🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 5⃣1⃣ قسمت ۱۵ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
6⃣1⃣ قسمت ۱۶:🔻
🌤صبح که #رها چشم باز کرد،
#خستهتر از روزهای دیگر بود؛ سخت به خواب😴 رفته و تمام شب کابوس👻 دیده بود.
#پف چشمانش را خودش هم میتوانست بفهمد؛ نیازی به آینه 🪞نداشت.
همان لباس دیروزیاش را بر تن کرد. موهایش را زیر روسریاش 🧕پنهان کرد.
🕌تازه اذان صبح را گفته بودند...
نمازش📿 را خواند، بساط صبحانه ☕️🥛را
مهیا کرد. در افکار خود #غرق بود که صدای🗣 زنی را شنید،
به سمت صدا برگشت و سر به زیر سلام🤚 آرامی داد.
+دختر!
_سلام.
+سلام، امشب شام مهمون داریم. غذا رو از بیرون میاریم اما یه مقدار غذا 🥘برای معصومه درست کن، غذای بیرون رو نخوره بهتره! دسر🍧 و سالاد 🥗رو هم خودت درست کن. غذا رو سلف سرویس سرو میکنیم. از میز گوشه پذیرایی استفاده کن، میوهها🍐🍎 رو هم برات میارن.
_پیش غذا 🫕هم درست کنم؟
+درست کن، حدود سی نفرن!
_چشم خانم
+برام یه چایی☕️ بریز بیار اتاقم!
_رفت و رها چای☕️ و سینی صبحانه🍱 را آماده کرد و به اتاقش برد.
#سنگینی نگاه زن را به خوبی حس میکرد...
زنی که در اندیشهی🤔 دختر بود:
"یعنی نقش بازی میکند؟ نقش بازی میکند که دلشان بسوزد و رهایش کنند؟"
زن به دو پسرش اندیشید؛
یکی زیر خروارها خاک⚰ خفته و دیگری در پیچ و تاب زندگی زیر خروارها فشار فرو رفته.
#خانوادهی رویا را خوب میشناخت، اگر #قبول هم میکردند شرایط سختی میگذاشتند.
لیوان چایش🥤 را در دست گرفت ،
متوجه نبود دخترک چه شد. چه خوب که رفته بود...
این #خونبس برای #زجر آنها بود یا خودشان؟ دختری که آینهی دق شده بود پیش چشمانشان، نامزدی پسرش که روی هوا بود و عروسش👰♂ که با دیدن این دختر حالش بد میشد. به راستی این میان چه
کسی، دیگری را عذاب میداد؟
#رها مشغول کار بود.
تا شب🌖 وقت زیادی بود،اما کارهای او زیادتر از وقتش..آنقدر زیاد که حتی به خودش و بدبختیهایش هم فکر نکند.
خانه🏡 را مرتب کرد و جارو 🧹زد،
میوهها 🍒🍓را شست و درون ظرف بزرگ میوه درون پذیرایی قرار داد، ظرفها را روی میز چید، دسرها🍧 را آماده کرد...برای پیش غذا کشک بادمجان🍛 و سوپ جو🫕 و سالاد ماکارونی هم آماده کرد.
ساعت 6🕕 عصر بود ،
و این در زمستان یعنی تاریکی هوا🌘،
⌛️دوازده ساعت کار کرده بود. نمازش📿 را با خستگی خواند؛ اما بعد از نماز انگار خستگی از تنش رفته بود.
#آیه گفت بود :
"نماز📿 باید به تن جون بده نه اینکه جونتو
بگیره، اگه نماز بهت جون داد، بدون که نمازتو خدا دوست داره!"
#رها لبخند☺️ زد به یاد آیه... کاش #آیه زودتر باز گردد!
مهمانها همه آمده بودند.
کبابها🍗 و برنج🍚 از رستوران رسیده بود.ساعت
🕓هشت قرار بود شام را سرو کند. غذاها را آماده کرد و سر میز گذاشت.
تمام مدت مردی نگاهش👀 میکرد.
مردی حواسش را بین #دو زن زندگیاش تقسیم کرده بود،
مردی که زنی را #دوست داشت و دلش برای دیگری #میسوخت؛
اگر دلرحمیاش نبود الان در این شرایط نبود...
دخترک را دید که این پا و آن پا میکند، انگار منتظر کسی است. به رویای هر شبش نگاه کرد:
_الان برمیگردم عزیزم!
#رویا با لبخند نرمی☺️ سر تکان داد و به سمت خواهرش چرخید و به صحبت با او مشغول گشت.
مرد برخاست و به #رها نزدیک شد.
-دنبال کی میگردی؟
رها نفس عمیقی کشید.....
⏪ادامه دارد.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#شهدا_و_حجاب 💔✅👇
💔رگهاش پاره پاره شده بود و خونریزی🩸 شدیدی داشت.وقتی دکتر 👨🔬این مجروح رو دید به من گفت: بیارش داخل #اتاق_عمل...
دکتر اشاره کرد که #چادرم رو در بیارم تا راحت تر بتونم مجروح رو جابجا کنم، #مجروح به سختی #گوشه_چادرم را گرفت و بریده بریده و به سختی گفت: من دارم میرم تا تو #چادرت رو در نیاری؛#ما_برای_این_چادر_داریم_میریم، چادرم در #مشتش بود که #شهید شد.🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌗♡
شبۍ زِشرحِ فࢪاقت
بھ ابـــــࢪها گفتمـ
سحࢪ نیامده دیدمـ
چقدر بـاࢪان 🌧ریخت..!
-بردیامحمدے
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡♥️
آنجاڪہفڪرمۍڪنۍراهۍنیسٺ
خــُــــــدا راھ مۍگشـــاید..✨
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♡♥️
چشمـِ دلَمـ بہ سمتِ حَـرمـ باز مۍشود
با یڪ سَـلامـ صُبحِ من آغـاز مۍشود..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡♥️
ا؎ در دلِ من، میل و تمنا، همہ تُـو
ونـدر سـرِ من، مایہ؎ سـودا، همہ تُـو..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♡♥️ چشمـِ دلَمـ بہ سمتِ حَـرمـ باز مۍشود با یڪ سَـلامـ صُبحِ من آغـاز مۍشود.. 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعو
21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💞
کسۍجاترونمۍگیرهتوقَلبمـ
پنــاهۍغیـرِآغــوشتنـدارمـ...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید