🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆📚#معرفی_کتاب ✍کتاب#آب_هرگز_نمیمیرد، خاطرات سردار جانباز #میرزامحمد_سُلگی فرمانده گردان۱۵۲حضرت ابا
👆📕
✍کتابِ آب هرگز نمیميرد از #جمله کتابهایی است که #تقریظ_امام_خامنهای را به همراه دارد و رهبر معظم انقلاب در میان کتابهای خاطرات جنگ، این کتاب را از #بهترینها دانستهاند.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆📕 ✍کتابِ آب هرگز نمیميرد از #جمله کتابهایی است که #تقریظ_امام_خامنهای را به همراه دارد و رهبر مع
🔖فراز آخر فصل هشتم : آب هرگز نمیميرد
🌗هرشب یک یا دو #فرمانده گردان با دو #بلدچی اطلاعاتی با لباس #غواصی به شناسایی میرفتند.
سه چهار مرتبه ای که تنِ من در شب🌘 تاریک به آبِ سرد و موّاج #اروندرود🌊 خورد،تا میانه اروند رفتیم و نیروهای دشمن🥷 را که خیلی راحت لب ساحلشان جابهجا میشدند، دیدیم.
ما نمیدانستیم که آنها نیز ما و بقیه بلدچیها را در شب های قبل دیده اند؛ولی به طرفمان #تیراندازی نمیکنند.
وقتی با #لباس_غواصی به ساحل خودمان پا گذاشتیم، دندانهایمان🦷 از سرما به هم میخورد.بچهها آب داغ 🔥به سر و رویمان ریختند تا کمی آرام شدیم.
🔻#عملیات_سختی پیشِ رو بود.البته به دلیل هوای سرد زمستان❄️، حکایت تشنگی در جزیره مجنون تکرار نمیشد؛ولی باز ما بودیم و آب.🌊
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔖فراز آخر فصل هشتم : آب هرگز نمیميرد 🌗هرشب یک یا دو #فرمانده گردان با دو #بلدچی اطلاعاتی با لباس #
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 فیلمی از دیدار رهبر معظم انقلاب با سردار شهید حاج میرزا محمد سلگی
💧آب هرگز نمیمیرد💧
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹 فیلمی از دیدار رهبر معظم انقلاب با سردار شهید حاج میرزا محمد سلگی 💧آب هرگز نمیمیرد💧
🥀نگاهی به زندگی شهید «میرزامحمد سلگی»
«میرزامحمد سلگی» #جانباز_شیمیایی یک عمر ساده و بیریا زندگی کرد و #مظلومانه شهید و به خاک سپرده شد.
📆«میرزامحمد سلگی» متولد #نخستین روز فروردین🌱 سال ۱۳۳۵ در #روستای «هادیآباد» بخش فیروزان نهاوند است،
در #نهاوند بزرگ شد و در سن کم با «پروین سلگی» که وی نیز فرزند و خواهر شهید بود، ازدواج کرد.👩👦
📍وی در سن ۲۲ سالگی از #اولین روزهای #جنگ_تحمیلی در ﷼جبههها حضور داشت، سال ۱۳۶۲ فرمانده گردان ۱۵۲ حضرت ابوالفضل (ع) و رئیس ستاد لشکر سپاه انصارالحسین (ع) شده بود که در این گردان تا بعد از عملیات «کربلای ۵» در سال ۱۳۶۵ حضور داشت و به درجه #جانبازی👨🦯 نائل آمد.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🥀نگاهی به زندگی شهید «میرزامحمد سلگی» «میرزامحمد سلگی» #جانباز_شیمیایی یک عمر ساده و بیریا زندگی کر
👆👌
🔻#شهید_سلگی بعد از #پایان دفاع مقدس با دو پای مصنوعی🦿🦿 خود دست از تلاش نکشید و در راه #دفاع_مقدس، #حفظ_آثار، #نشر_خاطرات و #دلاوری های دفاع مقدس قدم برداشت.
😔در #نهایت این #سردار رشید دوران دفاع مقدس پس از #تحمل دوران رنج و سختی باقی مانده از دفاع مقدس در اثر #مشکلات_تنفسی😷 یادگار از #حمله_شیمیایی رژیم بعث عراق، در روز ۱۴ فروردین سال 1399 به جمع یاران شهیدش پیوست.🥀🍃
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆👌 🔻#شهید_سلگی بعد از #پایان دفاع مقدس با دو پای مصنوعی🦿🦿 خود دست از تلاش نکشید و در راه #دفاع_مقدس،
👆✍
🔖پیام تسلیت مقام معظم رهبری در پی درگذشت سردار میرزامحمد سلگی
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆✍ 🔖پیام تسلیت مقام معظم رهبری در پی درگذشت سردار میرزامحمد سلگی
📍فرازی از وصیت سردار سلگی
پشت سر ولایتفقیه حرکت کنید که به یاری خدا پیروزی نزدیک است
در بخشی از این وصیتنامه آمده است:
📍 نه #انقلاب_اسلامی دست از #حق و مبارزه با باطل و ستم برمیدارد و نه #دشمنان_اسلام دست از #توطئه و ظلم و ستم و چپاول برمیدارند و درنهایت یا باید #باطل و #استکبار از بین برود و تن بهحق دهد یا ما باید مثل #ارباب_شهیدمان سیدالشهداء حسین (ع) به #شهادت برسیم و از روی زمین برداشته شویم.
📍البته در طول این مدت، #وعده_الهی با ما بوده و با #دستخالی هم با حکومت تا بن دندان مسلح #شاه_طاغوتی و در هشت سال #دفاع_مقدس پیروز شدیم و هم در این چند دهه در #مبارزه بدون وقفه با #استکبار_جهانی و همه همراهان و همپیمانان آنها #پیروز شدهایم.
📍#وعده_خداوند متعال تاکنون #تحققیافته است؛ پس این امت #شهیدپرور پشت سر #ولایتفقیه و #رهبرحسینیتبار انقلاب حرکت کنید که انشاءالله #پیروزی به #لطف_خدا و #حمایت آقا و مولایمان امام زمان (عج) نزدیک است.✅💔
✍روح بلند و والایش شاد، قرین رحمت الهی🥀🌿🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
1⃣ قسمت اول:
💖مقدمه
✍امروز که #دنیا درگیر و دار نبردِ بیسرانجام ِ قدرت است،...
امروز که #غرب دست در دست اشرار داده و #امنیت قارهی کهن را در خطر انداخته است،....
امروز که برای خواب 😴آسودهی کودکانمان هشت سال زیر گلوله باران☄ همان قدرتها سپری کردیم و امنیت را در جای جای این خاک نقش زدیم،...
و برای #حفظ همین #امنیت، همین آرامش، همین خندهها☺️، مردانی را فدا
میکنیم که کودکانشان👶 هنوز عطر تن پدر را به جان نکشیدهاند...
««آیه»»قصهی زنان به جا مانده از مردانی است که جان دادند و تن به خفّت ندادند؛ ««آیه»»قصهی کودکانی است که پدر ندیدهاند، که پدر میخواهند؛
««آیه»»
قصهی زنان🧕 و کودکان سرزمینی است که در طی هشت سال یتیمهای
بسیاری برایش ماند.
قصه ی مردانی که هویت گم کردهاند....
قصهی زنانی که بالِ
پروازِ 🦋مردانشان میشوند و...
بهشت همین نزدیکیهاست.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣ قسمت اول
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
2⃣ قسمت دوم:
بسم الله الرحمن الرحیم
برف❄️ آنقدر بارید تا تمام جاده را سپید پوش کرد و راهها را بست. جاده #چالوس در میان انبوهی از برف فرو رفت و خودروهای🚙🚌 زیادی در میان آن زمینگیر شدند.
در راه ماندگان، به هر نحوی سعی در گرم کردن🔥 خود و خانواده هایشان داشتند.
جوان بلند قامتی به موتور سیکلت🛵 عظیمالجثهاش تکیه داده و کاپشن
موتور سواریاش را بیشتر به خود میفشرد تا گرم شود،
کسی به او توجهی نداشت؛
انگار سرما در دلشان نشسته بود که نسبت به همنوعی که از سرما در حال یخ زدن بود بیتفاوت بودند.
با خود اندیشید:🧐
"کاش به حرف «مسیح» گوش داده بودم و با موتور🛵 پا در این جاده نمیگذاشتم!"
مرد شصت سالهای👴 از خودروی 🚖خود پیاده شد. بارش برف با باد شدیدی💨 که میوزید سرها را در گریبان فرو برده بود.
صندوق عقب را باز کرد و
مشغول انتقال وسایلی به درون خودرو شد. سایهای توجهش را جلب کرد و باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به جوان🧔 در خود فرو رفته نگاه بیندازد؛
لختی تامل کرد و بعد به سمت جوان رفت.
_سلام🤚؛ با موتور🏍 اومدی تو جاده؟!
+سلام✋؛ نمیدونستم هوا اینجوری میشه.
_هوا سرده، بیا تو ماشین من تا راه باز بشه!
جوان چشمان متعجبش 😳را به مرد روبهرویش دوخت و تکرار کرد:
+بیام تو ماشین🚖 شما؟!
_خب آره!
و دست پسر را گرفت و با خود به سمت خودرو برد:
_زود بیا که یخ کردیم؛ بشین جلو!
خودش هم در سمت راننده را باز کرد و نشست.
وقتی در را بست، متوجه زن🧕 جوانی شد که روی صندلی عقب نشسته.
آرام سلام🤚 کرد و گفت:
_ببخشید مزاحم شدم.
جوابی از دختر نشنید. آنقدر سردش بود که توجهی نکرد. مرد پتویی به دستش داد و گفت:
_اسمم علیِ... «حاج علی» صدام میکنن؛ اسم تو چیه پسرم؟
طعم شیرینی داشت این پسرم گفتن حاج علی؛ طعم دهانش که شیرین
شد، قلبش را گرم کرد.
_«ارمیا» هستم... «ارمیا پارسا»
حاج علی: _فضولی نباشه کجا میرفتی؟
ارمیا: _راستش داشتم برمیگشتم تهران؛ برای تفریح رفته بودم جواهرده.
حاج علی: _توی این برف و سرما؟! ما هم میرفتیم تهران.
ارمیا: _اینجور وقتا خلوته؛ تهرانی هستید؟
صدای زمزمه مانند دختر را شنید:
_جواهر ده رو دوست داره، روزایی که خلوته رو خیلی دوست داره.
حاج علی با چشمان غمگینش🥺 به زن نگاه کرد:
_هنوز که چیزی معلوم نیست عزیز بابا، بذار معلوم بشه چی شده بعد با
خودت اینجوری کن!
«آیه» در خاطراتش غرق شده بود....
و صدایی نمیشنید.صدای صحبتهای ارمیا و حاج علی محو و محوتر میشد و صدای مردی در گوشش زنگ میزد:
🕊_وای آیه... انگار اینجا خود بهشته!
آیه با لبخند☺️ به مردش نگاه کرد و با شیطنت گفت:
_شما که تا دیروز میگفتی هرجا که من باشم برات بهشته، نظرت عوض شد؟
🕊_نه بانو؛ اینجا با حضور تو بهشته، نباشی بهشت خدا هم خود جهنمه!
آیه مستانه😆 خندید به این اخم و جدیّتِ صدای مَردش....
صدای حاج علی او را از خاطرات به بیرون پرتاب کرد:
_آیه جان... بابا! بیا این آبجوش رو بخور گرمت کنه!
به لیوان میان دستان پدر نگاه کرد. لیوان را گرفت و بخارش را نفس کشید و گفت:
_لذت خوردن یه چایی🥤 خوب، به اینه که اول عطرشو نفس بکشی.مخصوصًا وقتی چای زنجبیل باشه!
استکان را به بینیاش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت چشمانش را بست.😌
حاج علی لیوان چای را به سمت ارمیا گرفت:
_بفرمایید، چای دارچینه، بخور گرم شی!
لیوان🥤 را گرفت و تشکر کوتاهی کرد. نگاهی به اطراف انداخت. بارش برف❄️ قطع شده بود.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💚ادامه دارد.....
🗣نگران نباشید،
خداوند پروندهای را که مردم مینویسند، نمیخواند....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید