eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
استاد فخرالدین حجازی در جمع رزمنده‌ها
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سخنرانی دهه ۶۰ استاد فخرالدین حجازی در جمع رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین (ع) 🕌مسجد۱۴معصوم (ع) شهرک‌دارخوئین (مقر و عقبه لشگر: جاده اهواز_آبادان) 🌴دوران ، 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#طنز_جبهه 💠 تکبیر 😂 😄 #شوخی با فخرالدین حجازی:👇
⏳ سال 61 بود. «فخر الدین حجازی» در میان جمع زیادی از ها حاضر شده بود. 🎤 در این میان، شروع به برای آنها کرد. در طی سخنرانیش به بسیجیان و از روی و اخلاص نسبت به آنان گفت: "من بند کفش شما بسیجیان هستم" ⚪️ یکی از که معلوم نبود خواب😴 بود یا را درست نفهمیده بود، از ته با بلند و رسا در تایید و پشتیبانی از این جمله، گفت: !!! 😂 صدای خنده‌ی 😇رزمنده ها فضا را پر کرد و همه ی جمعیت با تمام توان, «الله اکبر» گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند‼️ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 #فیلم | واکنش حضرت امام نسبت به مدح و تمجید ایشان توسط فخرالدین حجازی، نماینده محبوب مردم تهران (
👆 🔻یکی از که در مورد او از اصلی فعالیت‌های سیاسی مطرح می‌شود او در سید روح‌الله خمینی است که او در آن با لحنی بسیار و با# برشمردن صفات متعدد و پی در پی از جمله رهبر جمهوری اسلامی به نبی که حکمرانی بر جهان گوارایش باد، به از خمینی پرداخت. این سخنان با واکنش منفی خمینی همراه بود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
👆 🔻یکی از #دلایلی که در مورد #خروج او از #صحنه اصلی فعالیت‌های سیاسی مطرح می‌شود #سخنرانی او در #حضو
👈پاسخ امام خمینی ره در قبال تعاریف آقای حجازی از ایشان👇 🎙من این را دارم که که آقای حجازی فرمودند دربارهٔ من، بیاید. من این را دارم که با این ایشان و امثال ایشان، برای من یک و پیش بیاید. من به خدای تبارک و تعالی می‌برم از . من اگر خودم برای نسبت به سایر انسان‌ها یک قائل باشم، این است و . من در عین حال که از آقای حجازی می‌کنم که است و متعهد، لکن می‌کنم که در حضور من مسائلی که ممکن است من باورم بیاید، فرمودند». 🔻 🌿و انسان های خودساخته اینچنین اند 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 3⃣ قسمت ۳: ✍بارش برف❄️ قطع شده بود؛ اما آنقدر شدید باریده بود که هنوز هم امکان حرکت وجود نداشت؛ باید و بمانند. دستی جلوی چشمش قرار گرفت، حاج علی بسته‌ای بیسکوئیت 🍪را مقابلش گرفته بود: _بخور، بهتر از هیچیه! وقت نشد وسایل سفر رو حاضر کنم؛ برگشتمون عجله‌ای شد. حال دخترمم خوب نیست، زن‌ها بهتر این کارا رو بلدن! ارمیا: _این حرفا چیه حاج علی، من مهمون ناخوانده شدم! حاج علی لبخندی☺️ زد و نگاهش مات جاده شد: _انگار این راه حالا حالا ها باز نمیشه. چند ⏳ساعت پیش بود که بهمون خبر دادن دامادم شده، سریع حرکت کردیم بریم ببینیم چی شده؛ هنوز نمیدونیم چیشده؛ اصلا خبر قطعی هست یا نه؟ نگاه کنجکاو ارمیا👀 به حاج علی بود؛ ولی نگاه حاج علی هنوز به مقابلش بود: _یکسال📆 پیش بود که اومد بهم گفت میخوام برم ! میگفت راضی شده، اومده بود ازم اجازه بگیره؛ میدونست این راهی که میره احتمال برنگشتنش بیشتر از برگشتنشه! ارمیا زد به مردی که رفت... و پوزخند زد به زنی که شوهرش را به فرستاده.زنی که حکم مرگ همسرش را داده بود دستش....🙁 آرام آب‌جوش‌اش🥤 را مینوشید. کودک در بطنش تکانی خورد. کمرش درد گرفته بود از این همه نشستن! کودکش هم خسته بود و این خستگی‌اش از تکان‌های مداومش مشخص بود. دستش را روی شکم برجسته‌اش گذاشت: " آرام باش جان مادر! آرام باش نفس پدر! آرام باش که خبر آورده‌اند پدرت بی‌نفس شده! تو آرام باش آرام جانم! " چشمانش😌 را بست و وقتی گشود که صدای از گوشی تلفنش📞 بلند شد... صدای دلنشین که پیچید، آیه چشمانش🙂 را از هم باز کرد. حاج علی از بسته‌ای درآورد ، و در آن را گشود. تیمم کرد و بعد خاک را به دست آیه داد. داخل ماشین نماز📿 خواندند و ارمیا نگاه کرد ، به زنی که را ساعاتی قبل از دست داده و میخواند! به مردی که پناهش داده و آرام نماز📿 میخواند! فشاری در قلبش حس کرد، فشاری که هربار صدای را میشنید احساس میکرد... فشاری که این نمازهای به قلبش می‌آورد. خورشید🌝 در حال خودنمایی بود ، که راهداری🚓 و هلال‌احمر 🏥و راهنمایی و رانندگی به کمک هم راه را باز کرده و به خودروها کمک کردند که به راه خود ادامه دهند. ارمیا از صمیم قلب🫀 تشکر کرد: _واقعا ازتون ممنونم که چند ساعتی بهم پناه دادید! اگه نبودین من تو این سرما💨 میمردم. حاج علی: _این چه حرفیه پسرم؟! هواتو داره. تا هم‌مسیریم، پشت سر ما باش که اگه اتفاقی افتاد دوباره تنها نباشی! +بیشتر از این شرمنده‌ام نکنید حاج آقا! حاج علی: _این حرفا رو نزن؛ پشت ماشین من بیا که خیالم راحت باشه! ارمیا لبخندی بر لب ☺️نشاند: _چشم! شما حرکت کنید منم پشت سرتونم 💚ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید