eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاج قاسم سلیمانی: جنگ ما مَملو بود از که مشتاق دیدارشان بود...🥀🥀🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 حاج قاسم سلیمانی: جنگ ما مَملو بود از #بِهشتیانی که #بهشت مشتاق دیدارشان بود...🥀🥀🥀 👈🌹کوچه‌های آسما
...و بلاشک و هیچ تردیدی ، طُ از آن بهشتیان هستی، که بهشت مشتاق دیدارت بود... و‌خدا می داند حال بهشت چگونه شد آن روز که تُ را در آغوش کشید... 🥀🌱🥀🌱🥀
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆نماهنگ حماسی «ساعت شنی» پای انتقام تا آخر می‌مونیم اونا نه، ولی ما مرد میدونیم موشکا🚀 از هرکجا که اومدن به همونجا برشون میگردونیم 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
💠 خاطره ای از دکتر چمران: ⚪️ اوج عصبانیت شهید چمران 👇🥀🌿
▫️دکتر بعد از این که تیر خورد و عملش کردند دیگر نمی‌توانست خط برود. سربازی به نام "عسگری" او را با ماشین🚖 ستاد می‌آورد. همیشه در آن جاده‌های پر از چاله با سرعت ۱۷۰ می‌رفت. بالاخره همین سرعت زیاد کار دستش داد و یکبار تصادف کرد و ماشین را درب و داغان کرد و به همین دلیل سه روز فراری بود. بچه‌ها که بخاطر تذکرهای پی در پی به او برای سرعت زیادش عصبانی 😠بودند بالاخره او را پیدا کردند و کشان کشان پیش دکتر آوردند. حسابی ترسیده بود. دکتر تا او را دید گفت: ▪️«خودت طوری نشدی عزیز؟» او که انتظار هر عکس العملی جز احوالپرسی را داشت جواب داد: ▫️«نه؛ طوریم نشده.» دکتر به او گفت: ▪️«پس ببر ماشینو🚖 تعمیر کنند، دیگه هم تند نرو لطفاً.» ☀️ این اوج عصبانیت😣 و خشم او بود! 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🗓 ۳۱ خرداد سالروز #شهادت یکی از #عجیب ترین انسان های تاریخ بشریت و از #بنیانگذاران جبهه مقاومت و #حز
👆🥀🍃 🔸شهیدی که مانند در سراسر این کره خاکی🌏 شبیه هیچ کس نبود! 🔹 قرار بود که وقتی آوینی از سفر برگشت در خصوص 🥀یک 🎞مستند بسازد اما خواست خدا این بود که سید در فکه شود تا حال روایت شهادت چمران و لحظات آخر عمرش را از زبان خودش بشنویم. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۴ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۵ : 🔻 _....به غرّه نشو که به لحظه‌ای فراموشی بند است... آیه بانو... من تمام روزهایی را که کنارت زندگی کرده‌ام را عاشقانه💞 به خاطر سپرده‌ام، نترس از بانو! نترس از من بانو! کسی هست که نگاهش👀 را به امانتم دوخته و خوبی هم هست؛ _اگر مادرم غم😥 در دلت نشاند، بر من ببخش... ببخش بانو، است و دلشکسته، رفتن پدر👨‍🦳 کمرش را خم کرده بود. نبود من درد بر درد کهنه‌اش گذاشته است. اموالم را به سپرده‌ام. هیچ در دنیا ندارم و داشته‌هایم برای توست. بانو... مواظب خودت، دخترکم🧒 و مردی که نیازمند ایمان تو است باش! کن که تنهایت گذاشته‌ام! تو را اول به و بعد به او میسپارم! + بعد از من زندگی کن و زندگی ببخش! تو آیه ی زیبای خدایی! من در انتظارت هستم و به امید دیدار دوباره‌ات چشم به راه میمانم. 🕊✍همسفر نیمه‌راهت «سید مهدی علوی» ♡♡♡♡♡ آیه نامه📃 را خواند و اشک😭 ریخت... نامه را خواند و نفس زد... "در خوابت چه دیده‌ای که مرا رها کردی؟ آن َمرد کیست که مرا به دستش سپردی؟ تو که میدانی تا دنیا دنیاست تو مرد منی! تو که میدانی بی‌تو دنیا🌗 را نمیخواهم! در آن خواب چه دیده‌ای مرد؟ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۵ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۵۶ : 🔻 رها: _خودم میومدم، لازم نبود اینهمه راه رو بیای صدرا: _خودمم میخواستم حاج علی رو ببینم؛ بالاخره مراسم بود دیگه، ارمیا👱 رو هم دیدم نمی‌دونستم اونا هم از بچه‌های تیپ شصت و پنجن! انگار سیدمهدی بودن، و بودن. رها در جایش جابه‌جا شد: _همکارای سیدمهدی برای همه مراسم‌ها اومدن، فردا هم تو مراسم دارن؛ آیه گفت با حاج علی میاد فردا تا به مراسم برسه. صدرا 🧑‍🦱سری تکان داد و سکوت کرد. رها در جایش جابه‌جا شد: _ببخشید این مدت باعث زحمت شما شدم، خیلی ناراحت شدن؟ صدرا: به‌خاطر نبودم ناراحت نبود، چون با تو بودم ناراحت😒 شد و قهر کرد؛ شدم مثل این مردای دو زنه، هیچوقت فکر نمی‌کردم منم بشم مثل اون مردایی که دوتا دارن و هیچ جایی تو زندگی هیچکدومشون ندارن. همه جا متهمم، کلی به خاطر این قهر کردنش پول 💵خرج کردم. پوزخندی 😏به یاد رویا زد: _شما زنها عجیبید، تا وقتی براتون پول💵 خرج کنن، براتون فرق نداره زن چندمید، مهم نیست شوهرتون اخلاق داره یا نه، اصلا مهم نیست آدمه یا نه؛ حالا برعکسش باشه، یه مرد خوش اخلاق مهربون عاشق♥️، باشه و پول نداشته باش؛ براش تره هم خرد نمیکنن! رها: _اینجوری نیست، شاید بعضی آدما اینجوری باشن که اونم زن و مرد نداره؛ بعضیا اعم از زن و مرد مادیات براشون مهمه؛ پول💴 چیز بدی نیست و بودنش تو زندگی ، اما بعضیا پول رو زندگی میدونن! این اشتباه میتونه زندگی‌ها رو نابود کنه. عده‌ای هم هستن که کنار کار میکنن و رو کنار هم با همه میسازن! مهم اینه که ما از کدوم دسته‌ایم و همسرمون رو از کدوم دسته انتخاب میکنیم صدرا: _یه عده‌ی دیگه هستن که جزء دسته‌ی دوم هستن اما وسط راه خسته میشن و ترجیح میدن برن جزء دسته‌ی اول! رها: _شاید اینجوری باشه اما زن‌های زیادی تو کشور ما هستن که با و و تمام همسرشون، باز هم خانواده رو حفظ کردن؛ حتی عشقشون♥️ رو هم از خانواده دریغ نمیکنن! صدرا: _تو جزء کدوم دسته‌ای؟ رها: _من در اون شرایط زندگی نمیکنم! صدرا: _تو الان همسر منی، جزء کدوم دسته‌ای؟ رها دهانش 😒تلخ شد: _من ، اومدم تو خونه‌ی🏡 شما که زجر بکشم... که شما خنک بشه، همسری این نیست، فراتر از این حرفاست؛ از رویا خانم بپرسید جزء کدوم دسته‌ست. تلخی کلام رها، دهان صدرا را هم تلخ کرد. این دختر گاهی چه تلخ میشود! صدرا: _یه کم بخواب، تا برسیم کن که برسی خونه🏘 وحشت 🥶میکنی؛ مامان خیلی ناخوشه، منم که بلد نیستم کار خونه رو انجام بدم! خونه جای قدم برداشتن نداره! خودت تلخ شدی بانو! خودت دهانم را تلخ کردی بانو! من که از هر دری وارد میشوم تو زهر به جانم میپاشی! رها که چشم باز کرد، نزدیک خانه‌ی زند بودند. در خانه🏡 انگار جنگ به پا شده بود. رها: _اینجا چه خبر بوده؟ صدرا: _رویا و شیدا و امیر و احسان اینجا بودن، احسان که دید تو نیستی شروع کرد جیغ زدن😫 و خونه🏡 رو به هم ریختن؛ بعدشم به من گفت تو چه جور مردی هستی که میذاری زنت از خونه بره بیرون! این حرف رو که زد شروع کرد جیغ زدن و وسایل خونه رو پرتاب کردن سمت من؛ البته نگران نشو، من جا خالی دادم! رها سری به افسوس برایش تکان داد ، و بدون تامل مشغول کار شد. فکر کردن به رویا و کارهایش برای او خوب نبود! کارهایش که تمام شد، نیمه شب🌗 شده بود. شام 🥘🥗را آماده کرد. خانم زند که پشت میز نشست....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید