eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
780 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
خرمشهـــــر4_5782830940422144903.mp3
زمان: حجم: 1.6M
📢 کلام آسمانی : 🌴خرمشهر ... شقایقی خون‌رنگ است🥀🥀 كہ داغ جنگ بر سینہ دارد داغِ شهادت . . . .🕊 🥀🌷🌹🌷🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
27.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📆 اردیبهشت ۱۳۶۱ -- عملیات غرورآفرین (آزادسازی خرمشهر)🌴 🎬 نماهنگ | وطن, یعنی ...🇮🇷 🎤با صدای علی اسدی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🌴🥀🌴🥀🌴 📆 اردیبهشت ۱۳۶۱ - نبرد (آزادسازی خرمشهر) 💠 روایت "محمداسماعیل کوثری» از فرماندهان جنگ درباره عملیات بیت‌المقدس: 🔸آن زمان جانشین عملیات سپاه کرج در عملیات را بر عهده داشتم. پس از عملیات پیروزمندانه فتح‌المبین در جبهه ماندگار شدم. به مدت دو یا سه روز قبل از عملیات به تهران آمدم و پس از 60 ساعت مجدداً به منطقه برگشتم. خوشبختانه از ابتدای عملیات که در چند مرحله انجام شد، همپای سایر رزمندگان حضور داشتم. 🔹در بعضی از ، فشار زیادی روی نیروها وارد می‌شد، وضعیت طوری شده بود که تانکهای عراقی به راحتی تا فاصله 100 الی 150 متری خط می‌آمدند، خصوصاً اطراف عراق، فشار آتش🔥 زیاد بود. رزمندگان آنقدر آرپی‌جی شلیک کرده بودند که از گوشهایشان خون🩸 می‌آمد. 🔺هنگام عبور از این و سرکشی به بچه‌ها، یکی از نیروها آرپی‌جی شلیک کرد و آتش 💥عقبه شلیک آرپی‌جی، صورت من را در برگرفت. 14 کیلومتر پیاده‌روی، بی‌خوابی شدید و عدم تغذیه از جمله عواملی شد که من را از تحرک بازداشت و روانه بیمارستان🏥 صحرائی‌ام کرد. ▪️در آن زمان خودم را ضعیف‌تر از همه می‌دیدم، چرا که در مرحله دوم عملیات پایش🦵 مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود اما شجاعانه در حالیکه دو عصا🦯 زیر بغل داشت در عملیات حضور فعال داشت. با دیدن این همه به حال خودم می‌خوردم، تحمل این سختی برای بچه‌ها خاصی داشت. 🥀🍃🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔺دیدار در سنگر مقاومت ... #سیدالشهدای_خدمت 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
776.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤💔🖤💔🖤💔 ...نامزد شماره ۴، آقای رئیسی... 😭😭😭😭😭😭 ‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🥀شادی شهدای خدمت صلوات🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🖤💔🖤💔🖤💔 ...نامزد شماره ۴، آقای رئیسی... 😭😭😭😭😭😭 ‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
👆💔😔🥀🍃 حقیری گفت رئیسی شش کلاسه ست نگفت در هر کلاسش صد حماسه ست کلاس اولش حُبُّ الرِّضا بود کلاس دومش عشق وِلا بود کلاس سومش خدمت به ایران کلاس چهارمش عزّت به میدان کلاس پنجمش دشمن شناسی ست کلاس آخرش کارحماسی ست کلاسهای دگر را چون ندیدند ذلیلان،شش کلاس را می پذیرند ✍روحش شاد ، قرین رحمت الهی 🍃💔🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۷ : 🔻 صدرا: _شوخی نکردم؛ تو صدر کار میکنه! تو هم اونجا میرفتی نه شیدا؟ _شیدا ابرو😠 در هم کشید و رو برگرداند. 🗓چند روزی گذشته بود ، و این روزها شرایط بهتر شده بود. دلش❤️‍🩹 هوای را داشت... روز سردی 💨بود و دلش گرمای🔥 صدای آیه را میخواست. 📞تلفن را برداشت و تماس گرفت: +سلام رها! _سلام مادر خانومی، چه خبرا؟ یادی از ما نمیکنی؟ +من امروز اومدم تهران. _واقعا؟ آقاتون🧔 برگشتن که قدم به تهران گذاشتی؟ الان کجایی؟ آیه لرزید: +خونه‌ام🏚. لرزش صدای آیه باعث شد اندکی تامل کند: +چیزی شده 'آیه؟ مشکلی پیش اومده؟ _مشکل؟! نه... فقط به رسید؛ شد، دیروز شهید شد! 😔 جان از تن رفت.... خوب میدانست بدون او میشود.آیه جان از تنش رفته! آیه جانِ رها بود. _میام پیشت . تماس☎️ را قطع کرد. تازه از آمده بود و کارهای خانه🏚 را تمام کرده بود. میدانست صدرا در اتاقش است... در زد. _بفرمایید. _رها سراسیمه😣 مقابلش ظاهر شد. چهره‌ی رها، صدرا را روی تخت🛏 نشاند و نگران پرسید: _چی شده؟ +من باید برم؛ الان باید برم. صدرا پرسید: _بری؟! کجا بری؟ +پیش ، باید برم! صدرا برخاست: _اتفاقی افتاده؟ +شوهرش... 😫شوهرش شده؛ باید برم پیشش! آیه تنهاست. آیه میکنه... آیه ؛ باید برم پیشش! _آیه همون که میگفتی؟ +آیه اینجا بودن منه، آیه و زندگی منه! _باشه! لباس🧥 بپوش میرسونمت. توی راه برام تعریف کن جریان چیه. رها نگاهی به لباسهای انداخت. اشکهایش😭 را با پشت دست پس زد.چادرش را سر کشید و از اتاق خارج شد. هنوز هم میپوشید. آدرس خانه‌ی آیه را که داد، صدرا گفت: _خب جریان چیه؟ +شوهر آیه رفته بود ، تا حالا چندبار رفته بود. دیروز خبر دادن شده... آیه برگشته. مادرش چند سال پیش از دنیا رفت؛ الان تنهاست، باید کنارش باشم... اون . این شرایط برای خودش و بچه‌ش خیلی خطرناکه! مهم‌تر از اینا تمام وجود آیه همسرش بود. عاشق♥️ هم بودن... آیه بعد از رفتن اون میشه! من باید کنار باشم. آیه منو از نیستی به هستی رسوند. روزای سخت زندگیم اون بود. حالا من باید براش باشم! صدرا خودش را به خاطر آورد... تنها بود. دوستانش برنامه اسکی🏄 داشتند. و با یک و رفتند. خوش به حال آیه، خوش به حال رها...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۲۸ : 🔻 گفت می‌آید. خوب میدانست که رفت و آمد خارج از برنامه در برنامه‌ی رها کار سختی است؛ اما رها خیلی گفت می‌آید، کاش بیاید! دلش خواهرانه میخواست، دلش❤️‍🩹 شانه‌ای برای گریه😭 میخواست، دلش ❤️‍🔥حرف زدن میخواست، اسرار میخواست... مردش نبود و این نبودن نابودش میکرد.. مردش رفته بود و این رفت، رفتن جان از تن بود؛ کاش زودتر بیاید! بیاید تا آیه بگوید دو روز است تکان نخورده است، بیاید تا آیه بگوید دلش مردش🧔 را می‌خواهد، بیاید تا آیه بگوید زندگی‌اش شده است؛ بیاید تا آیه بگوید کودکش پدر میخواهد، بیاید تا آیه بگوید دلش دیدار مردش را میخواهد؛ بیاید تا آیه بگوید... حاج علی داشت ظرفها🚰 را جمع میکرد، که صدای زنگ خانه🏡 بلند شد. رها را خوب میشناخت. در را باز کرد و خوش آمدگویی کرد. مرد همراه او، خود را معرفی کرد. _صدرا زند هستم، رها. تسلیت میگم خدمتتون! حاج علی تشکر🙏 کرد و صدرا را به پذیرایی دعوت کرد؛ حاج علی به رها فکر کرد... را میشناخت، پسر خوبی بود؛ اما این همسر برایش عجیب 😦بود. به روی خود نیاورد، زندگی مردم برای خودشان بود. رها: _سلام حاج آقا، آیه کجاست؟ حاج علی: _تو اتاقشه. قبل از اینکه رها حرکتی کند، آیه در🚪 اتاق را باز کرد و خارج شد. چادر سیاهش هنوز روی سرش بود. خود را به او رساند و در آغوش گرفت. روی زمین نشست، در آغوش رها گریه😭 کرد. حاج علی رو چرخاند. اشک روی صورتش باریدن😭 گرفت... صدرا هم شده بود. چقدر شبیه معصومه بود! آیه اشک 😢میریخت و میگفت... رها اشک😩 میریخت و گوش می داد. _دیدی رفت؟ دیدی شدم؟ مرَدم رفت رها... عشقم❤️‍🩹 رفت... رها من بدون اون ! رها، زندگیم بود؛ جونم بود... رها به دنیا نیومده یتیم شد...آیه مُرد رها! آیه هیچ شد رها! دلم صداشو 🗣میخواد!خنده‌هاشو😄 میخواد! گفتناشو میخواد!دلم❣ براش تنگه... دلم برای قهر کردنای دو دقیقه‌ایش تنگه... دلم اخماشو😠 میخواد.. شدناشو میخواد... دلم تنگه! دلم داره 💔میترکه! دلم داره میمیره رها! میکرد،.... رها در آغوشش داشت. خواهرانه میبوسیدش😘؛ مادرانه نوازشش میکرد. صدرا فکر کرد.... 💚ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
❤️‍🩹😔 دلتنـگۍ ؛ اتفاق عجیبۍسٺ .. گویۍڪھ خواهۍ مُرد، ولۍ نمۍمیرے ..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshgh1_11521361521.mp3
زمان: حجم: 3.7M
💔😭 🎧محمد‌معتمدے حالا‌کھ‌مۍرو؎..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا