eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
776 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#مثلِ_شهداء #خانواده #مسئولیت_پدری👇🥀
✍به روایت همسر شهید آوینی: 📍 با آن که من هم کار در را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده ‌مان بود، وقتی من می‌گفتم فرصت ندارم، شما بچه👶 را مثلاً دکتر👨‍🔬 ببر، می‌برد، 📍من هیچ وقت درگیر مسائل خرید بیرون از خانه🏡، یا نبودم. تمام خرید خانه به عهده خودش بود و اصلاً لب به باز نمی‌کرد. داشت. از من خیلی خوش خلق‌تر بود😊. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
سلام دوستان ،وقت همگی بخیر 🤚🍃✅ عزیزانی که تازه به جمع اهالی کوچه‌های آسمانی ملحق شدید ،خیلی خیلی خوش آمدید. حضور سبزتان گرامی باد🌿🌺
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#اخلاصِ_شهداء #مهدی_زین‌الدین👇🥀
📍خواهرش پیراهن 👔برایش فرستاده‌بود، من هم یک شلوار👖 خریدم تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد؛ لباس‌ها را که دید، گفت: توی این شرایط جنگی می‌کنید به دنیا، هرجور بود راضی‌اش کردیم لباس‌ها را پوشید و ؛ وقتی دوباره همان لباس‌های تنش بود، چیزی نپرسیدم خودش گفت: یکی از بچه‌های سپاه عقدش💍 بود لباس درست و حسابی نداشت. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۲:🔻 📅
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۳ : 🔻 _دکتری؟👩‍🔬 رها اصلاح کرد: _دکترا دارم. _دکترای چی؟ +روانشناسی بالینی؛ البته ارشدم روانشناسی کودک 👶بود. _پس دکتری! +بله. _چرا به من نگفتی؟ +نپرسیده بودید. _میخواستم یکی رو بهم معرفی کنی که بهم درباره‌ی و این شرایط کمک کنه. رها: _ خوبه، دکتر هم خوبه؛ دکتر... _خودت چی؟ نمیتونی کمکم کنی؟ +من خودم یک طرف این معادله‌ام، نمیتونم کمکت کنم. _به چهره‌ی که خوب نگاه میکنی، همینطور، مشکلت با من و خانواده‌م چیه؟ برادر تو 🥷! _رها سکوت کرد..حرفی نداشت؛ اما صدرا عصبانی😠 شده بود. از گریزان رها، از رویا، از همکاران رها! صدرا صدایش را بالا برد:🗣 _از روزی که دیدمت اینجوری‌ای، نه به قیافه‌ی خانواده‌ت نگاه کردی نه ما... تو حتی به هم نگاه نکردی! معنی این رفتارت چیه؟ ××معنیش اینه که ! معنیش اینه که دلش 💔شکسته، معنیش اینه که دیدن شما قلبشو 💔میشکنه... بازم بگم جناب ؟ صدای دکتر صدر بود: _صداتون رو انداختین رو سرتون که چی بشه؟ این نه در شان شماست نه همسرتون. +معذرت میخوام. دکتر صدر به سمت صندلی🪑 رها رفت و پشت میز نشست: _بشینید! و روی صندلی‌های مقابل دکتر صدر نشستند.... ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۳ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۴ : 🔻 🗓_میخواستم فردا باهات صحبت کنم؛ اما انگار همسرت داره! ناهار 🍱 با خانواده باید منتظر بمونه، تعریف کن! ×مشکلی نیست دکتر. من خودم میام خدمتتون. _من از اولی که دیدمت متوجه حالت شدم. منتظر بودم خودت بیای که خودش اومد. به نگاه کرد. صدرا فهمید اوست که حرف بزند. _مجبور شدیم ازدواج 💫کنیم. _این که معلومه، رها داشت؛ حالا که شما به این سرعت در کنارشون قرار گفتین معلومه که هست. +رامین برادر رها، با برادر من «سینا» بودن؛ دعواشون میشه و با هم درگیر میشن.. برادر من مُرد. من دنبال کارای بودم، مادرم فقط قصاص میخواست؛ همینطور زن برادرم. نتونستم راضیشون کنم رضایت بدن؛ پدر رها، عموم رو که پدرزن برادرم هم بود رو راضی میکنه بگیره. قرار بود رها صبح همون روز به عقد💫 عموم در بیاد. نتونستم... انصاف نبود یه دختر جوون 👩با عموم که هفتاد 👨‍🦳سالشه ازدواج کنه. با خودم گفتم اگه من عقدش💫 کنم بعد از یه مدت که کمتر شد بدم که بره سراغ زندگی خودش؛ اما همه چیز به هم ریخت، _نامزدم شده و مدام بهم گیر میده! عموم کرده و باهامون قهر کرده. دخترعمومم که خونه پدرش مونده میگه دیگه پا تو اون خونه نمیذارم. یاد باعث میشه حالش بد😒 بشه... ماه‌های آخر بارداریشه. _تو چی رها؟ احسان چی شد؟ ×نمیدونم، ازش خبر ندارم. _خبر داره؟ ×نمیدونم. صدرا طاقت از کف داد: +احسان نامزد سابقته؟ _آره. رها هم مثل تو نامزد💍 داشت؛ نامزدی که حتی ازش خبر نداره! به نظرت اگه میخواست نمیتونست بهش خبر بده؟ مثل تو! صدرا ابرو در هم کشید😠 و فک‌اش سفت شد، چشمش سرخ شده بود. _نامزد شما چی شد؟ +بعد از سالگرد برادرم قراره ازدواج💍 کنیم. _با شدن مشکلی نداره؟ +من با اون زندگی میکنم، رها قراره با مادرم زندگی کنه.؛ درضمن همسر اول من ، ما مدتی هست که نامزدیم. _اما اسم رها اول وارد شناسنامه‌ی تو شده +قلب 💓من برای میتپه! _چرا شنیدن اسم عصبانیت😠 کرد؟ +رها الان متاهله! _تو چی؟ تو متاهل نیستی؟ فقط رها متاهله؟ صدرا دستی در موهایش کشید: _من باید برم سرکار؛ رها بلندشو ببرمت خونه🏡، کاردارم. نزدیک خانه🏡 بودند که صدرا به حرف آمد: _پس اسمش احسانه؟ رها چشم به جاده🛣 دوخته بود که صدای صدرا را شنید: _پس دلیل توجهت به احسان اینه؟ تو رو یاد نامزد سابقت میندازه؟ منو باش فکر میکردم تو چقدر مهربونی!شتباه نکن؛ 👶خیلی دوست‌داشتنیه! من دوستش دارم، ربطی به اسمش و نامزد سابقم نداره. از لحظه‌ای که اسمت رفت تو شناسنامه‌ی من، یک لحظه هم نکردم... چه تو قلبم❤️‍🩹، چه تو ذهنم🤔. صدرا عمیقی کشید و آرام شد. رها خیانت نکرده بود؛ اما خودش چه؟ خودش چندبار خیانت کرده بود؟ چندبار به دختری که نبود گفته بود 😍 دارم؟ چندبار برای شادی او زنش را کرده بود؟ حالا زنی را کرده بود که خیانت در ذاتش نبود، زنی که تمام را پذیرفته بود، زنی که هنوز هم نمیدانست چرا همسرش شده. تا رسیدن به خانه سکوت کردند. سکوتی که باعث به خواب 🥱رفتن رها شد. چقدر این دختر را کرده‌اند؟ در قبل از دیدن او، چقدر بود، مثل رویا محکم ایستاده بود و صحبت میکرد. نگاهش که خیره چشمانش👀 شده بود،....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 به راستی، شب هنگام خفتن است یا بیداری؟ شهید آوینی پاسخ می دهد. 🔸«يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ. اى جامه به خويشتن فرو پيچيده. قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا. به پا خيز شب را مگر اندكى. نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا. نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه. أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا. يا بر آن [نصف] بيفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید