6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 یاران#بهشتی آمدهاند و با ما کار دارند! به نظر شما چه کسانی هستند و چه می گویند...؟؟؟!!!💔🌱
🥀به امید تربیت دینی خود و اطرافیان، نیتمان را خالص کرده و این کلیپ را باز کنیم.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
eshno-sardari-az-ile-ghashghayi-02.mp3
زمان:
حجم:
325K
🎙 آوینی پیام مهمی از #بهشت برای ما آورده است! چیست آن پیام؟
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۴۱ : 🔻
...چقدر سخت است که #رفیق از دست بدهی و #ندانی! ندانی #همرکاب که بودی و وقتی رفت، بدانی چه کسی را از دست دادهای؛ حتی فکرش را هم نمیکردند😒 ؛
سر از #تشییع همکاری درآورند که روز قبل بحث آن بود...
📍صدای لاالهالاالله که بلند شد،
بوی #اسپند دوباره پیچید، بوی #گلاب و حلوا، صدای عبدالباسط که «اذاالشمسُ کُوِّرت» را تکرار میکرد.
" این بوی
الرحمن است؟ "
_آمبولانس 🚑را تا قم موتورسواران🛵🏍 اسکورت میکردند. #آیه در کنار مردش
نشست.
_حاج علی توان رانندگی نداشت. #ارمیا را کنارش دید:
_میتونی تا #قم منو ببری؟ نمیتونم رانندگی کنم!
ارمیا دلش🥺 سوخت، انگار همین چند ساعت سالها پیرش کرده است:
_من در خدمتم! تا هر وقت بخواید هستم!
+شرمنده، مزاحمت شدم!
_دشمنتون شرمنده، منم میخواستم بیام؛ فقط موتورمو🏍 بذارم تو پارکینگتون؟
کمی آنسوتر #رها مقابل #صدرا ایستاد:
_میشه منم باهاشون برم قم؟
صدرا: _آره، منم دارم میام.
نگاه رها رنگ تعجب😳 گرفت.
نگاه 👀به چهرهی مردی دوخت که تا امروز دانسته نگاه به چهرهاش ندوخته بود. لحظهای از گوشهی ذهنش گذشت
َ "یعنی میشه تو هم مثل #سیدمهدی مرد باشی؟تو هم #مرد هستی صدرا
زند؟"
صدرا وسط افکار🤔 رها آمد:
_چرا تعجب 😳کردی؟ حاج علی مرد خوبیه! #آیه خانم هم تنهاست و بهت نیاز داره. من میدونم چقدر از دست دادن تکیهگاه سخته؛ اول #پدرم، حالا
هم #سینا! خوبه کسی باشه که #مواظبت باشه، من برای مراسم میام اما تو تا #هفتم بمون پیشش!
رها لبخند😊 زد به صدرایی که سعی میکرد مرد باشد برای همسرش... کنار آیه جای گرفت. ارمیا پشت ماشین حاج علی میراند. فردا 🗓جمعه بود،
#یوسف و #مسیح هم راهی #قم شدند... ساعت🕒 سه بعدازظهر بود که به #قم رسیدند.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۴۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۴۲ : 🔻
📍صدا گلزار شهدا 🥀را پر کرده بود:
از شام بلا، شهید آوردند / با شور و نوا، شهید آوردند...
جمعیت زیادی آمدند...
#ارتش شهید آورده بود. مارش 🎺که نواخته میشد قلبها 💓میلرزید. شهید روی #دوش_همرزمانش به سمت جایگاه شهدا میرفت.
_صدای ضجههای زنی میآمد...
#فخرالسادات طاقت از کف داده بود، فقط چند سنگ قبر آنطرف مردش🧔♂ را به خاک سپرده بودند. حالا پسرش🧔 را، پارهی تنش را کنار پدر میگذاشت! چه کسی توان دارد با فاصلهی چندسال، همسر و مادر شهید شود؟
#َآیه سخت راه میرفت.
تمام طول راه با #مردش بود. دلش💖 سبک شده
بود، اما پاهایش👣 سنگین بود. تمام بار زندگی را روی #دوشش احساس میکرد؛
" میشد همینطور #سرد هم شده، کنارم بمانی! توان در خاک گذاشتنت را ندارم!"
#رها سمت راستش بود و دست در بازوی #آیه داشت. دستی نزدیک شد و زیر بازوی دیگرش را گرفت. آیه نگاه گرداند. #سایه بود:
_توئم اومدی؟
+تسلیت میگم! به محض اینکه فهمیدیم اومدیم، با دکتر #صدر و دکتر #مشفق اومدیم.
آیه لبخند غمگینی😕 روی لبانش نشست.
"نگاه کن مرد من! هنوز مردم خوبی کردن را بلدند!
ببین هنوز مردم دل❣ به دل هم میدهند و دل❤️🔥 میسوزانند!"
📍به قبر که رسیدند، پایین قبر بر زمین افتاد. به درون قبر #سیاه و تاریک نگاه کرد. قبری که #سرد بود... قبری که #تنگ بود... قبری که همه از سرازیریاش میگفتند و وحشت مُرده..
آیه به وحشت افتاد! 😵
"خدایا...
مَردم را کجای این زمین بگذارم؟! خدایا... امان! خدایا... امانم بده! امانم بده! خدایا درد دارد این دانستهها از قبر..."
نماز📿 میت خواندند. جمعیت زیادی آمدند.
و زیادتر میشدند. هرکس میشنید شهید آوردهاند، #سراسیمه خود را میرساند.میآمد تا #ادای_دین کند! میآمد که بگوید قدر میدانم این از جان گذشتنت را!
وقتی #سیدمهدی را درون قبر میگذاشتند، #فخرالسادات از حال رفت، #آیه رنگ باخت و نزدیک بود که درون قبر بیفتد. رها و سایه او را گرفتند.
زمزمه میکرد :
"یا حسین... یا حسین! به فریادش برس... تنهاش نذار! یا حسین!"
_سرازیری قبر بود و رنگ پریدهی آیه، _سرازیری قبر بود و نگاه وحشتزدهی😲 ارمیا،
_سرازیری قبر بود و صدرایی که معصومه را میدید که از حال رفت بود و آیهای که زیر لب تلقین میخواند برای مردش... عشقش♡ فرق داشت یا مرگش؟!
حاج علی خودش نماز📿 خواند بر جنازهی دامادش. خودش درون قبر رفت و همنفسِ دخترش را در قبر خواباند... خودش #تلقین خواند، #لحَد گذاشت و خاک ریخت... #ترمه را که کشیدند، عکس روی قبر گذاشتند.
آیه نگاه به عکس خیره ماند و به یاد آورد:
🕊_این عکسو امروز گرفتم، قشنگه؟
آیه نگاهی به عکس📸 انداخت:
_این عکس وقتی شهید شدی به درد میخوره! خوب افتادی توش، اصلا
تو لباس نظامی میپوشی خیلی #خوشتیپتر میشی!
سید مهدی خندید:
🕊_یعنی #اجازه دادی شهید بشم؟
آیه اخم😠 کرد:
_نخیرم! بعد از صد و بیست سال من خواستی شهید شو
و پشت چشمی نازک کرد.
آیه:
"کاش زبانم لال میشد و نمیگفتم! کاش....
💚ادامه دارد.....
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
...سلام بر آن بدنی که لباسهایش به تاراج رفته...🥀👇
🥀 شهید آوینی: «درست برخلاف آنچه دشمن می پندارد، یکی از #شیرینترین_جاذبههایی که مومنین را به #جبهههای_نبرد می کشاند، لحظاتی این چنین است که او خود را در برابر #سختترین آزمون های ایمانی پیروز می یابد و این احساس، همواره، همچون بهانهای #شیرین او را به خود می خواند.»
🔸منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
...سلام بر آن بدنی که لباسهایش به تاراج رفته...🥀👇
🥀 شهید آوینی: «دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از #جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای #تسلط بر ما ندارند.»
🔸منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#عروسی_خوبان #شهید_احمد_سوداگر👇🥀
در روز ازدواج
به یاد شهدایی که لباسِ جهاد
رختِ دامادیشان شد..!💌
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🌹همسرشمیگفت:
توۍوصیتنامہاشبرایمنوشتہبود:
- اگربھشتنصیبمشد؛
منتظرتمۍمانمباهمبرویم🎞🌿"
همینقدر؏ـٰآشقانھ . . .!(:💝
#شھیداسمائیلدقایقۍ•
#یاد_شهدا
#دلتنگ_ارباب
#انتظار_ظهور
#اللهم_عجل_لولیک_فرج
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید