eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
777 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا سلام عرض ادب و احترام محضر دوستان، وقت همگی بخیر، به گروه خودتون خوش اومدید 🤚🍃 🌺 عزیزان، همونطور که در دو متن بالا آمده ، این کانال در جهت اجرای فرمان و رهنمود مقام معظم رهبری،برای زنده نگه داشتن یاد و نام و راه شهدا، همان ها که از مال و جان و خانواده های خود برای حفظ اسلام و جمهوری اسلامی گذشتند تشکیل شده است، از شما عزیزان ممنون خواهم بود اگر در جهت ارتقاء و گسترش و نشر مطالب این کانال فرم دعوت نامه را به همراه هرکدام از پست ها که مورد پسندتان قرار گرفته است ، داخل گروه هایی که عضو هستید به ویژه فعالیت دارید ،ارسال بفرمایید . 🙏🍃🌺 اجر همگی با بی بی دوعالم حضرت زهرا سلام الله علیها
توجه داشته باشید، در صورت تصمیم برای ارسال دعوت نامه و پست به سایر گروه ها از گزینه ی هدایت(فوروارد) که در تصویر مشخص شده استفاده بفرمایید تشکر
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣1⃣ قسمت ۱۱ :🔻 _امروز نه حلقه‌ای💍 خواهد بود، نه مهریه‌ای، نه دسته گلی💐، نه ماشین عروسی و نه لباس عروسی👰‍♂! _جایی شنیده بود 🙇 لباس عروسشان سیاه است... خدایا! من خون 🩸چه کسی را نوشیده‌ام که سیاهی دامن‌گیرم شده؟! _به دنبال پاهای👣 پدر میرفت ، و ذهنش را مشغول میکرد. به تمام چیزهایی که روزی بی‌تفاوت از آنها میگذشت، با دقت فکر میکرد. نگاهش را خیره کفشهای🥾 پدر کرد ، که نبیند جز سیاهی‌ها را! میدانست تمام این اتاق پر از آدم‌های سیاهپوش است. پر از مردان و زنان سیاهپوش.میدانست زن‌ها گریه😥 و نفرین می‌کنندش... و رهای بیگناه را مقصر تمام بدی‌های دنیا میکنند! _دستی🤏 نگاه مات شده‌اش به کفشهای🥾 پدر را پاره کرد. دستی که آستین‌های سیاهش با سپیدی پوستش در تضاد بود. دستی که نمیدانست از آن کیست . _و چیزی در دلش میخواست بداند این دست چه کسی است که در میان این همه نحسی و سیاهی، قرآنی📔 با آن جلد سپید را مقابلش گرفته است! شاید باشد، که باز هم به موقع به دادش رسیده است! _نام ، دلش🤍 را آرام کرد! دستِ دراز شده هنوز مقابلش بود. قرآن📔 را گرفت... بازش نکرد، با خدا قهر نبود آخر یادش داده بود با خدا معنا ندارد؛ فقط آدمها برای خود است که قهر با خدا را میکنند! قرآن را باز نکرد چون نداشت... _تمام ذهنش شده بود. در میان تمامی این سیاهی‌ها چیست که قرآن 📔را به دست من رساندی خدا؟ چیست که من اینجا نشسته‌ام؟ _معنایش را نمیدانم! من به این چیزها قد نمیدهد. من سوادم به دانستن این و و نمیرسد! 🤲کاش بود و برایش از حرف میزد! مثل روزهایی که گذشت! مثل تمام روزهایی که بود! راستی آیه کجاست؟ یاد آن روز افتاد:....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣1⃣ قسمت ۱۱ :
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 2⃣1⃣ قسمت ۱۲:🔻 _ وارد اتاق شد: _از دکتر مرخصی گرفتم؛ البته بعد از برگشت دکتر از ! بعد اون ، من تا چند وقت بعدش نمیام، دارم میرم پیش بابام! آقامونم که باز داره میره ! دل و دماغ اینجا و کار رو ندارم. مراجعام رو هم گفتم بدن به تو، کارتو قبول دارم بانو! ابرویی😉 بالا انداخت و گفت: _حالا کی گفته من جور تو رو میکشم؟ تابی به گردنش داد: _باید جور بکشی! خل شد پسرم👶 از دست و تو و اون «سایه». اعتراض کرد: _مگه چیکارش کردیم؟ تو بذار اون بچه بشه، اون هنوز ! جنین! همچین دهنشو پر میکنه میگه 👶 که انگار چی هست! چشم غره‌ای😠 به سایه رفت: _با نی‌نی من درست حرف بزنا! بچه‌م شخصیت داره! دلش ضعف رفت برای این مادرانه‌های آیه! _صدایی را از جدا کرد.دقیقا وسط تمام بدبختی‌هایش فرود آمد. -خانم رها مرادی، فرزند شهاب... _گوشهایش👂 را بست! بست تا نشنود صدای که درد داشت کلامش! دیگر هیچ نشنید. شنیدنش فراتر از توان آدمی بود. -رها! این صدا را در هر حالی میشنید! مگر میشود صدای پدر را نشنود؟ مگر میشود نشنود 🛎 را که قبل از تمام کتک خوردنهایش میشنید؟ این را خوب میشناخت! باید بله میگفت؟ بله میگفت و تمام میشد؟ بله میگفت و به پایان می رسید؟ میگفت و میشد؟! -بله _اجازه نگرفت از پدری که رها را رهایی پسرش کرد. صدای ِکِل نیامد... کسی نقل نپاشید🍡... تبریک نگفتند... عسل نبود... حلقه💍 نبود... هیچ نبود! فقط گریه😢 بود و گریه... صدای را میشنید؛ سر بلند نکرد. سر به زیر بلند شد از جایش. _قصد خروج از در را داشت که کسی گفت: _هنوز نکردی که! کجا میری؟ را نمیشناخت؛ حتما یکی از خانواده‌ی بودند، یکی از خانواده‌ی شوهرش! به سمت میز رفت و خودکار 🖊را برداشت و تمام جاهایی را که مرد نشان میداد کرد. خودکار🖊 را که زمین گذاشت، دست مردانه ای جلو آمد و آن را برداشت؛ حتما دست بود. افکارش را پس زد. صدای پدر🗣 را شنید که درباره‌ی آزادی دردانه‌اش حرف میزد. _پوزخندی😏 زد و باز قصد بیرون رفتن از آن هوای خفه را داشت که صدایی مانع شد: _کجا خانم؟ کجا سرتو انداختی پایین و داری میری؟ دیگه خونه‌ی🏡 بابا نیستی که خودسر باشی مثل اون ! دنبال من بیا! _و مرد🕵‍♂ جلوتر رفت! صدایش جوان بود. مقتول بود؟ این صدا صدای همسرش بود؟ چشمش به کفشهای سیاه مرد بود و می رفت. مردی با لباسهای سیاه که از نویی برق میزد. لباسهای خودش را در ذهنش مرور کرد... _عجب زن و شوهری بودند! لباسهای مستعمل شده ی خودش کجا و لباسهای این مرد کجا! مرد مقابل ماشینی🚖 ایستاد و خطاب به رها گفت: _سوار شو! _و رها رسوار شد. بودن را بلد بود! از کودکی به او آموخته بودند اینگونه باشد؛ فقط بود که به او شخصیت میداد؛ فقط آیه بود که..... 💚ادامه دارد.... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_11678645259.mp3
زمان: حجم: 6.3M
♡♥️ 🎧مجنون‌عشقۍ دید؎دِلاشِیداشد؎..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
♡♥️ واجبِ شرعۍ ؏شق‌ست سَلامـ سرِ صُبح السَلامـ اِ؎ همہ‌؎ ؏شق و مسلمانۍ من.. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
صبح آمده، برخیز و بگو: بسم الله سرشار ز نعمتی تو ماشاءالله!🌤 بسپار به ، هرچه را می‌خواهی لا حول و لا قوه الا بالله!☺️ 🌷صبحتون شهدایی🌷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید