خرمشهـــــر4_5782830940422144903.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
#بشنویم
📢 کلام آسمانی #شهید_آوینی :
🌴خرمشهر ...
شقایقی خونرنگ است🥀🥀
كہ داغ جنگ بر سینہ دارد
داغِ شهادت . . . .🕊
🥀🌷🌹🌷🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📆 اردیبهشت ۱۳۶۱ -- عملیات غرورآفرین #بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر)🌴
🎬 نماهنگ | وطن, یعنی ...🇮🇷
🎤با صدای علی اسدی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌴🥀🌴🥀🌴
📆 اردیبهشت ۱۳۶۱ - نبرد #بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر)
💠 روایت "محمداسماعیل کوثری» از فرماندهان جنگ درباره عملیات بیتالمقدس:
🔸آن زمان جانشین عملیات سپاه کرج در عملیات #فتحالمبین را بر عهده داشتم. پس از عملیات پیروزمندانه فتحالمبین در جبهه ماندگار شدم. به مدت دو یا سه روز قبل از عملیات به تهران آمدم و پس از 60 ساعت مجدداً به منطقه برگشتم. خوشبختانه از ابتدای عملیات #بیتالمقدس که در چند مرحله انجام شد، همپای سایر رزمندگان حضور داشتم.
🔹در بعضی از #محورها، فشار زیادی روی نیروها وارد میشد، وضعیت طوری شده بود که تانکهای عراقی به راحتی تا فاصله 100 الی 150 متری خط میآمدند، خصوصاً اطراف #پاسگاه_کوت عراق، فشار آتش🔥 زیاد بود. رزمندگان آنقدر آرپیجی شلیک کرده بودند که از گوشهایشان خون🩸 میآمد.
🔺هنگام عبور از این #خط و سرکشی به بچهها، یکی از نیروها آرپیجی شلیک کرد و آتش 💥عقبه شلیک آرپیجی، صورت من را در برگرفت. 14 کیلومتر پیادهروی، بیخوابی شدید و عدم تغذیه از جمله عواملی شد که من را از تحرک بازداشت و روانه بیمارستان🏥 صحرائیام کرد.
▪️در آن زمان خودم را ضعیفتر از همه میدیدم، چرا که #حاجاحمدمتوسلیان در مرحله دوم عملیات پایش🦵 مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود اما شجاعانه در حالیکه دو عصا🦯 زیر بغل داشت در عملیات حضور فعال داشت. با دیدن این همه #عظمت به حال خودم #غبطه میخوردم، تحمل این سختی برای بچهها #شیرینی خاصی داشت.
🥀🍃🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔺دیدار در سنگر مقاومت ... #سیدالشهدای_خدمت 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
776.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤💔🖤💔🖤💔
...نامزد شماره ۴، آقای رئیسی...
😭😭😭😭😭😭
🥀شادی شهدای خدمت صلوات🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🖤💔🖤💔🖤💔 ...نامزد شماره ۴، آقای رئیسی... 😭😭😭😭😭😭
👆💔😔🥀🍃
حقیری گفت رئیسی شش کلاسه ست
نگفت در هر کلاسش صد حماسه ست
کلاس اولش حُبُّ الرِّضا بود
کلاس دومش عشق وِلا بود
کلاس سومش خدمت به ایران
کلاس چهارمش عزّت به میدان
کلاس پنجمش دشمن شناسی ست
کلاس آخرش کارحماسی ست
کلاسهای دگر را چون ندیدند
ذلیلان،شش کلاس را می پذیرند
✍روحش شاد ، قرین رحمت الهی
🍃💔🥀
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۷ : 🔻
صدرا: _شوخی نکردم؛ تو #کلینیک صدر کار میکنه! تو هم اونجا میرفتی نه شیدا؟
_شیدا ابرو😠 در هم کشید و رو برگرداند.
🗓چند روزی گذشته بود ،
و این روزها شرایط بهتر شده بود. دلش❤️🩹 هوای #آیه را داشت... روز سردی 💨بود و دلش گرمای🔥 صدای آیه را میخواست.
📞تلفن را برداشت و تماس گرفت:
+سلام رها!
_سلام مادر خانومی، چه خبرا؟ یادی از ما نمیکنی؟
+من امروز اومدم تهران.
_واقعا؟ آقاتون🧔 برگشتن که قدم به تهران گذاشتی؟ الان کجایی؟
آیه #صدایش لرزید:
+خونهام🏚.
لرزش صدای آیه باعث شد اندکی تامل کند:
+چیزی شده 'آیه؟ مشکلی پیش اومده؟
_مشکل؟! نه... فقط به #آرزوش رسید؛#شهید شد، دیروز شهید شد! 😔
جان از تن #رها رفت....
خوب میدانست #آیه بدون او #هیچ میشود.آیه جان از تنش رفته! آیه جانِ رها بود.
_میام پیشت #آیه.
تماس☎️ را قطع کرد.
تازه از #کلینیک آمده بود و کارهای خانه🏚 را تمام کرده بود. میدانست صدرا در اتاقش است... در زد.
_بفرمایید.
_رها سراسیمه😣 مقابلش ظاهر شد.
چهرهی #وحشتزده رها، صدرا را روی تخت🛏 نشاند و نگران پرسید:
_چی شده؟
+من باید برم؛ الان باید برم.
صدرا #گیج پرسید:
_بری؟! کجا بری؟
+پیش #آیه، باید برم!
صدرا برخاست:
_اتفاقی افتاده؟
+شوهرش... 😫شوهرش #شهید شده؛ باید برم پیشش! آیه تنهاست. آیه #دق میکنه... آیه #میمیره؛ باید برم پیشش!
_آیه همون #همکارته که میگفتی؟
+آیه #دلیل اینجا بودن منه، آیه #دلیل و #هدف زندگی منه!
_باشه! لباس🧥 بپوش میرسونمت. توی راه برام تعریف کن جریان چیه.
رها نگاهی به لباسهای #سیاهش انداخت. اشکهایش😭 را با پشت دست پس زد.چادرش را سر کشید و از اتاق خارج شد.
#صدرا هنوز هم #مشکی میپوشید. آدرس خانهی آیه را که داد، صدرا گفت:
_خب جریان چیه؟
+شوهر آیه رفته بود #سوریه، تا حالا چندبار رفته بود. دیروز خبر دادن #شهید شده... آیه برگشته. مادرش چند سال پیش از دنیا رفت؛ الان
تنهاست، باید کنارش باشم... اون #حاملهست. این شرایط برای خودش و بچهش خیلی خطرناکه! مهمتر از اینا تمام وجود آیه همسرش بود. #دیوونهوار عاشق♥️ هم بودن... آیه بعد از رفتن اون #تموم میشه! من باید کنار #آیه باشم. آیه منو از نیستی به هستی رسوند. #همدم روزای سخت زندگیم اون بود. حالا من باید براش باشم!
صدرا خودش را به خاطر آورد...
تنها بود. دوستانش برنامه اسکی🏄 داشتند. و با یک #عذرخواهی و #تسلیت رفتند.
خوش به حال آیه، خوش به حال رها...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۲۸ : 🔻
#رها گفت میآید.
#آیه خوب میدانست که رفت و آمد خارج از برنامه در برنامهی رها کار سختی است؛ اما رها خیلی #مطمئن گفت میآید، کاش بیاید! دلش خواهرانه میخواست،
دلش❤️🩹 شانهای برای گریه😭 میخواست، دلش ❤️🔥حرف زدن میخواست، #محرم اسرار میخواست...
مردش نبود و این نبودن نابودش میکرد..
مردش رفته بود و این رفت، رفتن جان از تن بود؛
کاش #رها زودتر بیاید!
بیاید تا آیه بگوید #کودکش دو روز است تکان نخورده است، بیاید تا آیه بگوید دلش مردش🧔 را میخواهد، بیاید تا آیه بگوید زندگیاش #سیاه شده است؛ بیاید تا آیه بگوید کودکش پدر میخواهد، بیاید تا آیه بگوید دلش دیدار مردش را میخواهد؛
بیاید تا آیه بگوید...
حاج علی داشت ظرفها🚰 را جمع میکرد،
که صدای زنگ خانه🏡 بلند شد. رها را خوب میشناخت. در را باز کرد و خوش آمدگویی کرد.
مرد همراه او، خود را معرفی کرد.
_صدرا زند هستم، #همسر رها. تسلیت میگم خدمتتون!
حاج علی تشکر🙏 کرد و صدرا را به پذیرایی دعوت کرد؛ حاج علی به #نامزد رها فکر کرد...
#احسان را میشناخت،
پسر خوبی بود؛ اما این همسر برایش عجیب 😦بود. به روی خود نیاورد، زندگی #خصوصی مردم برای خودشان بود.
رها: _سلام حاج آقا، آیه کجاست؟
حاج علی: _تو اتاقشه.
قبل از اینکه رها حرکتی کند، آیه در🚪 اتاق را باز کرد و خارج شد. چادر سیاهش هنوز روی سرش بود.
#رها خود را به او رساند و در آغوش گرفت.
#آیه روی زمین نشست، در آغوش رها گریه😭 کرد.
حاج علی رو چرخاند.
اشک روی صورتش باریدن😭 گرفت... صدرا هم #متاثر شده بود. چقدر شبیه معصومه بود!
آیه اشک 😢میریخت و میگفت... رها اشک😩 میریخت و گوش می داد.
_دیدی رفت؟ دیدی #تنها شدم؟ مرَدم رفت رها... عشقم❤️🩹 رفت... رها من
بدون اون #میمیرم! رها، زندگیم بود؛ جونم بود... رها #بچهم به دنیا نیومده یتیم شد...آیه مُرد رها! آیه هیچ شد رها! دلم صداشو 🗣میخواد!خندههاشو😄 میخواد! #بانو گفتناشو میخواد!دلم❣ براش تنگه... دلم برای قهر کردنای دو دقیقهایش تنگه... دلم اخماشو😠 میخواد.. #غیرتی شدناشو میخواد... دلم تنگه! دلم داره 💔میترکه! دلم داره میمیره رها!
#هقهق میکرد،....
رها #محکم در آغوشش داشت. خواهرانه میبوسیدش😘؛ مادرانه نوازشش میکرد.
صدرا فکر کرد....
💚ادامه دارد.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔🌧
-حجتاشرفزاده
بارانبباردمۍرو؎..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❤️🩹😔
دلتنـگۍ ؛
اتفاق عجیبۍسٺ ..
گویۍڪھ خواهۍ مُرد،
ولۍ نمۍمیرے ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_11521361521.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
💔😭
🎧محمدمعتمدے
حالاکھمۍرو؎..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید