🌹کوچههای آسمانی 🌱
🤲 قنوت سبزِ نمازم به التماس درآمد چه میشود كه مرا سهمی از دعای تو باشد ...📿🍃 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دع
با سلاحِ ایمان ، بر دوش
سوی میدان میرود ...
#رزمنده
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
💞 پشتیبانِ کودکان... #شهید_جمهور،#شهید_خدمت #شهید_رئیسی،#شهید_عزیز 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆♥️او تکیهگاهاست و پُشتیبان...
وقتی دید بچههای ایتام پُشتی ندارند، از تکیه دادن به آن خودداری کردند...!
🍃☺️💔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#مثلِ_شهداء #خانواده #مسئولیت_پدری👇🥀
✍به روایت همسر شهید آوینی:
📍 با آن که من هم کار در #مخابرات را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده مان بود، وقتی من میگفتم فرصت ندارم، شما بچه👶 را مثلاً دکتر👨🔬 ببر، میبرد،
📍من هیچ وقت درگیر مسائل خرید بیرون از خانه🏡، #کوپن یا #صف نبودم.
تمام خرید خانه به عهده خودش بود و اصلاً لب به #گلایه باز نمیکرد. #خلق_خوشی داشت. از من خیلی خوش خلقتر بود😊.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر
🤚🍃✅
عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچههای آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید.
حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
✍#Darya_39
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#اخلاصِ_شهداء #مهدی_زینالدین👇🥀
📍خواهرش پیراهن 👔برایش فرستادهبود، من هم یک شلوار👖 خریدم تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد؛
لباسها را که دید، گفت: توی این شرایط جنگی #وابستم میکنید به دنیا،
هرجور بود راضیاش کردیم لباسها را پوشید و #رفت؛ وقتی #آمد دوباره همان لباسهای #کهنه تنش بود، چیزی نپرسیدم خودش گفت: یکی از بچههای سپاه عقدش💍 بود لباس درست و حسابی نداشت.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۲:🔻 📅
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۳ : 🔻
_دکتری؟👩🔬
رها اصلاح کرد:
_دکترا دارم.
_دکترای چی؟
+روانشناسی بالینی؛ البته ارشدم روانشناسی کودک 👶بود.
_پس دکتری!
+بله.
_چرا به من نگفتی؟
+نپرسیده بودید.
_میخواستم یکی رو بهم معرفی کنی که بهم دربارهی #رویا و این شرایط کمک کنه.
رها: _#آیه خوبه، دکتر #صدر هم خوبه؛ دکتر...
_خودت چی؟ نمیتونی کمکم کنی؟
+من خودم یک طرف این معادلهام، نمیتونم کمکت کنم.
_به چهرهی #مراجعینت که خوب نگاه میکنی، #همکاراتم همینطور، مشکلت با من و خانوادهم چیه؟ برادر تو #قاتله🥷!
_رها سکوت کرد..حرفی نداشت؛
اما صدرا عصبانی😠 شده بود. از #نگاه گریزان رها، از #بهانهگیریهای رویا، از #نگاه همکاران رها!
صدرا صدایش را بالا برد:🗣
_از روزی که دیدمت اینجوریای، نه به قیافهی خانوادهت نگاه کردی نه ما... تو حتی به #رویا هم نگاه نکردی! معنی این رفتارت چیه؟
××معنیش اینه که #قهره! معنیش اینه که دلش 💔شکسته، معنیش اینه که دیدن شما قلبشو 💔میشکنه... بازم بگم جناب #زند؟
صدای دکتر صدر بود:
_صداتون رو انداختین رو سرتون که چی بشه؟ این نه در شان شماست نه همسرتون.
+معذرت میخوام.
دکتر صدر به سمت صندلی🪑 رها رفت و پشت میز نشست:
_بشینید!
#صدرا و #رها روی صندلیهای مقابل دکتر صدر نشستند....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۳ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۴ : 🔻
🗓_میخواستم فردا باهات صحبت کنم؛ اما انگار همسرت #عجله داره!
ناهار 🍱 با خانواده باید منتظر بمونه، تعریف کن!
×مشکلی نیست دکتر. من خودم #فردا میام خدمتتون.
_من از #لحظه اولی که دیدمت متوجه حالت شدم. منتظر بودم خودت بیای که خودش اومد.
به #صدرا نگاه کرد. صدرا فهمید #نوبت اوست که حرف بزند.
_مجبور شدیم ازدواج 💫کنیم.
_این که معلومه، رها #نامزد داشت؛ حالا که شما به این سرعت در کنارشون قرار گفتین معلومه که #جریانی هست.
+رامین برادر رها، با برادر من «سینا» #شریک بودن؛ دعواشون میشه و با هم درگیر میشن.. برادر من مُرد. من دنبال کارای #قصاص بودم، مادرم فقط
قصاص میخواست؛ همینطور زن برادرم. نتونستم راضیشون کنم رضایت بدن؛
پدر رها، عموم رو که پدرزن برادرم هم بود رو راضی میکنه #خونبس بگیره. قرار بود رها صبح همون روز به عقد💫 عموم در بیاد.
نتونستم... انصاف نبود یه دختر جوون 👩با عموم که هفتاد 👨🦳سالشه ازدواج کنه. با خودم گفتم اگه من عقدش💫 کنم بعد از یه مدت که #داغشون کمتر شد #طلاقش بدم که بره سراغ زندگی خودش؛ اما همه چیز به هم ریخت،
_نامزدم #بهونهگیر شده و مدام بهم گیر میده! عموم #قهر کرده و باهامون قهر کرده. دخترعمومم که خونه پدرش مونده میگه دیگه پا تو اون خونه نمیذارم. یاد #سینا باعث میشه حالش بد😒 بشه... ماههای آخر بارداریشه.
_تو چی رها؟ احسان چی شد؟
×نمیدونم، ازش خبر ندارم.
_خبر داره؟
×نمیدونم.
صدرا طاقت از کف داد:
+احسان نامزد سابقته؟
_آره. رها هم مثل تو نامزد💍 داشت؛ نامزدی که حتی ازش خبر نداره! به نظرت اگه میخواست نمیتونست بهش خبر بده؟ مثل تو!
صدرا ابرو در هم کشید😠 و فکاش سفت شد، چشمش سرخ شده بود.
_نامزد شما چی شد؟
+بعد از سالگرد برادرم قراره ازدواج💍 کنیم.
_با #همسر_دوم شدن مشکلی نداره؟
+من با اون زندگی میکنم، رها قراره با مادرم زندگی کنه.؛ درضمن همسر اول من #رویاست، ما مدتی هست که نامزدیم.
_اما اسم رها اول وارد شناسنامهی تو شده
+قلب 💓من برای #رویا میتپه!
_چرا شنیدن اسم #احسان عصبانیت😠 کرد؟
+رها الان متاهله!
_تو چی؟ تو متاهل نیستی؟ فقط رها متاهله؟
صدرا دستی در موهایش کشید:
_من باید برم سرکار؛ رها بلندشو ببرمت خونه🏡، کاردارم.
نزدیک خانه🏡 بودند که صدرا به حرف آمد:
_پس اسمش احسانه؟
رها چشم به جاده🛣 دوخته بود که صدای صدرا را شنید:
_پس دلیل توجهت به احسان اینه؟ تو رو یاد نامزد سابقت میندازه؟ منو باش فکر میکردم تو چقدر مهربونی!
+اشتباه نکن؛ #احسان_کوچولو 👶خیلی دوستداشتنیه! من دوستش دارم، ربطی به اسمش و نامزد سابقم نداره.
از لحظهای که اسمت رفت تو شناسنامهی من، یک لحظه هم #خطا نکردم... چه تو قلبم❤️🩹، چه تو ذهنم🤔.
صدرا #نفس عمیقی کشید و آرام شد.
رها خیانت نکرده بود؛
اما خودش چه؟
خودش چندبار خیانت کرده بود؟
چندبار به دختری که #محرمش نبود گفته بود #دوستت😍 دارم؟
چندبار برای شادی او زنش را #انکار کرده بود؟
حالا زنی را #متهم کرده بود که خیانت در ذاتش نبود، زنی که تمام #اجبارها را پذیرفته بود، زنی که هنوز هم نمیدانست چرا همسرش شده.
تا رسیدن به خانه سکوت کردند.
سکوتی که باعث به خواب 🥱رفتن رها شد. چقدر این دختر را #خسته کردهاند؟ در #کلینیک قبل از دیدن او، چقدر #محکم بود، مثل رویا محکم ایستاده بود و صحبت میکرد.
نگاهش که خیره چشمانش👀 شده بود،....
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید