eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو کارون... بگو از رزمنده و رزمنده هایت که چگونه تو را جاودان ساخت در سوم خردادی از تاریخش و رشادتت در زمان جاریش فتح مبارک باد ✌️✌️ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌷🕊🕊🌷🇮🇷🌷🕊🕊🌷 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۲ : 🔻
💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری ❤️ قسمت ۳۳ : 🔻 ارمیا: _اگه کمکی از من برمیاد در خدمتم. +کاری نیست. خانواده‌ی خودش دارن کارها رو تو انجام میدن. همکاراشم دنبال کاراش هستن. ما هم اینجا فقط منتظریم. صدای باز شدن در🚪، توجه را جلب کرد. از گوشه‌ی چشم دو زن پوشیده در چادر سیاه را دید. حاج علی: _ جان! آقا ارمیا رو یادته؟ تو جاده چالوس! نگاه آیه سرد و شیشه‌ای به جایی نزدیک ارمیا بود: _لطف کردید تشریف آوردید! صدایش گرفته بود. مگر صبوریه‌ایش تمام شده‌اند که اینگونه صدایش گرفته است؟! دختر همراهش سلام🤚 کرد، حتما همان رها همسر صدراست. که نشست، برخاست. جایش اینجا نبود..میان این آدمها که با او و افکار و اعتقاداتش زمین تا آسمان فاصله داشتند. جایش در این خانه🏚 نبود... مثل آن پسر صدرا، وصله‌ی ناجور در آن خانه بودند. وقتی از آن خانه بیرون آمد، نفس عمیقی کشید. دلش هوای قهوه🍮 کرده بود. روزمرگی‌هایش را دوست داشت... این خانه🏚 او را از روزمرگی‌هایش دور کرده بود. در این خانه غلاف بود، اگر از غلاف هم در می‌آمد هم راهی برای نداشت.ارمیا که اهل از غلاف درآوردن چشمهایش نبود، اما این خانه حریمش سخت بود. دست و پایش را گم میکرد. سوار موتور🏍 کراسَش شد ، و به سمت خانه به راه افتاد... خانه‌ای که کسی در انتظارش نبود؛ کاش زودتر بازگردد، خانه بدون او وحشتناک است؛ کاش بیاید! دلش❤️‍🩹 میخواست. شیطنت‌های مسیح و یوسف را میخواست! دلش رهایی از اینهمه غم را میخواست! لعنت بر تو مَرد... لعنت خدا بر تو که با رفتنت زنت را خاکسترنشین و مرا به این روز انداختی!لعنت به تو که به آوارهه‌ای بعد از رفتنت نیندیشیدی! لعنت به تو که رفتی و خودت را خالص کردی؛ لعنت به تو که هیچوقت نمیفهمی چه به روز ما آوردی! ارمیا مردِ روز روزگار آیه را نمی فهمید... ارمیا مردی که برای دنیای دیگران مرده بود را نمی‌فهمید... ارمیا خودخواهی های مرد آیه را نمی‌فهمید...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری ❤️ قسمت ۳۳ : 🔻 ارمیا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۳۴ : 🔻 کلید🔑 انداخت و در را گشود. تاریکی🏚 خانه، در ذوقش زد. با آنکه انتظارش را داشت اما باز هم دیدن دانسته‌ها، راحت نیست. کفش‌هایش👞 را همان دم در، رها کرد. این خانه🏘 هیچگاه مهمانی نداشت؛ نیاز به تمیز و مرتب کردن نداشت. لازم نبود وقت خود را سر کاری بگذارند که ارزشی ندارد. در چیدمان خانه هیچ سلیقه‌ای به کار نرفته بود. تمام وسایل این خانه وصله‌ای ناجور بودند. خانه‌ی سه پسر که بهتر از این نمیشود؛ خانه‌ای که تک‌تک وسایلش را اندک اندک از این و آن سمساری خریده بودند. هر سال خانه به دوش بودند. مسیح و یوسف هنوز نیامده بودند. داستان حاج علی سخت را درگیر کرده بود. حس و حالش به خوردن شام🥘 نبود، مشغول کار شد. گاهی ذهنش گریزی به آن شهید و همسرش میزد، اما سعی در آن داشت که حواسش را متمرکز کند...سخت بود اما توانست. تا پاسی از شب🌓 مشغول کار بود. خسته برخاست و دستی به صورتش کشید. گاز را روشن🔥 کرد، به همان گاز تکیه داد. نگاهش را دور تا دور خانه انداخت. چقدر خانه🏡 آن شهید دوست‌داشتنی بود. نه به خاطر بالای شهر بودنش که خانه‌ای ساده بود... ساده و زیبا. پر از دلتنگیهای عاشقانه💔. دلش گرما میخواست، نگاه نگران میخواست، لبخند عاشقانه میخواست، دلش مرد بودن برای زنی مهربان میخواست، چیزی که هرگز نصیبش نمیشد. آرزوی ازدواج💍 را در دل خاک کرده بود؛کاش مثل مسیح خوشبین بود... خوشبین لبخند خدا. کاش مثل یوسف امید داشت... امید به زندگی بهتر! کاش میتوانست تکانی به این زندگی بدهد! اگر جای آن شهید بود، هرگز آن زن و آن خانه‌ی گرم را ترک نمیکرد... صدای کلید🗝 انداختن و باز شدن در خانه آمد؛ صدای پچ‌‌پچ‌‌های مسیح و یوسف می‌آمد. خیال میکردند ارمیا خواب است: _سلام هر دو از ترس پریدند و به آشپزخانه نگاه کردند. ارمیا به ترسشان خندید... از ته دل خندید. بعد از آن‌همه بغض، قهقهه🤣 زد. میخندید به ترس مسیح و یوسف، میخندید به ترسهای خودش؛ میخندید به تنهایی‌ها و تاریکی و سردی خانه، میخندید به تنهایی‌های آن همسر شهید، میخندید به دنیایی بازیچه‌اش بودند...خنده‌هایش عصبی بود! یوسف به سمتش دوید. مسیح هم به دنبالش. خنده‌ی ارمیا بند نمی‌آمد. اشک😭 از چشمانش جاری بود و باز هم میخندید. تبدیل به شده بود. یوسف او را محکم در آغوش گرفته بود و مسیح لیوان🥤 آب سردی آورد. یوسف: _آروم باش پسر، چیزی نیست. نفس بکش! نفس بکش ارمیا! داداش من اروم باش، من هستم. آروم باش! دوباره چی به روزت اومده؟ افکار ارمیا پریشان بود. دلش پدری چون حاج علی را میخواست، دلش خیلی نداشته‌ها را میخواست؛ دلش این زندگی را نمیخواست. +چرا زندگی ما اینجوریه؟.....ادامه دارد..... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
♡♡ تا اینجاش ڪھ خُـدا بودھ از اینجا بھ بعدش همـ خُدا هسٺ..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
با یاد خدا، شب تون پر ستاره ، و غرق آرامش.... 🌗✨ ✍
🍃🥀🍃 بےهیچ بهانہ ای دلم ♥️گفت: روزم با سلام🤚 بر بهشتیــان آغاز شـــود بہ امید برگرفتن جـرعه‌ای از زلال یـــادت✨ باشد کہ به فلاح برســم... ✋🏻 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🍃🥀🍃 بےهیچ بهانہ ای دلم ♥️گفت: روزم با سلام🤚 بر بهشتیــان آغاز شـــود بہ امید برگرفتن جـرعه‌ای از
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری ، من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم ، آفــتابـی تو🌞 و من ،ذره مسکین ضعیف ، تو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم..!! 🥀🌤 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🍃🥀🍃 بےهیچ بهانہ ای دلم ♥️گفت: روزم با سلام🤚 بر بهشتیــان آغاز شـــود بہ امید برگرفتن جـرعه‌ای از
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀♥️ سَـلامـ بَـࢪ ڪسانۍڪھ مِھࢪشان دࢪدلمان ࢪیشھ‌ڪࢪدھ..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
تو به حال من مسکین به جفا می‌نگری ، من به خاک کف پایت به وفا می‌نگرم ، آفــتابـی تو🌞 و من ،ذره م
🐠خیال نکنی همه بودند شاید در حد حوض حیاطشان شاید هم بچه ی بودند از بود که تن و جانشان را به حلقوم امواج 🌊 انداختند و خوب میدانستند که این آبها متصل به آسمان🌖 است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🐠خیال نکنی همه #شناگران_ماهری بودند شاید در حد #آب_تنی حوض حیاطشان شاید هم بچه ی #کویر بودند از #عط
++امام رحمه الله علیه به ما آموخت که « » و این بزرگترین پیام او بود، و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده می دارد همین است که برای آخرین حجت حق، کنیم. 🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید