🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
1⃣1⃣ قسمت ۱۱ :🔻
_امروز نه حلقهای💍 خواهد بود، نه مهریهای، نه دسته گلی💐، نه ماشین عروسی و نه لباس عروسی👰♂!
_جایی شنیده بود #خون_آشامها🙇 لباس عروسشان سیاه است... خدایا! من خون 🩸چه کسی را نوشیدهام که سیاهی دامنگیرم شده؟!
_به دنبال پاهای👣 پدر میرفت ،
و ذهنش را مشغول میکرد. به تمام چیزهایی که روزی بیتفاوت از آنها میگذشت، با دقت فکر میکرد.
نگاهش را خیره کفشهای🥾 پدر کرد ،
که نبیند جز سیاهیها را! میدانست تمام این اتاق پر از آدمهای سیاهپوش است. پر از مردان و زنان سیاهپوش.میدانست زنها گریه😥 و نفرین میکنندش...
و رهای بیگناه را مقصر تمام بدیهای دنیا میکنند!
_دستی🤏 نگاه مات شدهاش به کفشهای🥾 پدر را پاره کرد. دستی که آستینهای سیاهش با سپیدی پوستش در تضاد بود. دستی که نمیدانست از آن کیست .
_و چیزی در دلش میخواست بداند این دست چه کسی است که در میان این همه نحسی و سیاهی، قرآنی📔 با آن جلد سپید را مقابلش گرفته است!
شاید #آیه باشد،
که باز هم به موقع به دادش رسیده است!
_نام #آیه، دلش🤍 را آرام کرد! دستِ دراز شده هنوز مقابلش بود.
قرآن📔 را گرفت... بازش نکرد، با خدا قهر نبود آخر #آیه یادش داده بود #قهر با خدا معنا ندارد؛ فقط آدمها برای #توجیه_گناهان خود است که قهر با خدا را #بهانه میکنند! قرآن را باز نکرد چون #حسی نداشت...
_تمام ذهنش #خالی شده بود. در میان تمامی این سیاهیها #حکمتت چیست که قرآن 📔را به دست من رساندی خدا؟#حکمتت چیست که من اینجا نشستهام؟
_معنایش را نمیدانم!
من #سوادم به این چیزها قد نمیدهد. من سوادم به دانستن این #تقدیر و #حکمت و #قسمت نمیرسد!
🤲کاش #آیه بود و برایش از #امید حرف میزد! مثل روزهایی که گذشت! مثل تمام روزهایی که #آیه بود! راستی آیه کجاست؟
یاد آن روز افتاد:....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 1⃣1⃣ قسمت ۱۱ :
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
2⃣1⃣ قسمت ۱۲:🔻
_#آیه وارد اتاق شد:
_از دکتر #صدر مرخصی گرفتم؛ البته بعد از برگشت دکتر از #سمینار! بعد اون #تعطیلات، من تا چند وقت بعدش نمیام، دارم میرم #قم پیش بابام! آقامونم که باز داره میره #سوریه! دل و دماغ اینجا و کار رو ندارم. مراجعام رو هم گفتم بدن به تو، کارتو قبول دارم #رها بانو!
#رها ابرویی😉 بالا انداخت و گفت:
_حالا کی گفته من جور تو رو میکشم؟
#آیه تابی به گردنش داد:
_باید جور بکشی! خل شد پسرم👶 از دست و تو و اون «سایه».
#سایه اعتراض کرد:
_مگه چیکارش کردیم؟ تو بذار اون بچه بشه، اون هنوز #جنینه! جنین! همچین دهنشو پر میکنه میگه #پسرم👶 که انگار چی هست!
#آیه چشم غرهای😠 به سایه رفت:
_با نینی من درست حرف بزنا! بچهم شخصیت داره!
#رها دلش ضعف رفت برای این مادرانههای آیه!
_صدایی #رها را از #آیهاش جدا کرد.دقیقا وسط تمام بدبختیهایش فرود آمد.
-خانم رها مرادی، فرزند شهاب...
_گوشهایش👂 را بست! بست تا نشنود صدای #نحسی که درد داشت کلامش! دیگر هیچ نشنید. شنیدنش فراتر از توان آدمی بود.
-رها!
این صدا را در هر حالی میشنید! مگر میشود صدای #توبیخگر پدر را نشنود؟ مگر میشود نشنود #ناقوسی🛎 را که قبل از تمام کتک خوردنهایش میشنید؟
این #لحن را خوب میشناخت!
باید بله میگفت؟ بله میگفت و تمام میشد؟ بله میگفت و به پایان می رسید؟ #بله میگفت و #هیچ میشد؟!
-بله
_اجازه نگرفت از پدری که رها را #بهای رهایی پسرش کرد.
صدای ِکِل نیامد...
کسی نقل نپاشید🍡... تبریک نگفتند... عسل نبود... حلقه💍
نبود... هیچ نبود!
فقط گریه😢 بود و گریه... صدای #مادرش را میشنید؛ سر بلند نکرد. سر به زیر بلند شد از جایش.
_قصد خروج از در را داشت که کسی گفت:
_هنوز #امضا نکردی که! کجا میری؟
#صدا را نمیشناخت؛ حتما یکی از خانوادهی #مقتول بودند، یکی از خانوادهی شوهرش!
به سمت میز رفت و خودکار 🖊را برداشت و تمام جاهایی را که مرد نشان میداد #امضا کرد.
خودکار🖊 را که زمین گذاشت،
دست مردانه ای جلو آمد و آن را برداشت؛ حتما دست #شوهرش بود. افکارش را پس زد. صدای پدر🗣 را شنید که دربارهی آزادی دردانهاش حرف میزد.
_پوزخندی😏 زد و باز قصد بیرون رفتن از آن هوای خفه را داشت که صدایی مانع شد:
_کجا خانم؟ کجا سرتو انداختی پایین و داری میری؟ دیگه خونهی🏡 بابا نیستی که خودسر باشی مثل اون #داداش_عوضیت! دنبال من بیا!
_و مرد🕵♂ جلوتر رفت! صدایش جوان بود. #عموی مقتول بود؟ این صدا صدای همسرش بود؟ چشمش به کفشهای سیاه مرد بود و می رفت.
مردی با لباسهای سیاه که از نویی برق میزد. لباسهای خودش را در ذهنش مرور کرد...
_عجب زن و شوهری بودند! لباسهای مستعمل شده ی خودش کجا و لباسهای این مرد کجا!
مرد مقابل ماشینی🚖 ایستاد و خطاب به رها گفت:
_سوار شو!
_و رها رسوار شد.
#رام بودن را بلد بود! از کودکی به او آموخته بودند اینگونه باشد؛
فقط #آیه بود که به او شخصیت میداد؛
فقط آیه بود که.....
💚ادامه دارد....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎼تو بگو چایی خونه ، من میگم دارو خونه... ☕️💊 #رضا_جانم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡♥️
چہجمالِجانفزایۍڪھمیانِجانِمایۍ
توبھجانچھمینَمایۍتوچنینشِکرچرایۍ
#مولانا
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_11678645259.mp3
زمان:
حجم:
6.3M
♡♥️
🎧مجنونعشقۍ
دید؎دِلاشِیداشد؎..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡♥️ 🎧مجنونعشقۍ دید؎دِلاشِیداشد؎..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♡♥️
واجبِ شرعۍ ؏شقست سَلامـ سرِ صُبح
السَلامـ اِ؎ همہ؎ ؏شق و مسلمانۍ من..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡♥️ واجبِ شرعۍ ؏شقست سَلامـ سرِ صُبح السَلامـ اِ؎ همہ؎ ؏شق و مسلمانۍ من.. 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوت
♡♥️
هرچند عیان اسٺ ولی وقٺِ بیان اسٺ
؏شقِ تُو گرانقدرترین ؏شقِ جھان اسٺ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
صبح آمده، برخیز و بگو: بسم الله
سرشار ز نعمتی تو ماشاءالله!🌤
بسپار به #دوست، هرچه را میخواهی
لا حول و لا قوه الا بالله!☺️
🌷صبحتون شهدایی🌷
#شهید_روح_الله_صحرایی
#شهید_رضا_حاجی_زاده
#شهید_مصطفی_شیخ_اسلامی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
صبح آمده، برخیز و بگو: بسم الله سرشار ز نعمتی تو ماشاءالله!🌤 بسپار به #دوست، هرچه را میخواهی لا حو
لبخند پشت خاکریز ...☺️
از بالا بودن روحیه حکایت داشت
حکایتی که رمز پیروزی مـا شد ...✅
#مردان_بی_ادعا
#رزمندگان_ارتش
⏳#دوران_جنگ_تحمیلی #دفاع_مقدس
🌴یاد بادآن روزگاران ، یاد باد
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
امروز ؛
تنها چیزی که نیاز دارید
#برنامه، #نقشه راه و #شجاعت
برای ادامه دادن به سمت هدف است.
#قهرمانان_وطن
🌴#دفاع_مقدس
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
امروز ؛ تنها چیزی که نیاز دارید #برنامه، #نقشه راه و #شجاعت برای ادامه دادن به سمت هدف است. #قهرما
عجب نقشه هایی بود
تمام نقشههای دشمن را
بر آب میکرد ...!☺️✅
اردیبهشت ۱۳۶۱
منطقه عملیاتی بیتالمقدس
🌴 دوران #دفاع_مقدس
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید