eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
780 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
جنگیدن به اسلحه نیست سلاحِ مبارز ، ست . . 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
یا امام رضا ؛ به خادمانت مقام بخشیدی مثل #شهادت ... 🥀شهید رئیسی عزیز 🥀حاج قاسم عزیز 👈🌹کوچه‌های آسم
👆💔 ای شهیدان، عشق💖 مدیون شماست هرچه ما داریم از خون 🩸شماست‌ ای شقایق‌ها 🥀و‌ ای آلاله‌ها دیدگانم دشت مفتون شماست…🌱 ✍Darya_39
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📽 ...دو رکعت نمازِ عشق💝... ...جان به فدای اشک‌های عاشقانه‌ات...😭 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆💔 🔰 روایتی از حاج قاسم سلیمانی به داخل امام رضا علیه السلام نخستین فرد بودند که بصورت رسمی به حضور در داخل مطهر علی ابن موسی الرضا المرتضی علیه السلام شدند. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼نماهنگ: سرزمین نینوا 🌴یاد باد آن روزگاران یاد باد... 🗣... نوای گرم حاج صادق آهنگران 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎼نماهنگ: سرزمین نینوا 🌴یاد باد آن روزگاران یاد باد... 🗣... نوای گرم حاج صادق آهنگران 👈🌹کوچه‌های آسم
👆🥀🍃 🌷سرزمین نینوا، یادش بخیر 🌿کربلای جبهه‌ها، یادش به خیر 🌷با نوای کاروان، بار بندیم همرهان 🌿این قافله، عزم کربُ بلا دارد 🌷دیدار جانانه، رنج و بلا دارد 🌿الحق عجب حالی این جبهه‌ها دارد 🌷منتظریم کی شب حمله فرا می‌رسد 🌿امر ز فرماندهی کل قوا می‌رسد 🌷مرا اسب سفیدی بود روزی 🌿شهادت را امیدی بود، روزی 🌷اگر آه تو، از جنس نیاز است 🌿در باغ شهادت، باز باز است 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎼نماهنگ: سرزمین نینوا 🌴یاد باد آن روزگاران یاد باد... 🗣... نوای گرم حاج صادق آهنگران 👈🌹کوچه‌های آسم
آنانکه به مرگ سرخ لبخند زدند با شوق ، قدم در راه دلبند زدند از شهر و دیار و یار و از همدم خویش بگسسته و با خدای پیوند زدند 💔🥀🍃💔🥀🍃💔🥀🍃 سلام دوستان ،🤚 وقت همگی بخیر،⏳ عرض خوش‌آمد دارم محضر عزیزانی که جدیدا به جمع دوستان در 🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید، حضور سبزتان گرامی ✅
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 6⃣1⃣ قسمت ۱۶:🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 7⃣1⃣ قسمت ۱۷ :🔻 🔻رها نفس عمیقی کشید و دستش را روی قلبش🫀 گذاشت. چند ثانیه مکث کرد و گفت: _دنبال مادرتون میگشتم! +حتی تو صورت اونم نگاه نکردی؟! اونم نمیشناسی؟! اگه من متوجه نمیشدم میخواستی چیکار کنی؟ _خدا هوامو داره. شام🍱🥗 حاضره لطفًا تا سرد نشده مهمونا رو دعوت کنید! به آشپزخانه رفت و صدای🗣 همسرش را شنید که مهمان‌ها را برای شام دعوت میکند. ظرفهای میوه🍒🍐 و شربت بود که روی میزها گذاشته شد و هرکس ظرف غذایی کشید و مشغول شد. ظرفها را جمع کرد و نشست. در آن میان گاهی ظرف غذایی را برای شام پر میکرد _ظرف‌های میوه🍑🍓 را شسته بود و خشک کرده بود که صدایی شنید: _خانم بیا بچه👦 رو بگیر، تمیزش کن، شامشو بده! رها به در آشپزخانه نگاه کرد. پسرک ساله‌ای تمام را کثیف کرده بود. به سمتش رفت و او را در آغوش کشید. متوجه شد مردی که او را آورده بود، رفته است. +صورت پسربچه را شست،دستای🤏 کوچکش را هم شست و با خشک کرد و روی درون آشپزخانه نشاندش. پسرک ریز نقشی👦 بود با چهره‌ای دوست‌داشتنی! _اسمت چیه آقا کوچولو؟ +من کوچولو نیستم، اسمم ! چهره‌ی رها😣 در هم رفت. احسان... باز هم احسان!ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 7⃣1⃣ قسمت ۱۷ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 8⃣1⃣ قسمت ۱۸:🔻 کوچک فکر کرد از حرف اوست که چهره در هم کشیده است، پس دلجویانه گفت: -ناراحت😔 شدی؟ اشکال نداره بهم بگی رها لبخندی ☺️زد به ... _اسمت چیه؟ +رها! _من رهایی صدات کنم؟ لبخند 😁رها روی چهره‌اش وسیع‌تر شد: +تو هر چی دوست داری صدام کن! _رهایی من گشنمه شام میدی؟ +چی میخوری؟ کباب بیارم؟ _نه! دوست ندارم؛ کشک بادنجون دوست دارم! رها صورتش😘 را بوسید و گفت: +کشک بادنجون نه کشک بادمجون 🍆! احسان پاهایش🦵 را تاب داد: _همون که تو میگی، میدی؟ +اینجا ندارم که... برو از روی میز بیار بهت بدم. احسان اخم😐 در هم کشید: _اونجا نیست؛ کلی نقشه کشیدم که بذارن بیام اینجا که از تو بگیرم، آخه میگن من نباید بیام پیش تو! رها آه 😕کشید و به سمت رفت: +صبر کن تا برات درست کنم. مشغول کار بود: +تعریف کن چه کشیدی بیای اینجا؟ _هیچی جون تو رهایی! ××جون خودت بچه! صدای همان مردش👱‍♂ بود .. همسرش! رها لحظه‌ای مکث کرد و دوباره به کارش ادامه داد. ××یعنی با صورت رفتی تو ظرف سالاد🥗 هیچی نبود؟ بعدشم، آقا احسان کشمش هم دُم داره ها، رها چیه میگی؟ رها جونی، رها خانومی، خاله رهایی چیزی بگو بچه! _من و رها با هم این حرفا رو نداریم که مگه نه رها؟ ××رهایی؟! _گیر نده دیگه عمو صدرا! ××راستی رها... احسان به میان حرفش پرید: _ عمو! کشمش هم دُم داره ها! زن‌عمو بشنوه ناراحت میشه ها! مامانم گفته که نباید اسم رو جلوی بیاری، میگه طفلی دلش💔 میشکنه! ××ساکت باش بچه، بذار حرفمو بزنم! رها یه کم کشک بادمجون 🍆 به من میدی؟ رها نگاهی به ظرف کشک بادمجانی‌🍆 انداخت که برای آماده کرده بود. نصف آن را در بشقابی ریخت و به سمت همسرش گرفت، همسری که هنوز هم را ندیده بود. _نده رهایی، اون مال منه! +برای شما هم گذاشتم نگران نباش! احسان لب☹️ برچید: _اما من میخوام زیاد بخورم! +خیلی زیاد برات گذاشتم. رفته بود. رها هم لقمه لقمه به دست احسان میداد. احسان بود، لبخند😊 به لب می‌آورد. مثل وقتهایی که احسان بود، آیه بود، سایه بود، مادر بود. _آخیش! یه دل سیر خوردم... خدا بگم چیکار کنه این شوهرتو رهایی! رها با چشمهای گرد😶 شده به احسان نگاه کرد:ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید