در حال یخ زدن بود بی‌تفاوت بودند. با خود اندیشید:🧐 "کاش به حرف «مسیح» گوش داده بودم و با موتور🛵 پا در این جاده نمی‌گذاشتم!" مرد شصت ساله‌ای👴 از خودروی 🚖خود پیاده شد. بارش برف با باد شدیدی💨 که می‌وزید سرها را در گریبان فرو برده بود. صندوق عقب را باز کرد و مشغول انتقال وسایلی به درون خودرو شد. سایه‌ای توجهش را جلب کرد و باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به جوان🧔 در خود فرو رفته نگاه بیندازد؛ لختی تامل کرد و بعد به سمت جوان رفت. _سلام🤚؛ با موتور🏍 اومدی تو جاده؟! +سلام✋؛ نمیدونستم هوا اینجوری میشه. _هوا سرده، بیا تو ماشین من تا راه باز بشه! جوان چشمان متعجبش 😳را به مرد روبه‌رویش دوخت و تکرار کرد: +بیام تو ماشین🚖 شما؟! _خب آره! و دست پسر را گرفت و با خود به سمت خودرو برد: _زود بیا که یخ کردیم؛ بشین جلو! خودش هم در سمت راننده را باز کرد و نشست. وقتی در را بست، متوجه زن🧕 جوانی شد که روی صندلی عقب نشسته. آرام سلام🤚 کرد و گفت: _ببخشید مزاحم شدم. جوابی از دختر نشنید. آنقدر سردش بود که توجهی نکرد. مرد پتویی به دستش داد و گفت: _اسمم علیِ... «حاج علی» صدام میکنن؛ اسم تو چیه پسرم؟ طعم شیرینی داشت این پسرم گفتن حاج علی؛ طعم دهانش که شیرین شد، قلبش را گرم کرد. _«ارمیا» هستم... «ارمیا پارسا» حاج علی: _فضولی نباشه کجا میرفتی؟ ارمیا: _راستش داشتم برمیگشتم تهران؛ برای تفریح رفته بودم جواهرده. حاج علی: _توی این برف و سرما؟! ما هم میرفتیم تهران. ارمیا: _اینجور وقتا خلوته؛ تهرانی هستید؟ صدای زمزمه مانند دختر را شنید: _جواهر ده رو دوست داره، روزایی که خلوته رو خیلی دوست داره. حاج علی با چشمان غمگینش🥺 به زن نگاه کرد: _هنوز که چیزی معلوم نیست عزیز بابا، بذار معلوم بشه چی شده بعد با خودت اینجوری کن! «آیه» در خاطراتش غرق شده بود.... و صدایی نمی‌شنید.صدای صحبت‌های ارمیا و حاج علی محو و محوتر می‌شد و صدای مردی در گوشش زنگ میزد: 🕊_وای آیه... انگار اینجا خود بهشته! آیه با لبخند☺️ به مردش نگاه کرد و با شیطنت گفت: _شما که تا دیروز میگفتی هرجا که من باشم برات بهشته، نظرت عوض شد؟ 🕊_نه بانو؛ اینجا با حضور تو بهشته، نباشی بهشت خدا هم خود جهنمه! آیه مستانه😆 خندید به این اخم و جدیّتِ صدای مَردش...‌. صدای حاج علی او را از خاطرات به بیرون پرتاب کرد: _آیه جان... بابا! بیا این آب‌جوش رو بخور گرمت کنه! به لیوان میان دستان پدر نگاه کرد. لیوان را گرفت و بخارش را نفس کشید و گفت: _لذت خوردن یه چایی🥤 خوب، به اینه که اول عطرشو نفس بکشی.مخصوصًا وقتی چای زنجبیل باشه! استکان را به بینی‌اش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت چشمانش را بست.😌 حاج علی لیوان چای را به سمت ارمیا گرفت: _بفرمایید، چای دارچینه، بخور گرم شی! لیوان🥤 را گرفت و تشکر کوتاهی کرد. نگاهی به اطراف انداخت. بارش برف❄️ قطع شده بود..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید 💚ادامه دارد.....